شهودشرق امامت {وفات حضرت معصومه سلام الله علیها}

کانال انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران

هوالحکیم
شهودشرق امامت
سلام برلب و جاری، درودِ واژهٔ تعظیم
که بوده اصل تعّلم، مرا مراد ز تعلیم
کبیر، فهم زیارت، اگرچه داند و گویم:
صغیر را چه تفاهم به درک ریشهٔ تفهیم؟!
همیشه مات گمانم! به فرض عادت ایمان
به لفظ:غرق توّهم، به معنی :آیت تحکیم -
که این چه نوع طریقت به سمت مشرق عشق است؟
سپرده دل به کویر از بهشت جاری تسنیم!
قم است و مهر فروزان، که در مدار طلوعش
نشسته ماه و ستاره، به درس مکتب تنجیم

چکامه گشته مصادف به حُزن روز وفاتت
اگر میان سرشکم، نشانده واژهٔ تعظیم :
سلام دائم سرمد،به دخت پاک محمد(ص)
کریمه ای که همیشه گرفته جانب تکریم
به نام فاطمه(س) ، امّا به شأن ام ابیها
سترگ دخترموسی(ع)، چکاد چامهٔ تفخیم

به جبر رام کنم دل! به اختیار، کدامش؟
سرشت اگر که برایش، صواب صاحب تصمیم
میان شهر"قم"و غم، قرابتی که عجیب است!
ندیده اهل هنر جز مصاف خنجر ترخیم!!
به ظاهر ارچه رقیب اند، دچار وَهم عجیب اند
نخوانده درس شهودی به جز تسلسل تقویم!
"سعا" به لطف ارادت، به آستان ولایت
گذشته از سر نظمش به قصد قربت تنظیم
کلام:ناقص وصف و کلیم : عاجز توصیف
بگو چگونه بگیرد قوام، قدرت تقدیم؟!
رهین یادشما باد، همین چکامهٔ مجمل
برای عرض ارادت، برای کرنش و تعظیم 🌷
مکتب شعر امامیه
مکتب شعردینی درایران
سیدعلی اصغرموسوی
قم ـ ٢٢مهرماه ١۴٠٣
https://eitaa.com/saa_institute
#saapoem
@saapoem
🌴🌷🌴

ساقی نامه هبوط : استاد سیدعلی اصغر موسوی

ساقی نامه هبوط : استاد سیدعلی اصغر موسوی

ساقی نامه هبوط : استاد سیدعلی اصغر موسوی

سید علی اصغر موسوی «سعا» شاعر، نویسنده، پژوهشگر ونظریه پرداز مکتب شعر امامیه:

دانشنامه عرفانی من (ساقی نامه هبوط) !

هبوط (ساقی نامه)[1]

—------

ابد خانه جان، عدم گاه دل

شد از نقش این جام خالی، خجل:

که ای از خیالت پریشان همه!

پریشان آیین جانان، همه!

"حدوثی" که شد چاره ساز "قدم "

چرا مانده در کار خود، دم به دم؟!

شبی سر نکرده در آغوش روز

لبی تَر نکرده، شده نشوه سوز!

دم از عرش و کرسی، نه کم می‌زند؟!

به لاهوت، از باده، دم می‌زند

در این روزگار پریشان خیال

که عارف نداند، خیال از جمال !

چگونه دم از نشوه‌ی "مِی" ‌زنم

اسیر و خراب هوس، در تنم

در این برزخ دوزخ‌آهنگ، من

خموش سخن، در سخن موج زن!

گهی چون رگ تاک، ناسوتی ام

گهی روح افلاک و لاهوتی ام

ندیدم در این گیتی بی ثبات

شکسته تر از رنگ دانش، حیات!

اگر در قِدم بود، پابند ذات

کنون می‌کند نفی ذات و صفات

هویت رها، در مدار نگاه

خودی را عَلَم کرده در خانقاه

مرادش به هر گفته ای، "من"، من است!

