تبليغاتX
BidelaneH - بی دلانه
BidelaneH - بی دلانه
Heartily words of Dream heart, seyed.AliAsghar.Mousavi
شنبه 1387/02/21
جام مرتضوی ( مثنوی محیط اعظم بیدل دهلوی) ...  

           جام مرتضوی

علی گشت سرشار صهبای علم     

که یک جرعه ی اوست، دریای علم

 

 

« نبوت بطون و ولایت ظهور   

جمال و جلال دو عالم  حضور »



شرابی که بیرون ادراک بود  

به جامش عیان در دل تاک بود



جمال حقیقت به چندین نقاب 

شهود یقینش چو آب از حباب


 

ز بس صافی جام اندیشه اش   

رگ تاک شد، گردن شیشه اش!



خیالات هنگامه ی هست و بود

به اندازه ی علم دارد،  نمود



به افزونی      نشوه ی   علم    کوش!

که این بحر را نیست جز علم ، جوش


 

محیطی است بی انتها ذات علم  

دو عالم : همان نفی و اثبات علم!


 

می ای را که شخص نبوت چشید!

در آخر به «  شاه ولایت »  رسید


 

 

 

***********                                                                 ***********

 

بیدل

میرزا عبدالقادر عظیم آبادی دهلوی (وفات1133) آخرین شاعر بزرگ فارسی گوی عهد بابریه ی هند و نفر سومی می باشد که "امیر خسرو و فیضی"  دو همطراز دیگرش محسوب می شدند . عبدالخالق از قبیله ی ارلاس از ترکان جغتای بود و این قبیله از بخارا به سرزمین هند آمده بودند . عبدالقادر به سال 1045 در عظیم آباد بتنه به دنیا آمد و چون در کودکی از پدر و مادر محروم ماند، تربیت او به خویشانش واگذار شد و آنها در تعلیم وی و در تشحیذ قریحه ی شاعریش اهتمام بسیار کردند. اوایل عمرش در تحصیل و مسافرت گذشت . در اکثر علوم رسمی و  حکمی تبحرپیدا کرد و با طریقه ی صوفیه و بعضی مشایخ و مجذوبان آشنایی پیدا کرد . در بیست و پنج سالگی همسر برگزید و در دستگاه محمد اعظم پسر اورنگ زیب به خدمت منشی گری اشتغال ورزید . اما وقتی مخدوم از وی درخواست تا قصیده ای در مدح وی عرضه کند از خدمت استعفا کرد و یک چند در بلاد مختلف از جمله پنجاب به سیاحت و مسافرت پرداخت بالاخره در دهلی اقامت گزید (10969 ) و تا پایان عمر همان جا به مطالعه و تحقیق و تفکر و تصنیف اشتغال جست. احاطه ی وی بر علوم مختلف و قدرتش در نظم و نثر، جاذبه ی خاصی به شخصیت او داد . چنانچه اکابر و امرای وقت با وی با نهایت حرمت سلوک می کردند و با نیازمندی و ادب هدیه ها و جوایز ارزنده به حضرتش می فرستادند . کلیات آثار او شامل نظم و نثر ست و در نثر آثاری مانند رقعات ، نکات و چهار عنصر شیوه ی نویسندگی او را ساده و در عین حال مبهم و پیچیده نشان می دهد . اشعارش غیر از قصاید و غزلیات شامل تعدادی مثنویات هم هست که بعضی از آن ها "صبغه ی عرفانی" قوی  ای دارد . بعضی تذکره پردازان هند، وی را در نثر همطرازغزالی و خواجه عبدالله انصاری و در شعر همانند سعدی و مولوی خوانده اند و پیداست که بین سبک فکر و بیان او با آنها "تفاوت"  آن اندازه است که این مقایسه را به کلی  نا به جا نشان می دهد.      ( از گذشته ی ادبی ایران – صفحه 422- انتشارات بین المللی الهدی -  چاپ اول 1375)

 

***

به دلیل  احترام و یاد آوری زنده یاد مرحوم ( دکتر عبدالحسین زرین کوب) مقدمه ی ایشان را مقدم بر گفته های خویش قرار دادم تا در محضر بزرگان ، عرض خود نبرده باشم ! خداوند ایشان ودیگر محققان بزرگ ادبیات فارسی را بیامرزند!

