(خلسههای عاشقانه)
|
سر جانان ندارد، هر که او را خوف جان باشد |
به جان گر صحبت جانان برآید، رایگان باشد |
|
مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچد؟ |
خَسَک در راه مشتاقان، بساط پرنیان باشد |
|
ندارد با تو بازاری مگر شوریده، اسراری |
که مِهرش در میان جان و مُهرش در بیان باشد |
|
نخواهم رفتن از دنیا، مگر در پای دیوارت |
که تا در وقت جان دادن سرم بر آستان باشد |
باز هم سخن از سعدی شد، باز هم سخن از شیراز: "خوشا شیراز و وضع بیمثالش”.
در بهترین فصل سال، آکنده از عطر یاسمن، سرشار از شکوفههای نارنج، لبریز از خمارانه ی نرگسها و مملو از نازهای سبز سروها و شمشادها ... .
باز هم فصل تغزّل، فصل گل، فصل “گلستان و بوستان”، فصل غزل و فصل بهارانه ی "طیّبات”.«منتخدای را”عزّوجلّ” ...» که اگر نبود قلم عالم آرایش، دستی به سمت هنر گشوده نمیشد و زبانی به شکر، باز.
اگر نبود دست هنرنَمایش، دلی از زنگار زدوده نمیشد و نگاهی به تماشا، عاشق.
|
به چه کار آیدت ز گل طبقی |
از گلستان من ببر، ورقی! |
نقّاش ازل، آن روز که شعر و نقاشی را در هم میآمیخت، گویی “گلستان و بوستان” را بر پرده ی تماشا آویخت. همیشه تا چشم بر صحیفه بهار میدوزیم، زبان به تغزّل باز میشود، که:
|
گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویم |
چه بگویم که غم از دل برود، چون تو بیایی! |
|
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم |
باید اول به تو گفتن، که چنین خوب چرایی؟! |
□□
“سعدیا”، مرد نکونام!
امروز تمام نگاهها با تواند؛ تمام پنجرهها به سمت مصلای تو بازند و تمام آینهها، سرشار از تو و تمام تصویرها، آکنده از تغزّل عاشقانههایت گشتهاند؛ چنگ بردار و خنیاگران آسمانی را با سماع غزلهایت به خلسههای عارفانه ببر!
آه، ای همیشه عاشقترین، ای سر حلقه خیل خوبان؛ برخیز و شولای عشق بر تن، زنجیر جنون برپا و شور عارفانه “یاهو” در سر، خیل آهوانِ نظر را بر گستره سبز بهار برقصان؛ برقصان، گیسوان تنیده به تارهای شیدایی را!
برقصان، بنفشههای پیچیده بر غربت تنهایی را!
برقصان، سنبلهای افسرده در حال و هوای جوانی را!
برقصان، دخترکان کوزه بر دوش چشمههای آسمانی را؛ آنگونه که باد در یال سمندها میرقصد، آنگونه که آب در ارتفاع آبشارها میرقصد؛ آنگونه که اشک، در چشم آهوانه و عشق، در سینه ی تماشا، میرقصد.
از سمرقند تا دمشق، از سومنات تا اُندُلس، از پاریس تا نیویورک و از شیراز تا آبیترین شهر آسمان؛ تا جایی که دیگر بار، شور عاشقانه، نگاه افقها را به سمت عشق بخواند:
|
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش |
من بیکار، گرفتار هوای دل خویش |
|
این تویی با من و غوغای رقیبان از پس؟ |
وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش؟ |
از سلوک عارفانه، تا وصال عاشقانه، از شعله تا پروانگی، از غزل تا مثنوی و از گلستان تا بوستان؛ از الفبای تنهایی، تا قاموس فصلهای آبی عشق ...، این کلکِ زرّین “سعدی” است که فانوس معرفت در دست، دور جهان میگردد و شیفتگان هنر الهی را به عشق میخواند.
سعدی، شرافتِ آب، نجابتِ باران، بلاغتِ ابر و صداقتِ اشک را چنان بر پرده “غزل” به تصویر میکشید که بهار، در “خلسههای عاشقانه” و پاییز، در سکر عارفانه فرو میرفت:
|
بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران |
کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران |
... عاقبت، بهار تماشا را به تابستان نگاهها گره زد و مجموعههای عاشقانهاش ماندگارترین “الفبای تنهایی” شدند!
