صدا می زنم تو را ...
صدا می زنیم تو را؛ با تمام نفس هایمان، ای نهان گشته عشق تو در نهان خانه ی سینه ها !
به تو نیاز داریم تا صفای دل خویش را با محبت تو بیازماییم :
- وای ما، که اگر عشق تو بر "نهان خانه ی دل ننشیند" !
ما همان ناز پرورده ی تنعم عشق توایم ؛که جز کوی تو راهی به جایی نمی بریم .
مولا جان !
آدینه فقط قسمتی از پوشش راز است
ما را به تو هر لحظه در این ملک، نیاز است
محتاج ترینیم به اشراق تماشا
دنبال تو هستیم د رآفاق تماشا
ما عشق تو داریم اگر صبر نداریم
ما عشق تو داریم، اگر درپی یاریم !
مولا، تا کی باید قنوت هایمان رنگ اجابت به خود نگیرند؟
آدینه ها می آیند و می روند و ما در آغاز صبحگاهان، نجوا کنان، در فراوانی اشک ها ،هر یک زمزمه می کنیم:
" این بقیه الله التی لا تخلو من العتره الهادیه "؟!
"این السبب المتصل بین الارض والسماء " ؟!
"این المنتظر الذی یجاب اذا دعا " ؟!
- متی ترانا و نراک ؟!
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه ؟!
مولاجان!
محال است! دست از تو برداریم؛ حتی با سروده های تب دار، حتی با قلم های تاول زده ، حتی با آرزوهای وصله خورده ، حتی با شعرهای زخمی!
بدون انتظار، بدون امید و بدون زمزمه های: اللهم کن لولیک ...،
اصلا زندگی چه معنایی خواهد داشت؟!
زمین، هر گونه دلش خواست، بگذار بچرخد؛ زمان هم همین طور؛ آسمان هم!
زندگی، روزی معنا خواهد داشت که مثل بافه ی حریر، زیر پایت گسترده شود.
این که ما هستیم ، بودن نیست!
اصلا بودنِ ِ برای خود، " بودن" نیست.
بودنِ برای تو، یعنی: زندگی!
چه قدر سخت است تفسیرت، ای معمای خلقت!
نبض تمام شریان ها به جاذبه ی تو وابسته است و بی یاد تو، تنفس برای هیچ سلولی امکان پذیر نخواهد بود.
آینده ی اندیشه ها را پرتو معارف آسمانی تو رقم خواهد زد و تمام قلم ها، به عظمت نامت تعظیم خواهند کرد.
اندیشه ای که تمام ویرانه ها را خواهد ساخت و "آهِ درویشان "را به" شکر نیایش" مبدل خواهد کرد.
فضای تمام" پادگان ها "را، به کودکان بازی گوش خواهد سپرد و" بمب ها و موشک ها و هواپیماهای جنگی" را به موزه های حیات وحش!
از پرتو نگاهت، در گوشه گوشه ی آسمان مهربانی خواهد رویید و شب برای همیشه با تاریکی، خداحافظی خواهد کرد.
هیچ "سیاه پوستی" از رنگ صورتش، نخواهد ترسید!
و هیچ "سرخ پوستی" به خاطر عشق به طبیعت، کشته نخواهد شد!
همچو امروز، هیچ "شکم باره ای" سیر نخواهد خوابید و هیچ "گرسنه ای" از فقر نخواهد نالید!
"ترس" از قاموس خواب کودکان و زنان خط خواهد خورد و "مرگ" تنها به سراغ نامردمان خواهد رفت!
"فرزندان آدمیّت"، "حقوق بشر" را از نو خواهند خواند و اشراق اندیشه های سبز آسمانی ات، همه را به سایه ی چتری از عطوفت خواهد سپرد.
همه در کنار یک پرچم، آن هم سبز ِ سبز ...!
پرچمی که خود فراتر از تمام قانون های اساسی جهان، تنها به "عدالت" خواهد اندیشید و بس .
... و من دیگر برای هیچ غروبی مرثیه نخواهم ساخت.
* * *
صدا می زنیم تو را، با تمام نفس هایمان .
ای نهان گشته عشق تو در نهان خانه ی سینه ها :
مولا جان، صاحب الزمان (عج)!
با یاد تو، می شود شاعر شد و رفت زیر باران عاطفه خیس خیس ...
با یاد تو، می شود، عاشق شد و رفت و رفت و رفت ... تا به جمکران رسید.
با یاد تو، می شود بی اعتنا از کنار تمام برج ها و آسمان خراش ها گذشت و و در اشک دخترک گل فروش گم شد.
با یاد تو می شود حتی هزار بار، دور آزادی دور زد ! چرخید و چرخید و چرخید ...
با یاد تو می شود به تاول دست ها لبخند زد و تبسم های تازه چیده ی خود را به صندوق صدقات انداخت.
با یاد تو، می شود حساب پس انداز برای تمام اشک ها باز کرد.
با یاد تو، می شود خود را بدون پرداخت حق بیمه، برای همیشه بیمه کرد.
با یاد تو می شود حتی برای تمام پزشک های متخصص دنیا نسخه پیچید.
با یاد تو، می شود تمام آرزوهای خوب را نوشت و به آبشاری که تا ابدیت جاری است، سپرد.
با یاد تو، می شود...
اما نه ، نمی شود انتظار را تحمل کرد، نمی شود!هرگز !
سید علی اصغر موسوی