انشاءالله...

اما ... عرفان بیدل تلفیقی از عرفان هندی- اسلامی است! البته کاملاً اسلامی یعنی در مورد عناصر اربعه : ایشان در تمامی اشعار خود با نگاه فلسفه ی "هند" به آن ها نگاه می کنند اما این نگاه ؛ نگاه اسلامی است و شهود، نوعی شهود الهی است ، نه شهود بودایی و برهمایی! حتی با اینکه به نظر از "اهل تسنن" می آیند اما، شگفت آور است این مثنوی که مطالعه می فرمایید ، به نام " جام مرتضوی" !

شگفت آور از این جهت که در این مثنوی ضمن بیا ن شخصیت اهورایی حضرت علی (ع) از ایشان به عنوان ( هسته وهستی علم) در مطلع مثنوی استفاده می نمایند و کل مثنوی در چند بیت خلاصه می شود که بیت دوم فوق العاده عجیب و بر خلاف اعتقاد " اهل تسنن" نه تنها کاملاً "شیعی است" بلکه فراتر از آن ، خیلی نزدیک به  دیدگاه عرفانی "خواص  تشیع " است :

 

نبوت بطون و ولایت ظهور
جمال و جلال دو عالم حضور


یعنی : از " باطن نبوت" جوشیده و در "ظاهر ولایت" بالیده و در جمال و جلال (یعنی صورت  و معنی)، هر دو جهان تجلی یافته است .

« شگفتی ساز است » چون به اعتقاد عرفای شیعه و (به گفته ی خود ایشان) حضرت علی (ع) در"باطن" تمام " انبیاء"  به صورت "نهانی" بوده و چون نوبت به پیامبر اعظم (ص) می رسد به صورت " ظاهر" ایشان را همراهی می کنند.

***

«« ولایت مطلقه ی کلیه ی حضرت مولا امیر المومنین علی بن ابیطالب (ع) باطن خلافت و باطن نبوت مطلقه ی کلیه است »»

***

و مفهوم (( بیت مولانا بیدل)) همان ولایت ظاهری و باطنی مولانا امیر المومنین علی (ع) د رجهان ظاهر و باطن است و مفهوم : قسیمٌ النا ر والجنـه ...

و در بیتی دیگر می فرماید :

 

نبوت : خرام احد تا صفات

ولایت : رجوع صفت سوی ذات

 

یعنی : درنبوت بشر تا « تخلقوا باخلاق الله » می رسد، اما در ولایت که عصاره وشهد نبوت است ، رجوع این صفات ( رسیدن به نفس المطمئنه ) فانی شدن در بقای ذات حقتعالی (جل جلاله) است!

یا به زبانی دیگر شناخت خداوند در «این» تا حد صفات و در « آن » تا حدود ذات است !

 // البته از لحاظ عقاید تشیع اثنی عشری وادامه امامت و ولایت مولا (ع) ، اشکالاتی در مثنوی وجود دارد؛که باید در جای خودش بحث شود// 

*****

.... بحث خیلی سنگین است  و حوصله باریک !

معذرت می خواهم از ادامه ی آن ... .

لطفاً ادامه مثنوی را مطالعه فرمایید و برداشت ها و نظرات خود را با بنده در میان بگذارید.

 

یا علی مدد:

 

ز خمخانه ی  آب و رنگ ظهور

دو کیفیت آورد ، جام شعور

 

یکی کرد اسم "نبوت" بلند

دگر ، طرح نام "ولایت" فکند

 

به هر جا کمال یقین نشوه ای ست

برون زین "دو کیفیت اش" جلوه نیست:

 

« نبوت ، خرام احد تا صفات

ولایت ، رجوع صفت سو ی ذات

 

نه آن غیر این و  نه این غیر آن

از آن ، سوی این ،  تا ابد سیر آن »

 

در این نشوه آباد مستی سواد

به این جام ، دل های مخمور شاد

 

که میخانه ی معرفت مصطفی ست

 در رحمتش ، جبهه  ی مرتضی است

 

ولی را بود از نبی  انتظام

بجز شیشه نبود، مربی جام !