غرورش فقط در رگ گردن است

نه از "هو"، نه از "حق"، خبر داشته

نه بذری به لاهوت جان، کاشته

حیات خود از "خود"، گمان برده است

فریب توهم به تن خورده است

به" خط فرودینه" راضی چو خاک!

که صوفی نشیند فقط در مغاک

اگر که زمین در تپش، بسمل است

نگاهش پریشان آب و گل است!

**

بیا ساقی، ای بزم حق را صفا!

رها کن از این خودپرستی، رها

اگر نشوه ای داده هستی به تاک

سرشت تو آورده بذرش به خاک

دلی مانده دارم، چو ساغر تهی

درون از حقیقت، چو کافر تهی

تهی از کمالات درک جمال

پر اما، ز اطوار وصف خیال

به هر سو، پریشان و حیران، روان

مگر دست یازم به گنجی گران

که شاید رساند به آیینه ام؟!

همان عالم صاف و بی کینه ام

همانی که، تصویر من را سرشت

همانی که، تقدیر من را نوشت

مرا ریشه‌ی" آب"، آیینه شد

نه این شیشه ای که پر از کینه شد

بلوری که بر تن کشید آسمان

نگاه مرا برد تا لامکان

کسانی که با مردمک دیده اند

نقایص پی همدگر چیده اند!

اگر کلفَت دیده، مستی نبود !

سویدای "دل" راز هستی نبود

دلی مانده دارم،به ساغر تهی

درون از حقیقت، چو کافر تهی

تهی از کمالات درک جمال

پر اما، ز اطوار وصف خیال

مهی را که گیسو، کشیده به بند

رهانیده از قصه‌ی چون و چند

دلم در پی اش ،اینکه آرد به چنگ

مگر رام گیرد، درونش، "پلنگ"!

پلنگی که در دل فرو خفته است

به هر غرش از خویشتن گفته است!

نفس در نفس،" نفس اماره" است

به طبعش همانا، "قفس" چاره است

خیالی که روزی گذشت از برم

خرد شد رها، در پی‌اش از سرم

چنان لاف عشقم به هر سو کشید!

که شد "عقل" از کار من، ناامید

اگر چه به دل مهر عاشق نخورد

مرا سایه‌ی وهم ناسوت برد

مرا برد، تا از خرد وا‌کند

جنون خویی‌ام را، تماشا کند

**

الفبای رفتن نیاموخته!

چه داند کسی، حال دل سوخته؟!

جنون در خور سالکان دیده ای؟!

گل از ساقه‌ی نارون چیده ای؟!

توهم که پیچید در پای دل

مکن شکوه، گر مانده زانو به گِل!

فرو چون فتادم ز بام "هبوط "

ندیدم کجا می‌نمایم سقوط ؟!

خرستان دنیا نه جای من است!

نه جای سخن با خران گفتن است!!

؛؛؛

دل بی ریای من، ای شمع جان!

عیان کن، رموز نهان در نهان

جهانی که بودم رها در دلش

رها، در دل بحر بی ساحلش

ز جنس کدامین نگارینه بود؟!

که چشمش، پر از سِحر آیینه بود

پر از آینه، غرق تصویر و رنگ

صفا در صفا، خالی از سنگ و زنگ

صفایی که در خود نهان کرده ای

گرفتار بزمش جهان کرده ای

مگر نه، که تندیسی از کبریاست!

رها از غرور و رها، از ریاست ؟

رهایم کن ازخاک آیینه سوز

که شب وا نهم،در پی عیش روز

از این اسفل السّافلین خسته ام

نظر بر عروج فلک، بسته ام

از افلاک، وقتی که من آمدم

دم از بازگشتن، همی می‌زدم!

کنون پای بند تن خاکی ام

فراموش کردم، که افلاکی ام

**

خدایا، به آیین سبز حیات !

به راز شگفت حیات و ممات!

