تبليغاتX
BidelaneH - بی دلانه
BidelaneH - بی دلانه
Heartily words of Dream heart, seyed.AliAsghar.Mousavi
سه شنبه 1388/07/14
یا صادق آل محمد ...  

ترجمان فقاهت

بپوش جامه ی عزایت را مدینه، که غربت نشین داغی غریبانه خواهی شد! آغوش بگشا، ای حریم گهربار نبوت که اینک "فقیه آل طه" میهمان توست.

آغوش بگشا، ای "بقیع" که سرو عالم آرای فقاهت، هم جوارت خواهد شد.

آغوش بگشا، ای تربت پنهان زهرا (س) که فرزند مظلومی دیگر، به "غربت آباد بقیع" می پیوندد.

آغوش بگشا که اینک صادق آل الله را به دامان خواهی گرفت.

آه! ای بقیع! ای غربت همیشه نشسته بر دل زخمی تاریخ!

تصویر غروبت را با کدامین حنجره فریاد بزنم آن گاه که خورشید، برای بوسیدن تربتت سر به سریر خاک می گذارد؟!

با کدامین حنجره، آرامش نشسته در اندوهم را فریاد بزنم؛ تا بغض فرو مرده در گلو، جانی دوباره بگیرد؟!

امان از گریستن خاموش! امان از این سکوت بارانی!

ای بقیع؛ ای آیینه ی عرش الهی؛ بگذار قبیله ی نامرد، تجاهل کنند فروغ لایزالی آستان حضرت امام جعفر صادق(ع) را؛ که آسمانیان التجا به بلندای آستانش می آورند و زمینیان، توسّل به نام شریف و آسمانی اش!

امانات بی بدیل الهی را کسانی پاس می دارند که راه به سوی روشنایی گشوده باشند و مشام جانشان با عطر ولایت آشنا باشد، نه کج اندیشان خلیفه های اموی که چون خفاش، دایم از آفتاب گریزانند و افکار وارونه ی آن ها را جز زر و زورپرستان، تقلید نمی کنند!

نسب و نسبت نمی تواند شکل اهل عذاب را تغییر دهد، خواه "اموی" باشد خواه "عباسی"، خواه "ناصبی" باشد، خواه "وهابی"!

مولای مظلوم! امروز هم اهالی عذاب به سفیدی کاخ هاشان می نازند و "غربت بقیع" را به فراموشی سپرده اند!

مولای مظلوم؛ چقدر جان گداز است مظلویت آسمان خاک؛ ای آسمانی ترین، که ترجمان   فقاهت کتاب الله و عترت حضرت رسول (ص)  بودی و اکنون دشمنانت چه حقیرانه درباره ی تو می اندیشند!

این درد، درد ماست که دل به کوی غریبانه هایت دوخته ایم وگرنه باید سر به عرش برافراشت و تو را از سایه سار طوبی طلبید!

با تمام داغی که از غربت تنهایی ات بر سینه دارم، رو به قبله می ایستم و دل به غریبانه های بقیع می سپارم کم کم حال و هوای عاشورایی نگاهم ابری می شود؛ آه از این اندوه بی پایان!

آه از این نگاه خسته ی تاریخ که مظلومیت فرزندان پیامبر (ص) را سالیان سال به نظاره نشسته است!

مولا جان، یا صادق آل محمد(ع)! چگونه مویه نکنم؟! در سوگ مولایی که عظمت نامش، آسمان را به تواضع وا می دارد!

چگونه به این اشک های ناقابل بسنده کنم، که وسعت مصیبت، فراتر از ادراک خاکی ما ناسوتیان است!

مولا جان به روزهایی می اندیشم؛ که مردمان در حق تو کوتاهی کردند!تا جایی که نااهلان حکومت "عباسی" حریم حرمتت را شکستند!

مولا جان! شرمنده! کسانی که آن روز، قدر تو را نفهمیدند و شرمنده؛ امروز، کسانی که از حسادت، توان دیدن این همه شکوه تربتت را ندارند!

 

 

قنوت می گیرم و غرق در عظمت نامت، زمزمه می کنم: "اللهم صل علی جعفر بن محمد الصادق خازن العلم الداعی الیک بالحق النور المبین"

سلام بر تو و عظمت بی پایانت که علوم عالیه ی تشیّع، وامدار عنایات ویژه ی توست!

سلام بر تو و خاندانی که تو را به دامان معرفت پرورده است!

سلام بر تو و خاندانی که مسیر معرفت الهی را از تو آموخته اند!