نامش چکامه ی عشق و یادش غزل باران، باد!
|
دولت جاوید یافت، هر که نکونام زیست |
کز عقبش ذکر خیر، زنده کند، نام را! |
|
خوش ست عمر دریغا، که جاودانی نیست |
پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست |
|
درخت قد صنوبر خرام انسان را |
مدام رونق نوباوه ی جوانی نیست |
|
گلی ست خرم و خندان و تازه و خوشبوی |
ولیک امید ثباتش چونان که دانی نیست |
|
چه حاجت ست عیان را به استماع بیان؟ |
که بی وفایی دور فلک نهایی نیست |
خزان در بهار
|
ای خدایی که در تو حیرانم |
کیستی؟ چیستی؟ نمی دانم! |
|
کرده ام من به هستی ات اقرار |
گفته ام در تو بهترین اشعار |
|
همچنین، گاه گاه از ته دل |
کرده ام یادت ای شه عادل |
|
لیکن از نقص خویش عاجزوار در تو و هستی تو حیرانم آنقدر دیدم و شنیدم تا کسب کرده ام به معرفت قدری |
در نیاورده ام سر از این کار این بدانسته ام، که نادانم گوش کر گشته چشم نابینا که رسیده ام به قرب لا ادری |
گلدستههای آستان کبریایی قدس، شهر «مشهد» را به نیایش فرا میخواند و خانه، باز هم از عطر «بهار» پر شده بود؛ خانهای که بوی عشق، بوی ایمان و بوی شعر، فضایش را از لهجه ی دیر آشنای «بهار»، پر کرده بود.
|
چو نو کردی، نوای مهرگانی |
ببردی، هوش خلق از مهربانی |
... باز هم «خراسان»، خطّه ی سبز غزلهاست؛ غزلهای آمیخته با «بوی جوی مولیان»!
خطّهای که ارتفاع قامت شعرش، رساتر از «سرو کاشمر» و عظمت آوازه آن، فراتر از گلهای «زعفران» است.
خطّهای که در پاییزان غزلریز و خزانگاهان چکامهریز، مردی از تبار چامههای سبز را، همچون «بهار»، به گلستان «ادب» سپرد.
بیان رسایش پر از پند، و اندیشه ی گهربارش آکنده از مهربانی به خویشان بود؛ چنان که به سادگی مخاطبانش را به احسان و نکویی وا می داشت:
|
در بر مام و باب خاضع باش |
امرشان را ز جان متابع باش |
|
محترم دار پیرمردان را |
قول استاد و حکم سلطان را |
|
اصل های قدیم را مفکن! |
چون کهن یافتی قدح، مشکن! |
|
عیب چیزی مکن به دم سردی |
بهتر از او بیار؛ اگر مردی! |
|
گفتن عیب کس نسنجیده |
می شود عادتی نکوهیده |
|
عیب جویی چو گشت عادت تو |
بسته گردد درِ سعادت تو |
محمدتقی بهار ـ ملک الشعرا ـ ، مردی بود که در دستهایش کلک ادب، چنان آراسته به هنر بود که هنرمندیاش را حتی در «وکالت و وزارت»، نشان میداد.
آزادگی و آزادی خواهی، جان شیفتهاش را به انقلاب «مشروطه» پیوند زده بود و زبان و قلم بیهمانندش، سوختگانِ عشق و انقلاب را به «ستم ستیزی» فرا میخواند.
ذات بهاریاش، همیشه با «دیوهای سپید پای در بند» سر ستیز داشت و نام سترگ و بشکوهش، هنوز چون «دماوند» بر قلّه ادب و هنر میدرخشد.
«سبکشناسی» نگاهش، اشراقی و تاریخشناسیِ قلمش، مالامالِ منطق بود.
«نثر»ش، لهجه دیر آشنای «دری» داشت؛ و «نظمش» شکوه دیرین خراسانی:
|
آن که صد سلسله در هر شکن موی تو بست |
دل جمعی، به پریشانی گیسوی تو بست |
|
سرو را پای تقدّم به گِل آمد ز آن روز زر و زیور پی پیرایه بر آن روی مبند گشت در شهر به شیرین سخنی شهره، بهار |
که به خود ناز و ادای قد دلجوی تو بست که جهان زیور خوبی همه بر روی تو بست تا که طَرف سخن از لعل سخنگوی تو بست |
ذات بشکوهش، جوانمردی و ادب ذاتیاش، آکنده از نجابت بود؛ آنگونه که مدایحش برای اولیااللّه، و آثار انقلابیاش، سرشار از ادب و معرفت نسبت به مردم بود. روح آزاده و نام فرهیختهاش فراموش روزگاران مباد!