به آیینه ی جان ، که محو دل است !

به اشراق نوری که در ساحل است!

اگر روح را می‌بری،سوی ذات

وگر می‌بری،"عشق" را در صفات

رها سازی ای کاش،"عقل" مرا

میان جهانی به حق آشنا

که آن آیت پاک پاکیزه رو

فقط با "کمالات" کرده ست خو

دل از "عقل و ازعشق"، فرمان گرفت!

که" حق" در نهانخانه ، سامان گرفت

اگر تن کند شکوه از جان،چه باک؟!

که فردا نهان می‌شود زیر خاک

مسوزان به "عقلم"، اگر قاصرم

که حیران کنی پیش تن، خاطرم!

—------------—

مکتب شعر دینی درایران

سیدعلی اصغرموسوی

1388 -قم

[1]به: عارف کامل و شاعر واصل حضرت سیدآقا موسوی ورچندی(رضوان الله تعالی علیه)

با استقبال از مثنوی ساقی نامه ی محیط اعظم میرزاعبدالقادربیدل دهلوی (رحمه الله علیه)

—---------------------—

دوستان سخنور واساتید گرانقدر،سپاسگزارم از خوانش این اثربلند !

برچسب‌ها: ساقی نامه, عرفان پژوهی, استادسیدعلی اصغرموسوی

معرفی موجز استاد سیدعلی اصغر موسوی {ماهنامه موعود شماره ۱۰۹}

روز دوم خرداد سال ۱۳۴۵ در روستای چهار حد از توابع خرقان ساوه، متولد شدم.
خانواده‌ام پای‌بند سلایق و علایق مذهب نیاکان و پدرم از معلمان و مبلغان کلام وحی (قرآن) و سیره اهل بیت(ع) هستند. تحصیلات خود را تا متوسطه در مدارس دولتی قم و مابقی را هم به شکل شفاهی که شامل علوم دینی و معارف اسلامی‌بود؛ در محضر پدر «زید عزه» فرا گرفتم. حدود یازده سال از عمرم را نیز به عنوان درجه‌دار فنی نیروی هوایی سپری کردم. شعر و سرودن کلام منظورم را از اوایل دهه شصت شروع کردم و سال ۱۳۷۳ بعد از قطع ارتباط با شغل نظامی‌به قم بازگشته و برای ادامه فعالیت‌های ادبی از محضر اساتید انجمن‌های ادبی قم استفاده کردم. تأثیرگذارترین فرد از اساتید، استاد معظم جناب آقای محمدعلی مجاهدی بودند ـ که هم‌اکنون نیز از محضرشان استفاده می‌برم. از سال ۱۳۸۱ به دعوت یکی از نویسندگان محترم ماهنامه ادبی اشارات ـ مرکز پژوهش‌های اسلامی صدا و سیما ـ به نوشتن متون منثور و نویسندگی پرداختم و تاکنون نیز ادامه دارد، عمده فعالیت‌هایم درزمینه آثار مهدوی؛ علاوه بر سرودن شعر و نوشتن متون ادبی، به نقدر و آسیب‌شناسی ادبیات منظوم و منثور مهدوی اختصاص یافته و تاکنون از فعالیت‌های مفیدی نیز در زمینه نقد آثار، به خصوص نقد نظری شعر مهدوی در سبک خراسانی، بهره‌مند شده‌ام، سبک اصلی آثار منظومم: اصفهانی (هندی) و نیمایی است و سبک آثار منثورم، تلفیقی از نثر مسجع و شکسته، که درون‌مایه سمبلیکی دارد!
به دلیل عدم احترام به برخی از پارامترهای اعتقادی از طرف برگزارکنندگان، کمتر علاقه به شرکت در مسابقات، کنگره‌ها و جشنواره‌های ادبی دارم؛ امّا برای آخرین بار، در جشنواره آخرین منجی سال ۱۳۸۷ در بخش متون ادبی شرکت کردم که قطعه ادبی «طلوع بهاری‌ترین آفتاب زمین» توسط هیئت انتخاب به عنوان «کاندیدای آثار برتر» معرفی شد؟!
حقیر، کمتر به سرودن اشعار انتزاعی در مدح و مرثیه اهل بیت(ع) می‌پردازم و نهایت سعی‌ام هم بر این است که دچار اشعار «سنتی» شعار زده و «مدرن» ناسازگار با عقاید اسلامی، نشوم؛ در حالی که به سنّت و مدرنیته در جای خود احترام می‌گذارم. آثار دینی نخست، باید دارای جنبه‌های خودآگاهی و آگاهی‌بخشی باشند، نه واگانی تنها اسیر حالات نوستالژیک و رمانتیک سرایندگان؛ در حالت بعدی می‌تواند سبک محور، یا فرم‌گرا باشد!
آثار چاپ شده به صورت کتاب:
۱. آرایه‌های اخلاقی در متون دینی و ادب پارسی
۲. از نیایش تا ملکوت، دعای اوقات