سلام بر تو و تربتی که یادگار غریبانه های توست!

سلام بر تو، بر زندگی، شهادت و بعثت دوباره ات باد!

مولا جان! قسم به بقیع! قسم به فجر! قسم به اولین سپیده عدالت، که معجزه مهدوی(ع)، به وقوع خواهد پیوست و آستان کبریایی تو برای همیشه؛ در آغوش آرزومندان خواهد بود!

ما را بگیر دست، که از پا فتاده ایم 

آقا! به حق تربت پنهان مادرت(س)!

غربت بقیع:

شعله شعله می گیرد، آتش نیستان را

قطره قطره می ریزد، از نگاه من، جان را

شمع خاطرم، شاید، پر نکرده می میرد

از بلور چشمانش، قطره قطره دامان را

لحظه لحظه می خواند، سمت غربتی، مانا

 آتشی که سوزانده، با خودش گلستان را

آتش من و این دل، گریه های پنهان است

هر شبی که می سایم، بر سپیده مژگان را

ای بقیع زخم آگین، سایه سار طوبی کو؟

کین چنین نمایاندی، با خودت بیابان را

من که مثل خاکستر، شعله در گلو دارم

سرمه ام چرا دادی، خاک بیت الاحزان مرا

ای تمامی غربت، ذوالفقار حیدر کو؟

تا بیافکند از پا، خیمه های عصیان را

گنبدی، گلی، شمعی، جز نگاه گریان نیست

هان، مگر نمی بینی، سوره های قرآن را؟!

تا به کی فرو ماندن در کویر بی باور

یک صد بخوان،با من، آیه آیه باران را

شاید از دل غربت، یک سحر، برون آید

آنکه می دهد تسکین، خاطر پریشان را

***

سید علی اصغر موسوی

جمعه 1388/02/18
زندگانی حضرت زهرا (س) ...  
برای خواندن زندگی نامه و خطبه حضرت زهرا (س)

به قلم استاد فقید شادروان جعفر شهیدی (ره) کلیک کنید:



http://saapoem-1.blogfa.com

******************************************************************

چهارشنبه 1387/12/14
غروب و طلوع ...  

غروب و طلوع توأمان

غروب:

یاد عاشورا چنان پیچیده بر این لحظه ها

ناله ها از نای دل می جوشدم!

رنگ غم پاشیده اند امروز بر جان سحر!

یا که خورشید عزادار کسی می باشد؟

ترجمانِ لحظه های بی شماری گشته ای!

آه، ای اشک!

با من بگو این داغ سنگین، چیست بر دل؛ در فراوانی اندوه ها، تمام مرثیه ها را ورق می زنم و چشم ها، تازه ترین اشک ها را نذر ماتم می کنند.

گویی دلم نبض خویش را با "سامرا" تنظیم کرده است!

پرده ای از تلخ ترین غریبانه ها، پیش رویم می آویزد و من به غمگین ترین غروب جاری در افق می نگرم؛ غروبی درست شبیه عاشورا!

شاید "شام غریبانی دیگر" در راه است و سوگنامه ی غریبی دیگر در دیار غریبان؛ آن هم در غربتی سنگین و جان گداز، آن هم در "سامرا"؛ جایی که حتی یک نفر، نگاهش را مهربانی نیاموخته و از در و دیوارش، فقط جاسوس می بارد.

آه، ای غربت آبادِ غصه های ویرانگر؛ ای شهر غم های فراموش ناشدنی حضرت مهدی (عج)!

مثل بغضم، مثل آهم، در غروب سرد و زخمی

بیت بیتِ غربت و تنهایی ات را می شناسم

آه، چه تلخ گرفته ای در آغوش، اینک غم را، ای دیار شوم، ای ماتم آباد تمام تبعیدها؛ کدامین سوگواره هایت را بگریم در مصیبت فرزندان زهرا (س)؟!

کدامین ناله را با افق های غم گرفته ات، هم آهنگ کنم؟

آه، ای ماتم آباد تبعیدها، ای دیار تلخ؛ روزهای چنین دردناکت، هرگز مباد!

مولا جان، خوشا یادت، آن هنگام که برای نماز به پا می خواستی و فرشتگان، مشتاقانه به اقتدایت صف می آراستند.

خوشا نامت، که هر گاه برده می شد، شوق زیارت، سراسر آسمان را فرا می گرفت و عرش الهی، به تو و فرزند بی نظیرت، درود می فرستاد.

مولا جان، ای افتخار خاندان نبوت، ای معلم تنها منجیِّ بشریت، چه قدر سخت است وسعت اندوهت در دل ما!