 

درین شیشه و جام،  « یک باده »  است

دو پیکر ز«  یک خون » نشان داده است

 

خوش آن شیشه، کاین جام اجزای اوست!

خوش آن جام کاین شیشه همتای اوست

 

«« آفرین به این تصویر زیبا از وحدت جدایی ناپذیر نبوت و ولایت و لازم و ملزم یکدیگر بودن »».

 

شد از تیغ او توسن کفر ، پی

چو مخموری از لمعه ی موج می

 

جهانی ز جامش به "مستی" رسید!

به کیفیت می پرستی، رسید!

 

به هر جا "می" ای همدم "ساغر" است

جگر تشنه ی  "ساقی کوثر"  است

 

چه کوثر؟ ، خمستان فضل و کمال!

محیط قدم    ،     نشوه ی لایزال! 

 

می، اینجا کمالات انسانی است

که " سر جوش علم " خدا دانی است ... .

     

*******************************                    

به امید لطف حضرت دوست !

 

 

  انشاءالله ادامه خواهد داشت ....

****

 

 

با تشکر :سید علی اصغر موسوی(سعا) جمعه 1385/02/08

************************************************************

  

 

 
پنجشنبه 1387/02/05
یاداشتی بر شعر حکیم سنایی در منقبت مولا علی(ع) و غدیر خم ...  

... و اما غدیر ...

 

چیست این پیامد زیبا؟! این بهار خجسته؟! چیست این لحظه ی شگفت زیبا، زیبای شگفت؟!

انگار این شگفتی تنها در آسمان نیست؛ گویی کره زمین را هاله ای از انوار سبز، احاطه کرده است؛ گویی تکامل واپسین زمین، در حال شکل گیری است؛ این تنها معجزه نوروز نیست؛

این تنها شکوه آغازین بهار نیست؛ این نور، برای آسمانیان، آشناتر از زمینیان است.

 این عید، عید تمام زیبایی هاست؛عید تبلور عشق در تمام آینه ها؛ عید زیبای "ولایت" است؛ عید تکامل مادی و معنوی آفرینش.

این عید، عید شکوفایی ولایت در قاموس خلقت است؛ یک عید "توحیدی" زیبا، که ترجمان "عدل" الهی در قامت "امامت" می باشد؛ ترجمان صداقتِ "معاد" در بلاغتِ "نبوت" و نتیجه ی تلاش هزاران پیام آور الهی در طول تاریخ.

 اینک، صدای دلنشین حضرت جبریل (ع) است و جان مشتاق حضرت رسول (ص)؛ ندای وحی، جان و تن حضرت را می آشوبد و تبسمی دلنشین، بر لب های مبارکش می نشیند؛ احساسی سبک و شعف ناک، سراسر وجودش را فراگرفته است.

"کیست مولا، آنکه آزادت کند!"

اینک زمان، آغاز دیگری را تجربه می کرد. فصلی تازه در حال شکفتن و تبلوری تازه در حال شکل گرفتن بود؛ آغاز فصل عشق، فصل ارادت، فصل زیبای ولایت؛ فصلی که می طلبید دست های حضرت پیامبر(ص) را برای توسل؛ برای دعا؛ دعایی به زیبایی اجابت:

"اللهم وَ الَ مَن وَالاهُ و عادِ مَن عاداهُ، واُنصُر مَن نَصَرَهُ، وَاخذُل مَن خَذَلَهُ"

*  *  *  *  *

 ... و اما : حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم، متخلص به سنایی از شعرای قرن پنجم و ششم هجری بین سال های 467 تا 473 در غزنه (غزنین) متولد شد و مجموعه ی "حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه" را طبق گفته ی خودش از سال 525 شروع کرده و در سال 534؛ یک سال قبل از فوتش به پایان رسانیده است.

حکیم سنایی در این دیوان ضمن ستایش حضرت پروردگار و حضرت ختمی مرتبت (ص)، از بزرگانی هم تجلیل کرده که در مکتب تشیع و تسنن، مطرح می باشند. ایشان در این مجموعه به تشریح فضایل مولای متقیان امیر مومنان حضرت علی (ع) می پردازد که اشعارش بسی کریمانه، بلند و نشان از معرفت حکیم دارد. و مضامین متعالی شعرش از دیدگاه نقد و بررسی محتوایی، قابل توجه است:

1-   اینکه به شیوه ی شعرای متمایل به سنت و جماعت، به مناقب مکتوب نمی پردازد.