***
سید علی اصغر موسوی
(به مناسبت درگذشت استاد محمد تقی بهار)
بهار؛ بی شعر و نقاشی
صدای زمزمه ی آب، تا گلابستان ادامه دارد، اما خزان زودرس، هاله ای از غم در نگاه چلچله ها پدید آورده است؛ چگونه بهار می تواند در نگاهِ یک "شاعر" بمیرد! و یا، یک شاعر در نگاه بهار
؟!
آخرین "نقاشی"اش، جاده ای به سمت ابدیت را نشان می دهد که در کناره هایش دیگر «شقایقی نیست» و زندگی، تنها در آن سوی آینه ها ادامه دارد!
او، تمام فصل ها را حسّ کرده بود، اما فصل بهار، آن هم در "کاشان"، که باغ هایش گُلابین و کوچه هایش آکنده از عطر "شعر"هاست، رنگ دیگری دارد! هر کس برای رفتن به به "خانه ی دوست" دسته گلی در دست و غزلی بر لب، قصد تفأل می کند و نذر خویش را به سقاخانه های "قمصر" می برد، تا از اشکِ گلاب، شمع جان را به پروانه ی وصال برساند. اما امروز بهار، ناباورانه سوگ "سهراب" را با تمام وجود حس کرد و سردترین نقاشی را خود را بر پرده ی سیاه تماشا آویخت!
□□
کفش هایم کو،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شاید همه ی مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم ...1
□□
انگار مرگ، هیچ "نوشدارویی" را نمی شناسد و هیچ بهاری را بهانه ی زندگی نمی داند؛ حتی اگر زندگی "سهراب" در میان باشد!
|
اگر چرخ گردان کِشد زین تو |
سرانجام، خشت است بالین تو |
سهراب، از شعر تا نقاشی، از سکوت تا فریاد، نیلوفر دلش را از مرداب زمانه بیرون کشید و مثل آرامشِ نگاهش، به دریا بخشید. او نگذاشت «زندگی بر لب طاقچه ی عادت» از یادش برود؛ آن گونه که از یاد بسیاری رفته بود! زندگی را سرود، نقاشی کرد؛ و مثل آب، در تمام صحنه هایش جاری اش کرد.
سهراب هیچ گاه نگاهش را نفروخت؛ نگاهی که از اشراقی خاصّ و شهودی عالی بهره می برد.
نگاهی که در بین مردم ریشه داشت و بازتاب آیینه ی آن ها بود. نگاهی که «تمام آب ها را زلال، تمام درویش ها را سیر و تمام کبوترها را سیراب» می خواست!
سهراب، ایمانش را از سپیدارها، تقوایش را از پرندگان و صداقتش را از آب ها، آموخته بود؛ با تبسمِ شبنم ها وضو می گرفت و با قد قامت گل ها، نماز می خواند!
□□
من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده ی من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته ی سرو.
من نمازم را، پی "تکبیرة الاحرام" علف می خوانم،
پی "قد قامت" موج.
کعبه ام بر لب آب،
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم، می رود باغ به باغ، می رود شهر به شهر.2
□□
امروز، سهراب اهل کاشان نیست که در آن سوی نقاشی هایش گم شده باشد! فراتر از مرزهای خط کشی شده ی اندیشه و فراتر از نگاه بسته ی زمان، این شعرهای اهورایی اوست که زمزمه می شود.
با مرثیه ای سبز، «به سراغ چینیِ نازک تنهایی»اش می رویم، یادش در لحظه های سبز نیایش ستوده باد.
|
وه که هر گه که سبزه در بستان |
به دمیدی چه خوش شدی، دِل من |
|
بگذار ای دوست، تا به وقت بهار |
سبزه بینی، دمیده از گِل من 3 |
سید علی اصغر موسوی
1 هشت کتاب، سهراب سپهری، ص 390
2 هشت کتاب، سهراب سپهری، ص 272
3 گلستان سعدی
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------******************************************************************************************************************