چه جانکاه است عزای غریبی ات در دیاری که حتی اندک آشنایانت، به خاطر امیال دنیا، با تو بیگانگی کردند!

مولا جان، یا ابا محمد، ای حجت خداوند در عصر تباهی و تکبر!

داغ اندوه تو، حتی سنگین تر از غربت زخم های غروب عاشوراست؛ شهادتت، تشییع و تدفین ات و سوگواری شمع های شام غریبان مزارت، چه قدر غریبانه برگزار شد، عروج آسمانی ات، ای میوه ی دل زهرا (س)!

هنوز در غزل از اشک شمع می گوید

کسی که خوب ندیده، زبانه هامان!

سیاه مثل شبی، بی ستاره در باران

احاطه کرده غمی، حجم شانه هامان را

تو را قسم به غمِ عشق و اشک بی پایان

ز ما مگیر همین، پشتوانه هامان را

رسید نوبت غم، باز هم عزاداریم!
کَرم نما و ببین عاشقانه هامان را

مولا جان، خوشا نگاه زایرانت، که حجم غربت تو را بهتر می فهمند؛ ما را هم لذت دیدار بچشان.

ما را هم ببر آن جا؛ آن جا که آسمان و زمینش، شاهد گریه های مظلومانه و غریبانه ی "حضرت موعود (عج)" بوده است.

ما را هم ببر آن جا که پرتو نگاهت را ذره ذره ی خاک درک کرده است!
درود خداوند بر تو و لحظات سخت تنهایی ات و عمق غریبانگی شهادتت باد.

السلام علیک یا ابا محمد یا حسن بن علی الزکی العسکری؛

از ما همین اردات کوچک، از تو، شفاعتی بزرگ که انتظار ماست.

***


طلوع:

امروز، هر چه نفس، هر چه عشق، هر چه عطر دل انگیز ارزانی توست

امروز، شعر زیبای زمان – شور غزل – پرتو آینه و خنده ی اشک

امروز، گرمی پرتو خورشید در آیینه ی صبح؛ آسمان، سایه نشین کرمِ درگاهت

آسمان، رشته ی امید به نامت بسته!

" روز فرخنده ی فرماندهی ات بر افلاک " ای "سلیمان" ولایت خوش باد!

روزها، چشم امید از امروز، به سحرگاهِ گُل افشانی فردا دارند

روزها، از پس هم خواهند رفت، تا در آن صبح دل انگیز، به نوروز تماشا برسند

روزها، بی تو، همان شب هستند

روزها، بی تو فقط خاکستر

باز با یاد تو امروز سفر خواهم کرد.

به دیاری که بر آن آینه ها می تابند؛

و دل کوچه پر از عطر سحرگاهان است.

آب ها: روشنی اندیشه؛

رنگ ها: سبزترین خاطره را می دانند.

با تو امروز سفر خواهم کرد ...

باز با یاد تو، امروز اشک شوق را در "دعای عهد" خلاصه خواهم کرد و ادامه ی "ندبه ها" را به شوق آمدنت خواهم سپرد؛ شاید آن روز که می آیی، از اشک ها خبری نباشد، اما وسعت شادی آن لحظه، عجب دیدنی است!

باز با یاد تو، امروز، میهمان آسمان خواهم شد و در حریم اجابت، قنوت خواهم گرفت: « اَللَّهُمَ اِنا نَرغَبُ اِلَیکَ فی دَولَةٍ کَریمَةٍ، تُعِزُّ بِها الاسلامَ وَ اَهلَهُ1 ...

هر روز، روز توست؛ نه تنها امروز؛ تویی که از طراوات نگاهت، تب زمین فروکش خواهد کرد و آسمان، سحرگاهانش را با زیارت جمال تو آغاز می کند. تویی که رنگ های "خشن" را از پرچم های دنیا خواهی زدود!

***

علت عارفانه ی عشقی، از تمام رموز آگاهی

فرصت عاشقانه ی وصلی، فصل سبزی، همیشه دلخواهی

خشک زار کویر را باران، دشت ها را نوید دریایی

خفتگان را تبسم خورشید، راهیان را تبلور ماهی

نور "والفجر" بر حریر سحر، شور "والعصر" در حریم زمان

رمز "والیل" در ترانه ی شب، راز "والشمس" در سحرگاهی

راز اشراقی "نماز و طواف"، "مروه"ی عشق را "صفا" هستی!