2-   اینکه به شیوه ی شعرای عارف صوفی هم، مناقب حضرت را غلوآمیز به "طریقت" پیوند نمی زند.

3-  اینکه، تمام تعاریف و ستایش های او کاملاً مطابق با اعتقادات شیعه، و مطابق با نصّ صریح ولایت علوی است.

نکات قابل توجه دیگر اینکه ایشان ستایش حضرت را با احادیث نبوی و آیات نازله در شأن ایشان آغاز می کند و فرمایشات حضرت پیامبر (ص) درباره ی ایشان را به عربی در متن آغازین شعرش می آورد؛ که از احادیث روز غدیر خم هم استفاده کرده است.

آنگاه با تمسک به حدیث نبویِ "انا مدینة العلم و علیٌ بابُها" مثنوی پر شوری را می سازد که در نوع خود بی نظیر و بی بدیل است.

ابیاتی چند از مثنوی حکیم را مرور می کنیم:


آن فدا کرده از ره تسلیم          هم پدر، هم پسر چو ابراهیم

حکم تسلیم را خلیل به شرط          درگه شرع را، وکیل به شرط


نشنیده ز مصطفی تأویل          گشته مکشوف بر دلش تنزیل


مصطفی چشم روشن از رویش      شاد زهرا، چو گشت وی شویش

شرف چرخ تیز گَرد او بود      در حدیث و حدید، مرد او بود


به دو تیغ، او به ذوالفقار و زبان        کرده یک تیغ، همچو تیر، جهان

زان دو تیغ کشیده در عالم       شرع را کرده همچو تیر و قلم


نور علمش، چشنده ی کوثر     ناز تیغش، کشنده ی کافر

*    *

به طور کلی سه گروه از شاعران و ستایشگران مولا علی (ع)، (البته از نظر شخصی) آثارشان قابل توجه است.

-   گروه اول: کسانی که حضرت را از دیدگاه "شریعتی" می ستایند؛ که نزد شیعیان: سخن از امامت و ولایت حضرت است و معمولاً با محتوایی عاطفی و مقدس.

-         و نزد اهالی سنت: سخن از مناقب اوست اما مناقبی که کمی، رنگِ برتری بر دیگر صحابه دارند.

-   گروه دوم: کسانی که حضرت را از دیدگاه "طریقتی" می ستایند؛ که نزد اهالی طریقت – عرفای دارای خرقه و سلسله – مقام ولایی حضرت از نوع ولایت سلوکی است و هر کدام از مشایخ این طریقه، خود را منسوب به خرقه ی حضرت می نمایند تا شاید مقاصد خود را تأیید کرده باشند.

-   گروه سوم: کسانی هستند که حضرت را از دیدگاه "حقیقتی" می ستایند و آنان اهالی بصیرت هستند؛ که فراتر از تقدّس و تصوّف؛ عارفانه های حضرت را عاشقانه  بیان می کنند که به این فضایل اشاره می نمایم:

1-   علم: که شامل معرفت و حکمت و اخلاق می شود؛ از نوع خاکی و افلاکی آن!

2-   امامت: که شامل وصایت و خلافت و رهبری می شود با تمام ویژگی های فردی و اجتماعی آن.

3- جهاد: که شامل جهاد اکبر (مبارزه با نفس) و جهاد اصغر (مقابله با دشمن) می شود و از شاخصه های اسلام در آغازین سال های پیروزی آن است که حتی قرآن آن را ستایش می کند.

4- قرابت: که شامل مناقبی است که نشان برتری نسبت به دیگران در اسلام به شمار می آید؛ که همان حدیث شریف "ثقلین" است و سفارش حضرت پیامبر (ص) می باشد؛ که فرمودند بعد از خود، دو گنجینه باقی می گذارم که: قرآن و اهل بیت (ع) می باشند و هر کدام نسبت به هم جدایی ناپذیرند (نزدیک به این مضمون).

