اندک اندک ، در غروبی زود رس ، از خیمه ها
دور می شد ، باسکوتی که هزاران حرف داشت
مثل سُر نی ، درو ن مویه های نی نوا
با خودش ، انگار خلوت کرده در آغوش غم !
جا به جا می شد میان لحظه ها ، ذهن دعا
دل ، نگاهش را به سمت پشت سر می خواند ، لیک !
جان ، نگاهش همچنان ، بی تاب و مشتاق خدا ...
***************
************************ قم --- ۱۳۷۷