"رکن توحیدی مناسک حج"، "کعبه" را رمز "حجت الهی"

عاشقان را ترنم صبحی، عارفان را تبسم مهتاب

ره نشینان مانده را امیّد، خستگان را رفیق و همراهی

***

امروز روز توست؛ روزی که عظمتِ "امامت"، نگاه ها را به سمت خویش می خواند و بی پناهان عالم، آرزومندِ سایه ی امن و امانِ "ولایتند"!

آرزومند ولایتی که در سایه ی حکومتش، در هیچ جای این کره ی خاکی، جایی برای "ظلم و ستم استکبار و صهیونیزم، خود فروختگان و سازش گران" وجود نداشته باشد؛ هیچ "بمبی" ساخته نشود و هیچ خانه ای ویران نگردد!

هیچ نوجوانی زندانی، هیچ جوانی معلول و هیچ خانواده ای پریشان نگردد!

گرسنگی و "فقر"، تنها واژهای مهجور، در قاموس زمانه باشند و وسعت لبخند کودکان، از فلسطین و عراق تا کشمیر و افغانستان.

از سومالی و سودان تا کوبا و اکوادُر؛از آلبانی و بوسنی، تا کامبوج و گینه، کشیده شود و آسمان تمام نقاشی ها، تنها از "بادبادک های آبی" پر شود!

امروز، آغاز "حکومت و ولایت" جهانی توست؛ آغاز نخستین حکومتی که بشارت الهی است؛ بشارتی که خداوند، بشر را بدان سرافراز نموده و برگزیدگان خویش را وارثان حکومت در زمین خواهد کرد، حکومتی عادلانه و مصلحانه:

« و نرید اَن نَمُنَّ علی الذینَ استضعفوا فی الارض و نجعلهم اَئِمَةً و نجعلهم الوارثین »

ای امیر کشور دل، مهربان ترین مولا، صاحب الزمان (عج)! آغاز امامت و ولایت که منتهای منت و نعمت خداوند است، مبارک باد!0

                                                            قم -  سیدعلی اصغر موسوی

 

*1-  فرازی از دعای افتتاح

 

یکشنبه 1387/11/27
اربعین ...  

جان جانان

مولا جان! هر گاه عطر نامت بر خیالم می وزد، دل به لحظه های عاشورایی ات می دهم و سرشار از یادت،رو به روی گلدسته های دعا می ایستم و سلام می دهم؛

" السلام علیک یا اباعبدالله (ع) ".

سلام بر تو و غریبانه هایت؛ سلام بر تو و زخم هایت؛ سلام بر تو و گل های گلستانت که حتی بین تمام لاله ها، برترین است.

سلام بر تو و غم هایی که در خاطر ما، مثل جاده های انتظار، به طول آسمان و به عرض زمین است.

مولا جان، یا اباعبدلله (ع)! تمام مرثیه ها را کنار هم می چینم و غزل های ناتمام، با تصاویر اشک ها، به پایان می رسند، ولی انگار تازه باید به شروعی دوباره بیندیشم!

- باز هم اربعین آمد؛ باز هم عطر یاد تو مشام سیب های سرخ را از بوی بهشت آکنده ساخت.

باز هم چشمان خورشید، به خون نشست و از شفق دیدگانش لاله بارید.

باز هم، آسمان بی تابی حضرت جبریل (ع) را به تماشا نشست.

باز هم اربعین آمد تا "شاعر"، مرثیه ی نگاهش را به لهجه ی اشک بسراید:

دیدنی تر زآسمان ،اما

آه ازاین فرصت تماشایی

کاروان خسته باز می آید

سمت این غربت تماشایی

قسمتی از تمام تصویر است

لحظه های غریب عاشورا

سینه سینه همیشه می نالد

نی نوای غریب عاشورا

***

 

مولاجان! تویی چلچراغ هدایت در آسمان باور ما، تا کسی مسیر سعادت را گم نکند.

باز هم اربعین آمد تا در قنوت خویش، اشک ها را به تماشا بنشینم و نبض نمازم را با یاد تو هم آهنگ سازم.

مولای مهربانی ها! چگونه می توانم از یاد ببرم نماز تو را؛ نمازی که به خون نشست، نمازی را که وضویش با خون، سجاده اش با خاک و مصلایش به وسعت کربلا بود.

اگر نبود شکوه شهادتت، زندگی واژه ای متروک در قاموس روزگار می شد. اگر نبود فریاد "هیهات منّا الذلة" ات، مردمان ذلت و خواری را افتخاری برای خویش می شمرند!