البته موارد یاد شده در تمامی آثار به شکلی استفاده می شود؛ اما  معمولا ًعالمانه و عارفانه نیستند. یا بهتر بگویم از زبان عالمان بیرون نیامده اند؛ هیچ گاه محتوایشان فدای مصلحت های زمان و مکان نشده است. یعنی سرایندگان آن، حتی خطر مرگ را برای نوشتن آن ها به جان خریده اند.

و حکیم سنایی در عصری می زیسته که چند دهه قبل از آن در زادگاهش کسی جرأت بر زبان جاری کردن نام مبارک علی (ع) را نداشت؛ چه برسد به ستایش ایشان!

آن هم با کلماتی فاخر و مستدل که "نصّ صریح ولایت" ایشان را متذکر شود! خود این گونه زیبا و دل انگیز:

آل یاسین شرف بدو دیده          ایزد او را به علم بگزیده

مر نبی را وصی و هم داماد      جانِ پیغمبر از جمالش شاد

نایب مصطفی به روز "غدیر"    کرده در شرع، مر وُرا به امیر

و یعنی جانشین حضرت مصطفی (ص) به روز غدیر بودند که در شرع او را به امیری برگزیده:

سرّ قرآن بخوانده بود، به دل       علم دو جهان، وُرا شده حاصل

به فصاحت چو او سخن گفتی      مستمع زان حدیث، دُرّ سُفتی

کرده از بهرِ جانِ اهل هنر         درج در یک سخن، دو دُرج  گهر

تا بِنَگشاد علم حیدر در        ندهد سنتِ پیمبر، بر!

به زیبایی در این ابیات می بینیم؛ که به چند مورد از مناقب بی بدیل حضرت، بلکه به حقانیت بی نظیر ایشان اشاره می کند، که در شاعران هم عصر حکیم کمتر دیده می شود. واژگانی مثل: آل یاسین، وصی، نایب، امیر، علم دو جهان، اسرار قرآن و روز غدیر – که انگیزه ی اصلی اینجانب برای نگاشتن این مقاله همان مناسبت غدیر بود – و صراحت به نیابت حضرت در روز غدیر خم و تصریحِ فقدان ثمره در سنّت پیامبر (ص) بدون علم مولای متقیان (ع)، که خود گویای گویاست.

و حتی در ابیاتی این چنین محکم، از نظر محتوا و شکل، که خود حاکی از شناخت و معرفت متعالی حکیم سنایی می باشد:


مُحرِم او بوده کعبه ی جان را      مَحرم او بوده سرّ یزدان را

صدف صد هزار بحر، دلش       شرف صد هزار عرش، گِلش

این برهنه شده ز زحمت ظرف          وآن برون آمده ز پرده ی حرف

تا بدان حد، شده مُکّرم بود         "لَو کَشَف" مر ورا، مسلّم بود

 

 

 

مصطفی را مطیع و فرمان بر    همه بشنیده رمزِ دین یکسر

بهر او گفته، مصطفی به اِلاه     کای خداوند، "والِ مَن والاه"!

گفته او را رسول جبّارش         کای خدای از بدان، نگه دارش!

باز هم اشاره ای صریح و متقن به واقعه ی غدیر خم و دعای حضرت پیامبر (ص) در حق مولا (ع) و کسانی که ولایت او را پذیرفته اند.

( اگر نگاهی به دعای "ندبه" بیاندازیم و متون مربوط به حضرت علی (ع) را بخوانیم، قرابت مطالب و ابیات مثنوی حکیم را بهتر در می یابیم. با اینکه خود می دانیم ادعیه ی مکتب تشیّع (اثنی عشری) خاصّ اعتقادات شیعه است و از آن ها نه تنها به عنوان نیایش؛ بلکه به عنوان اصول عقاید بهره می بریم.)

من قصد ندارم درباره ی مذهب حکیم سنایی کنکاش کنم؛ می خواهم شایستگی معرفتی ایشان را در شناخت حقایق اسلام بنمایانم! مثل این بیت ایشان درباره ی حضرت:

نامش از نام یار، مشتق بود     هر کجا رفت، همرهش "حق" بود

و دیگر اینکه، نمونه هایی را می توانیم در مثنوی ایشان ببینیم که حتی در متون ادبی منظوم و منثور امروز بدیل و نظیری ندارند:

کاتب نقش نامه ی تنزیل              خازن گنج خانه ی تأویل

عالَم علم و بحرِ هنر            بود چشم و چراغ پیغمبر

راز دار خدای: پیغمبر           راز دارِ پیمبرش: حیدر

لفظ قرآن چو دید درویش اش               خویشتن جلوه کرد، در پیش اش

عشق را بحر بود و دل را کان             شرع را دیده بود و دین را جان

مصطفی از برای جان و تنش        نه ز بهر کلاه و پیرهنش!

