ترجمان فقاهت
بپوش جامه ی عزایت را مدینه، که غربت نشین داغی غریبانه خواهی شد! آغوش بگشا، ای حریم گهربار نبوت که اینک "فقیه آل طه" میهمان توست.
آغوش بگشا، ای "بقیع" که سرو عالم آرای فقاهت، هم جوارت خواهد شد.
آغوش بگشا، ای تربت پنهان زهرا (س) که فرزند مظلومی دیگر، به "غربت آباد بقیع" می پیوندد.
آغوش بگشا که اینک صادق آل الله را به دامان خواهی گرفت.
آه! ای بقیع! ای غربت همیشه نشسته بر دل زخمی تاریخ!
تصویر غروبت را با کدامین حنجره فریاد بزنم آن گاه که خورشید، برای بوسیدن تربتت سر به سریر خاک می گذارد؟!
با کدامین حنجره، آرامش نشسته در اندوهم را فریاد بزنم؛ تا بغض فرو مرده در گلو، جانی دوباره بگیرد؟!
امان از گریستن خاموش! امان از این سکوت بارانی!
ای بقیع؛ ای آیینه ی عرش الهی؛ بگذار قبیله ی نامرد، تجاهل کنند فروغ لایزالی آستان حضرت امام جعفر صادق(ع) را؛ که آسمانیان التجا به بلندای آستانش می آورند و زمینیان، توسّل به نام شریف و آسمانی اش!
امانات بی بدیل الهی را کسانی پاس می دارند که راه به سوی روشنایی گشوده باشند و مشام جانشان با عطر ولایت آشنا باشد، نه کج اندیشان خلیفه های اموی که چون خفاش، دایم از آفتاب گریزانند و افکار وارونه ی آن ها را جز زر و زورپرستان، تقلید نمی کنند!
نسب و نسبت نمی تواند شکل اهل عذاب را تغییر دهد، خواه "اموی" باشد خواه "عباسی"، خواه "ناصبی" باشد، خواه "وهابی"!
مولای مظلوم! امروز هم اهالی عذاب به سفیدی کاخ هاشان می نازند و "غربت بقیع" را به فراموشی سپرده اند!
مولای مظلوم؛ چقدر جان گداز است مظلویت آسمان خاک؛ ای آسمانی ترین، که ترجمان فقاهت کتاب الله و عترت حضرت رسول (ص) بودی و اکنون دشمنانت چه حقیرانه درباره ی تو می اندیشند!
این درد، درد ماست که دل به کوی غریبانه هایت دوخته ایم وگرنه باید سر به عرش برافراشت و تو را از سایه سار طوبی طلبید!
با تمام داغی که از غربت تنهایی ات بر سینه دارم، رو به قبله می ایستم و دل به غریبانه های بقیع می سپارم کم کم حال و هوای عاشورایی نگاهم ابری می شود؛ آه از این اندوه بی پایان!
آه از این نگاه خسته ی تاریخ که مظلومیت فرزندان پیامبر (ص) را سالیان سال به نظاره نشسته است!
مولا جان، یا صادق آل محمد(ع)! چگونه مویه نکنم؟! در سوگ مولایی که عظمت نامش، آسمان را به تواضع وا می دارد!
چگونه به این اشک های ناقابل بسنده کنم، که وسعت مصیبت، فراتر از ادراک خاکی ما ناسوتیان است!
مولا جان به روزهایی می اندیشم؛ که مردمان در حق تو کوتاهی کردند!تا جایی که نااهلان حکومت "عباسی" حریم حرمتت را شکستند!
مولا جان! شرمنده! کسانی که آن روز، قدر تو را نفهمیدند و شرمنده؛ امروز، کسانی که از حسادت، توان دیدن این همه شکوه تربتت را ندارند!
قنوت می گیرم و غرق در عظمت نامت، زمزمه می کنم: "اللهم صل علی جعفر بن محمد الصادق خازن العلم الداعی الیک بالحق النور المبین"
سلام بر تو و عظمت بی پایانت که علوم عالیه ی تشیّع، وامدار عنایات ویژه ی توست!
سلام بر تو و خاندانی که تو را به دامان معرفت پرورده است!
سلام بر تو و خاندانی که مسیر معرفت الهی را از تو آموخته اند!
سلام بر تو و تربتی که یادگار غریبانه های توست!
سلام بر تو، بر زندگی، شهادت و بعثت دوباره ات باد!
مولا جان! قسم به بقیع! قسم به فجر! قسم به اولین سپیده عدالت، که معجزه مهدوی(ع)، به وقوع خواهد پیوست و آستان کبریایی تو برای همیشه؛ در آغوش آرزومندان خواهد بود!
ما را بگیر دست، که از پا فتاده ایم
آقا! به حق تربت پنهان مادرت(س)!
غربت بقیع:
شعله شعله می گیرد، آتش نیستان را
قطره قطره می ریزد، از نگاه من، جان را
شمع خاطرم، شاید، پر نکرده می میرد
از بلور چشمانش، قطره قطره دامان را
لحظه لحظه می خواند، سمت غربتی، مانا
آتشی که سوزانده، با خودش گلستان را
آتش من و این دل، گریه های پنهان است
هر شبی که می سایم، بر سپیده مژگان را
ای بقیع زخم آگین، سایه سار طوبی کو؟
کین چنین نمایاندی، با خودت بیابان را
من که مثل خاکستر، شعله در گلو دارم
سرمه ام چرا دادی، خاک بیت الاحزان مرا
ای تمامی غربت، ذوالفقار حیدر کو؟
تا بیافکند از پا، خیمه های عصیان را
گنبدی، گلی، شمعی، جز نگاه گریان نیست
هان، مگر نمی بینی، سوره های قرآن را؟!
تا به کی فرو ماندن در کویر بی باور
یک صد بخوان،با من، آیه آیه باران را
شاید از دل غربت، یک سحر، برون آید
آنکه می دهد تسکین، خاطر پریشان را
***
سید علی اصغر موسوی