ترجمان قرآن
ای بهار همیشگی، بازآ، در دل خسه نکهت جانی!
بسته گیتی دخیل بر نامت، چشم امید روزگارانی
چشم گیتی ز نور تو روشن، نبض کیوان به ناز تو آرام
راز خلقت، ز غیبتت ظاهر، گرچه آیینه‌وار پنهانی!
عقل را، امتداد پویایی؛ عشق را، دولت ازل هستی
عاشق و عارف و حکیم و طبیب، هرچه نامم، تو بهتر از آنی
مُحکمات از کلام زیبایت، غرق تفسیر «إنّما» هستند
وجه تشبیه خلقت احسن، ترجمان شریف قرآنی
راز یاسین و کوثر و فجری، راز قدر و شهود طاهایی
حق ملحق به باطن و غیبی، هم حضور و ظهور ایمانی
حجت و آیت و امام مبین، امتداد کرامت خیری
در تکامل شبیه پیغمبر، شرح و تفسیر حق، ز انسانی
صبح جمعه کنار ندبه و عهد، نه فقط این چکامه بارانی‌ست
صد غزل با ردیف «یا مهدی» از دلم نانوشته می‌خوانی
یا اباصالح ای تبلور حق، شرّ دشمن گرفته دنیا را
رخصت جلوه از خدا بستان! خیر محضی، امید درمانی
دوستان را صیانت دینی، دشمنان را هراس دیرینی
توأمان، هم کرامت آیینی، هم‌طنین غریو توفانی
تا کی از رنج بی‌امان گفتن، تا کی از ناله و خزان گفتن؟!
ای بهار همیشگی، باز آ، در دل خسته نکهت جانی!

همیشه دلخواه
علت عارفانه عشقی، از تمام رموز آگاهی
فرصت عاشقانه وصلی، فصل سبزی، همیشه دلخواهی
خشک‌زار کویر را باران، دشت‌ها را نوید دریایی
خفتگان را تبسم خورشید، راهیان را تبلور ماهی
نور «والفجر» بر حریر سحر، شور «والعصر» در حریم زمان
رمز «والیل» در ترانه شب، راز «والشمس» در سحرگاهی
راز اشراقی «نماز و طواف»، «مروه»ی عشق را «صفا» هستی!
«رکن توحیدی مناسک حج»، «کعبه» را رمز «حجت الهی»
عاشقان را ترنم صبحی، عارفان را تبسم مهتاب
ره‌نشینان مانده را امید، خستگان را رفیق و همراهی
با تو هستیم، ای همیشه عزیز، با تویی که فقط به خاطر ما
طول این غربت و جدایی را، با صفای قنوت می‌کاهی
با تو هستیم تا طلوع سحر، تا ظهور سپیده موعود
صبح آدینه‌ای که از سهم‌اش، در تمام امور آگاهی