نام او کرد، دَرِ ولایت علم           علی از علم و بوتراب از حلم

*   *

مرتضایی که کرد یزدانش          همره جان مصطفی جانش

هر دو، یک دُرّ ز یک صدف بودند          هر دو پیرایه ی شرف بودند

دو رونده چو اختر و گردون     دو برادر چو موسي وهارون

 شرح محتوایی و تکنیکی (فرم) این مثنوی در "حدیقه" خود یک کتاب می خواهد، تا به آرایه های بیانی و ویژگی های زبانی آن بپردازم. اما خاطر نشان می شوم انتخاب وزن روان و زیبای مثنوی های حدیقه، به درک مفاهیم آن ها بسیار کمک می کند؛ گرچه زبان و تعابیر محکم حکیم سنایی و نوآوری های او در اغلب آثارش گاهی - کمی غامض نشان می دهد، اما پیوستگی عمودی ابیات باعث روانی مطالب منظومش شده است.

نایب کردگار، حیدر بود            صاحب ذوالفقار حیدر بود

مهر و کین اش، دلیل منبر و دار        حلم و خشمش، قسیم جنت و نار

تیغ خشمش، منیر بود، منیر       بحر علمش، غدیر بود، غدیر

... و اما پایان کلام؛ با پایانی بس زیبا و دل انگیز از خود حکیم سنایی غزنوی (ره)، که واپسین بیت مثنوی اش، نیز می باشد؛ جهانی سخن در خود نهفته، که خود کتابی در شناخت مولای مظلوم حضرت علی ابن ابی طالب (ع) است:

دل او، عالَم معانی بود           لفظ او، آبِ زندگانی بود

تنگ از آن شد بر او، جهانِ سترگ         که جهان تنگ بود و مرد، بزرگ !

 

 

*  *  *  *  *

قم -۱۳۸۶ -  سید علی اصغر موسوی (سعا)

 

 

 

 

چهارشنبه 1386/02/19
جام مرتضوی ...  
علی  گشت  سرشار  صهبای علم

که یک  جرعه ی اوست دریای علم

 نبوت    بطون     و    ولایت  ظهور 

جمال  و  جلال  دو  عالم حضور  ...

                 ***

...به هر جا کمال یقین نشوه ای است

 برون  زین  دو  کیفیتش  جلوه  نیست    

  نبوت   :   خرام  احد    ،    تا   صفات

  ولایت  :   رجوع  صفت    سوی   ذات  

  نه  آن  غیر این     و    نه این غیر  آن         

  از آن   ،   سوی  این  تا  ابد  سیر  آن

   درین    نشوه  آباد   مستی   سواد

  به  این   جام   دل های  مخمور  شاد

که میخانه ی معرفت مصطفی(ص)است  

  در رحمتش ، جبهه ی  مرتضی  است

  ولی     را     بود     از    نبی    انتظام

  به   جز   شیشه   نبود    مربی   جام

  درین  شیشه  و  جام  یک   باده  است

  دو  پیکر  ز  یک  خون  نشان داده است   

خوش آن شیشه کاین جام اجزای اوست

خوش آن جام کاین شیشه همتای اوست 

  شد    از   تیغ   او  ،   توسن    کفر   پی

  چو    مخموری    از    ،     لمعه ی   می

  جهانی   ز  جامش   به   مستی  رسید

  به      کیفیت    می   پرستی      رسید  

به هر جا  ،  می ای همدم  ساغر است

جگر تشنه ی     ساقی   کوثر    است...

***************************

آنچه در این مثنوی "بیدل " به نمایش گذاشته شده است ، اول به شکوه ایمان و اعتقاد خود ایشان بر می گردد  و بعد بحث تجزیه و تحلیل آن به میان می آید : چرا که از قلم یک شاعر به ظاهر اهل تسنن چنین کلماتی باعث تعجب است ؟! 

کسی که -مذهبش - به اصل ولایت ظاهری حضرت علی (ع) اعتقاد ندارد ، چنین از باطن ولایت سخن می گوید . آن هم سخنی که" ولایت" را میوه ، عصاره و جان و روح  "نبوت" معرفی  نماید و این مطلب در ابیات : دوم و چهارم ، بیانگر همین عقیده است !...

انشا الله ادامه خواهد یافت ...  

دوشنبه 1386/02/10
مثنوی عرفان ...  

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

از کلیات میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی ، یکی مثنوی عرفان اوست ، که در نوع خود بی نظیر و در دقایق عرفانی بی بدیل است ، در این مثنوی مرزی میان حقیقت و مجاز یا تخیل و واقعیت، ایجاد کرده است و وهم و گمان عقلا را مورد نقد قرار می دهد، که در واقع آنچه ما پنداشته ایم همان است که می باشد، یا نه ؟!

بی خبر نشئه ای کنار شطی

به سر انگشت می کشید خطی

گه ز خطش مربعی می جست

گه مثلث به نقش می پیوست

گاه می زد مخمسی به حواس

گه مسدس شدی جهان قیاس

همچنان در خیال تکرارش

محو می کرد دست بیکارش

روزی از پرده ی جنون خیال

شکلی آمد به معرض تمثال

خط آن شکل تا به مسطر زد

دید شخصی ز آب سر بر زد

اضطرابی فشرد اعضایش

لرزه چون موج در سراپایش

بانگ زد کای ستمگر بیکار

زین خطوطم چه می دهی آزار

هر الف کز خط تو گشته عیان

بر سراپای من شکسته سنان

مرد ابله وقوع این تهدید

اثر شغل پوچ خود فهمید

گردن عجز کرد مایل خم

دست ها چون مژه نهاد به هم

که من از دستگاه بیکاری

دارم اینجا خیال سرخاری

دست بیکار تا نباید سود

فرحتم شغل این عمل فرمود

نیستم مست ناشکیبایی

بعد ازین آن کنم که فرمایی

گفت این نقش محو کن زودش

برد فرمان آنچه فرمودش

چون به حک داد خط به حکم ضرور

 گشت آن شخصش  از نظر مستور

ساعتی ناگذشته زان تهدید

دلکشی ها به خط کشی گردید

بی تحاشی دوباره زین آهنگ

آرزو چون قلم به خط زد چنگ

نقش کارش نکرده رفع حجاب

که شد آن شخص بی نقاب از آب

گفت باز این چه نقش بندی هاست

سعی باطل نگفتمت که خطاست

خط به حک داد بار دیگر هم

شخص را نیز دید عکس عدم

لیک بیکاری اش نداشت ضرور

همچنان غیر خط کشی منظور

هر گه آن نقش بر زمین می بست

صورت غیبش از کمین می جست

می شدی بی گمان معاینه اش

همچو تمثال پیش آینه اش

بس که از هیبتش هراس کشید

قطع شغل هوس نمود و رمید

این حقیقت طریق افسانه

داشت با آشنا و بیگانه

می کشید آن خیال خواب نظیر

هر کسی را به وهمی از تعبیر

عالمی خنده بر جنونش داشت

قصه ی پوچ سرنگونش داشت

بر زبان ها ثمر شد افسونش

منتشر گشت حرف مجنونش

تا به اسناد قدرت تکسیر

 ماجرایش گشود بال صفیر 

گفت استاد از آن نوا سازی   

زد به افسوس سودن آغازی

کای جنون فطرت آن موکل بود

متعلق بر آن شمایل بود

شخص مظروف بود و تابع ظرف

همچو معنی رهین صورت حرف

گر نمی دادی آن حروف به حک

بود محکومت آن ملک بی شک

گنجی از غیب در کف آوردی

وز بلاهت کلید کم کردی

اگر ادراک رهبرت می بود

آن موکل مسخرت می بود

تا قیامت حصول نقش مراد

داد اقبال قدرتت می داد

ابله از آگهی به خود بالید

باز خط بر کنار شط  گردید

مدتی خامه در تلاش شکست

دیگر آن نقش اتفاق نبست

دست می سود و هیچ سود نداشت