آیینه واپسین لولاک
ای ذات شریف کبریایی، مولای غریب، پس کجایی؟!
لبریز امید هستم، امّا؛ دلواپستان از این جدایی
تو راز شگفت کایناتی، آیینه واپسین لولاک
واقف به تمام محکماتی، در شیوه حق و حق‌ستایی!
رخسار تو آیه آیه نور، تأویل بدیع و النّهار است
هم مردمکان بسان والیل، تفسیر شریف دلربایی
اشراق شگرفت گیسوانت، آیات بلند و ژرف یاسین
محراب قشنگ ابروانت، تصویر عدالت ولایی
مخلوق تبسّم نگاهت، خورشید سپیده‌گاه موعود
مستور تجسم پگاهت، ظلمت‌کده‌های خودنمایی
بس جای ترنج دست‌ها را، ببُرند عاشقانه
گر جلوه کنی به جای خورشید، یا پرده واگشایی
تا کی به افق نظاره کردن، گریان‌تر از آسمان ابری!
تا کی به سپیده خیره ماندن، شام غم ما، سحر نمایی
تا کی ز هوا ستم ببارد، بر جان گیاه، سمّ بارد!
تا کی به کویر، خو بگیرد، گل بوته به جرم بینوایی
تا کی ز فقیر، قصه فقر، تا کی ز غنی، حکایت مال!
تا کی به ضعیف، طعنه اینکه: تو اهل کدام روستایی؟!
تا کی بدمد، گل شقایق، بر خاک مزار گرم عاشق
تا کی بخورد زمانه پیوند، با مرثیه‌های کربلایی!
مستور شود شب غریبان، همراه سپیده گر بتابی
پر شور شود دل یتیمان، تا از غمشان دهی رهایی
این چامه به التفات یادت، سرشار بلاغتی عجیب است
ترکیب تناسبش، مرتب؛ تذهیب تغزلش، خدایی
یا صاحب ذوالفقار حیدر، یا حافظ مصحف پیمبر
یا مظهر عدل حیّ داور، ای کاش که زودتر بیایی!

بهار چشم‌هات
بی‌قرارم هر سپیده، بی‌قرار چشم‌هات
کاش می‌آمد نسیمی، از دیار چشم‌هات
کاش هر روزی نگاهم عصمت آیینه داشت
غرق می‌شد در طلوع آشکار چشم‌هات
قرعه بر نام کدامین لحظه می‌افتد، عزیز!
تا شود آدینه‌ای، آیینه‌دار چشم‌هات
جویبار چشمم از شوق نگاهت، دیدنی است
آن سحرگاهی که می‌آید بهار چشم‌هات
عشق تو می‌جوشد و دور از شگرد واژه‌ها
گاه‌گاهی، می‌کنم شعری نثار چشم‌هات

آغاز فصلی از عدالت
امروز
هرچه نفس، هرچه عشق، هرچه عطر دل‌انگیز!
امروز،
شعر زیبای زمان ـ شور غزل ـ پرتو آینه و خنده اشک!
امروز،
گرمی پرتو خورشید در آیینه صبح، ارزانی توست!
آسمان سایه‌نشین کرم درگاهت!
کهکشان رشته امید به نامت بسته!
«روز فرخنده فرماندهی‌ات بر افلاک»
ای سلیمان ولایت خوش باد!
روزها چشم امید از امروز، به سحرگاه گل‌افشانی فردا دارند
روزها از پس هم خواهند رفت، تا در آن صبح دل‌انگیز
روزها بی‌تو همان شب‌اند!
روزها، بی تو فقط خاکستر!
باز با یاد تو امروز، سفر خواهم کرد
به دیاری که بر آن آینه‌ها می‌تابند
و دل کوچه پر از عطر سحرگاهان است!
آب‌ها: روشنی اندیشه!
رنگ‌ها: سبزترین خاطره را می‌دانند!
با تو امروز،
به آن روز سفر خواهم کرد…