شعله ی جسته رنگ دود نداشت

آب شد خشک و بحر ماند ز نم

لفظ گم گشت و رفت معنی هم

پس درین کارخانه ی نیرنگ

دارد اشکال صد هزار آهنگ

دل که عرش بنای قدرت هاست

زین نقوش غریب چهره گشاست

هر که را زین بهار قدرت رنگ

عزم شوقی زند در آینه  چنگ

بی تکلف حقیقت اقبال

پرده بر داردش ز علم مثال

زین صفت فطرت سلیمانی

کرد قدرت به خاتم ارزانی

بهر تسخیر عالم اوهام

تقشی آراست از توجه تام

که وحوش و طیور و آب و هوا

همه را یافت تابع ایما

تا نفس داشت حکم ها می راند

رنگ چندین بهار می گرداند

اثر نقش کارها دارد

رنگ بستن بهارها دارد

قدرت نقش تا نمایان شد

اهرمن صورت سلیمان شد

در نفس نغمه هاست بی تکرار

کیست محرم نوای این اسرار

عالمی علم و جهل می خواند

این ورق جز نفس که گرداند.

****

آنچه خواندید یکی از حکایات عارفانه ی   بیدل در مثنوی "عرفان" بود

گر چه آثار این شاعر کمی غیر قابل تفسیر به نظر می آید اما می شود با آشنا شدن با معیارهای ادبی – عرفانی بیدل در آثارش پی به اسرار آنها برد. 

 دوستانی که در زمینه ی آثار منظوم یبدل نقد و نظری دارند به نشانی زیر بفرستند تا در وبلاگ های اینجانب به خصوص وبلاگ "یبدلانه" گنجانده شود:

Saapen@gmail.com

با تشکر و سپاس:

قم – سید علی اصغر موسوی "سعا"

****

جمعه 1384/02/09
جام مرتضوی ...  
علی  گشت  سرشار  صهبای علم

که یک  جرعه ی اوست دریای علم

 نبوت    بطون     و    ولایت  ظهور 

جمال  و  جلال  دو  عالم حضور  ...

                 ***

...به هر جا کمال یقین نشوه ای است

 برون  زین  دو  کیفیتش  جلوه  نیست    

  نبوت   :   خرام  احد    ،    تا   صفات

  ولایت  :   رجوع  صفت    سوی   ذات  

  نه  آن  غیر این     و    نه این غیر  آن         

  از آن   ،   سوی  این  تا  ابد  سیر  آن

   درین    نشوه  آباد   مستی   سواد

  به  این   جام   دل های  مخمور  شاد

که میخانه ی معرفت مصطفی(ص)است  

  در رحمتش ، جبهه ی  مرتضی  است

  ولی     را     بود     از    نبی    انتظام

  به   جز   شیشه   نبود    مربی   جام

  درین  شیشه  و  جام  یک   باده  است

  دو  پیکر  ز  یک  خون  نشان داده است   

خوش آن شیشه کاین جام اجزای اوست

خوش آن جام کاین شیشه همتای اوست 

  شد    از   تیغ   او  ،   توسن    کفر   پی

  چو    مخموری    از    ،     لمعه ی   می

  جهانی   ز  جامش   به   مستی  رسید

  به      کیفیت    می   پرستی      رسید  

به هر جا  ،  می ای همدم  ساغر است

جگر تشنه ی     ساقی   کوثر    است...

***************************

آنچه در این مثنوی "بیدل " به نمایش گذاشته شده است ، اول به شکوه ایمان و اعتقاد خود ایشان بر می گردد  و بعد بحث تجزیه و تحلیل آن به میان می آید : چرا که از قلم یک شاعر به ظاهر اهل تسنن چنین کلماتی باعث تعجب است ؟! 

کسی که -مذهبش - به اصل ولایت ظاهری حضرت علی (ع) اعتقاد ندارد ، چنین از باطن ولایت سخن می گوید . آن هم سخنی که" ولایت" را میوه ، عصاره و جان و روح  "نبوت" معرفی  نماید و این مطلب در ابیات : دوم و چهارم ، بیانگر همین عقیده است !...

انشا الله ادامه خواهد یافت ...