برای آینه
من خواب ندیده‌ام…!
من خواب ندیده‌ام
من می‌دانم…
من می‌دانم که، کسی می‌آید:
«کسی که مثل هیچ کس نیست»
با قامتی بلندو گام‌هایی سترگ
با صورتی نجیب
و دست‌هایی کریم
که ناب‌ترین لحظه‌ها را
برای زیباییِ آیینه‌ها
از درخت و آسمان خواهد چید
بگذار امروز دست‌هایم را روی سر بگذارم
و زانوانم را بر خاک!
فردا، در دل صبحی بلورین
تو را عاشقانه خواهم سرود
خواهم سرود از آبی آسمان
خواهم سرود از دشت‌های سبز
از کوچه‌های پر شده از شوق زندگی
از خانه‌ای پر از عطر سادگی
… و من
… و ما
… و آنهایی که نیامده‌اند و خواهند آمد
به طلوع سپیده سلام خواهند داد:
سلام ای خورشید سبز
درود ای پنجره آبی!

ماهنامه موعود شماره

۱۰۹

https://fa.mouood.com/3481/other/culturals/%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-2/

saapoem

ساقی نامه هبوط : استاد سیدعلی اصغر موسوی

ساقی نامه هبوط : استاد سیدعلی اصغر موسوی

سید علی اصغر موسوی «سعا» شاعر، نویسنده، پژوهشگر ونظریه پرداز مکتب شعر امامیه:

دانشنامه عرفانی من (ساقی نامه هبوط) !

هبوط (ساقی نامه)[1]

—------

ابد خانه جان، عدم گاه دل

شد از نقش این جام خالی، خجل:

که ای از خیالت پریشان همه!

پریشان آیین جانان، همه!

"حدوثی" که شد چاره ساز "قدم "

چرا مانده در کار خود، دم به دم؟!

شبی سر نکرده در آغوش روز

لبی تَر نکرده، شده نشوه سوز!

دم از عرش و کرسی، نه کم می‌زند؟!

به لاهوت، از باده، دم می‌زند

در این روزگار پریشان خیال

که عارف نداند، خیال از جمال !

چگونه دم از نشوه‌ی "مِی" ‌زنم

اسیر و خراب هوس، در تنم

در این برزخ دوزخ‌آهنگ، من

خموش سخن، در سخن موج زن!

گهی چون رگ تاک، ناسوتی ام

گهی روح افلاک و لاهوتی ام

ندیدم در این گیتی بی ثبات

شکسته تر از رنگ دانش، حیات!

اگر در قِدم بود، پابند ذات

کنون می‌کند نفی ذات و صفات

هویت رها، در مدار نگاه

خودی را عَلَم کرده در خانقاه

مرادش به هر گفته ای، "من"، من است!

غرورش فقط در رگ گردن است

نه از "هو"، نه از "حق"، خبر داشته

نه بذری به لاهوت جان، کاشته

حیات خود از "خود"، گمان برده است

فریب توهم به تن خورده است

به" خط فرودینه" راضی چو خاک!

که صوفی نشیند فقط در مغاک

اگر که زمین در تپش، بسمل است

نگاهش پریشان آب و گل است!

**

بیا ساقی، ای بزم حق را صفا!

رها کن از این خودپرستی، رها

اگر نشوه ای داده هستی به تاک

سرشت تو آورده بذرش به خاک

دلی مانده دارم، چو ساغر تهی

درون از حقیقت، چو کافر تهی

تهی از کمالات درک جمال

پر اما، ز اطوار وصف خیال

به هر سو، پریشان و حیران، روان

مگر دست یازم به گنجی گران

که شاید رساند به آیینه ام؟!

همان عالم صاف و بی کینه ام

همانی که، تصویر من را سرشت

همانی که، تقدیر من را نوشت

مرا ریشه‌ی" آب"، آیینه شد

نه این شیشه ای که پر از کینه شد

بلوری که بر تن کشید آسمان

نگاه مرا برد تا لامکان

کسانی که با مردمک دیده اند

نقایص پی همدگر چیده اند!

اگر کلفَت دیده، مستی نبود !

سویدای "دل" راز هستی نبود

دلی مانده دارم،به ساغر تهی

درون از حقیقت، چو کافر تهی

تهی از کمالات درک جمال

پر اما، ز اطوار وصف خیال

مهی را که گیسو، کشیده به بند

رهانیده از قصه‌ی چون و چند

دلم در پی اش ،اینکه آرد به چنگ

مگر رام گیرد، درونش، "پلنگ"!

پلنگی که در دل فرو خفته است

به هر غرش از خویشتن گفته است!

نفس در نفس،" نفس اماره" است

به طبعش همانا، "قفس" چاره است

خیالی که روزی گذشت از برم

خرد شد رها، در پی‌اش از سرم

چنان لاف عشقم به هر سو کشید!

که شد "عقل" از کار من، ناامید

اگر چه به دل مهر عاشق نخورد

مرا سایه‌ی وهم ناسوت برد

مرا برد، تا از خرد وا‌کند

جنون خویی‌ام را، تماشا کند

**

الفبای رفتن نیاموخته!

چه داند کسی، حال دل سوخته؟!

جنون در خور سالکان دیده ای؟!

گل از ساقه‌ی نارون چیده ای؟!

توهم که پیچید در پای دل

مکن شکوه، گر مانده زانو به گِل!

فرو چون فتادم ز بام "هبوط "

ندیدم کجا می‌نمایم سقوط ؟!

خرستان دنیا نه جای من است!

نه جای سخن با خران گفتن است!!

؛؛؛

دل بی ریای من، ای شمع جان!

عیان کن، رموز نهان در نهان

جهانی که بودم رها در دلش

رها، در دل بحر بی ساحلش

ز جنس کدامین نگارینه بود؟!

که چشمش، پر از سِحر آیینه بود

پر از آینه، غرق تصویر و رنگ

صفا در صفا، خالی از سنگ و زنگ

صفایی که در خود نهان کرده ای

گرفتار بزمش جهان کرده ای

مگر نه، که تندیسی از کبریاست!

رها از غرور و رها، از ریاست ؟

رهایم کن ازخاک آیینه سوز

که شب وا نهم،در پی عیش روز

از این اسفل السّافلین خسته ام

نظر بر عروج فلک، بسته ام

از افلاک، وقتی که من آمدم

دم از بازگشتن، همی می‌زدم!

کنون پای بند تن خاکی ام

فراموش کردم، که افلاکی ام

**

خدایا، به آیین سبز حیات !

به راز شگفت حیات و ممات!

به آیینه ی جان ، که محو دل است !

به اشراق نوری که در ساحل است!

اگر روح را می‌بری،سوی ذات

وگر می‌بری،"عشق" را در صفات

رها سازی ای کاش،"عقل" مرا

میان جهانی به حق آشنا

که آن آیت پاک پاکیزه رو

فقط با "کمالات" کرده ست خو

دل از "عقل و ازعشق"، فرمان گرفت!

که" حق" در نهانخانه ، سامان گرفت

اگر تن کند شکوه از جان،چه باک؟!

که فردا نهان می‌شود زیر خاک

مسوزان به "عقلم"، اگر قاصرم

که حیران کنی پیش تن، خاطرم!

—------------—

مکتب شعر دینی درایران

سیدعلی اصغرموسوی

1388 -قم

[1]به: عارف کامل و شاعر واصل حضرت سیدآقا موسوی ورچندی(رضوان الله تعالی علیه)

با استقبال از مثنوی ساقی نامه ی محیط اعظم میرزاعبدالقادربیدل دهلوی (رحمه الله علیه)

—---------------------—

دوستان سخنور واساتید گرانقدر،سپاسگزارم از خوانش این اثربلند !