*  *  *

خورشید شرمناک تر از همیشه طلوع کرده است.

گوشه چشمی به دروازه "شام" می اندازد؛ چقدر پستی این قوم گسترده است؟!

 پانصد هزار مترسک دهل نواز و مطرب دف نواز، با امیران "زر و زور و تزویر"!

اینان به استقبال کدامین فتح الفتوح آمده اند؟! افسوس که مردم شام "رومی" اند!

دینشان، شرافتشان، تخت و بخت و "خلافت" شان رومی است؛ در ازدحام چشم های پلید "زر پرست". در انبوه نظاره گران، قرآن خونین، قرآن مجسم رفته بر روی نی؛ چه زیبا آیه های عشق را تلاوت می کند !

"کاروان کربلا" وارد شام می شود ؛ شهری که در و دیوارش، بوی کفتار، بوی یزید، بوی مروان، بوی عفونت دهان های آلوده به شراب می دهد.

شهری که "خلیفه" اش، سگ و شراب و میمون را به "مشاوره" بر می گزیند و "خلیفه گاهش" محل خودنمایی فرزندان "حرام" است و مردمان کوچه و بازارش، حتی به اندازه "نوک بینی شان" از "اسلام" اطلاع ندارند!

چه جای شگفتی است؟ اگر "چوب خیزران" جرأت زیاده روی و دراز دستی کند!

اگر حریم حرمت رسول خدا (ص) را اوباش شامی، "غنیمت جنگی" می پندارند!

اگر اهالی غیرت و شرف و آزادگی را تنها به بهانه "اعتراض" به عملکرد آن ها، گردن می زنند!

اگر حتی به غربت غریبانگی و وسعت اندوه حضرت رقیه (س) رحم نمی کنند!

یکی باید برخیزد و پرده ی رنگارنگ فریب را از چهره این "بت" فرومایه جاهل، فروکشد!

یکی باید باشد و بگوید: «چه امر عجیب و عظیمی است که نجیب زادگانی که لشکر خداوندند، به دست "طلقاء" که لشکر شیطان اند کشته شوند؟!

ای یزید! اگر امروز ما را "غنیمت" خود دانستی، زود باشد که این غنیمت، موجب "غرامت" تو گردد. در هنگامی که نیابی، مگر آن چه را که از پیش فرستاده ای»

یکی باید برخیزد و خود را چنین معرفی کند: «ایها الناس! منم فرزند مکه و منا، منم فرزند زمزم و صفا!

منم فرزند فاطمه ی زهرا (س)، منم فرزند دخت نبی مصطفا(ص)، منم فرزند خدیجه کبری(س)، منم فرزند امام مقتول به تیغ اهل جفا»، منم فرزند "شهید لب تشنه" کربلا.

گویی شهرشام ؛ شهر فرومرده در جهل اموی را، تلنگر دستی "الهی" نیاز بود؛ تا پرده از چهره ریایی و فریب کارانه اش باز گیرد .

 با خطبه های حضرت زینب (س) و امام سجاد (ع) شرافت نبوی و صداقت علوی نجابت وجودی اهل بیت (ع) را به شامیان معرفی کرد.

" و قصر نشینان میمون باز اموی" دوباره مثل روز "بدر" به خفت و خواری مبتلا شدند!

 

*   *  *

...سال ها گذشته است اما چه کسی می تواند بگوید خون حسین (ع) از جوشش افتاده ؟! نگاهی آراسته به وجدان می باید انسان های مغرض را؛ تا ببینند این خیل عظیم عاشوراییان را ، که هر ساله ،چلچراغ دل خئیش را با شرار عشق حسینی  روشن می سازند!

اربعین و عاشورا تنها دو روز از روز های سال و دو کلمه از کلمات عربی- فارسی نیستند ؛ که ذات این کلمات با نام مردی سترگ عجین شده اند. مردی که در عرصه حیات بشری زنده ترین مرد است و آرمانش پویا ترین آرمان !

کدامین تمدن توانسته به اندازه تمدن الهی؛ تمدن آسمانی؛ تمدن عارفانه – عاشقانه ی عاشورا، این مقدار ماندگاری داشته باشد ؟!

کدامین فرمانروا توانسته در طول تاریخ به اندازه امام حسین (ع) بر دل وجان آدمی، این مقدار حکومت کند ؟!

کدامین رهبر در جامعه توانسته در جهان، این مقدار فدایی داشته باشد؟!

از انقلاب هند تا انقلاب عظیم اسلامی ایران، از بنیاد گرایی نوین کشور های اسلامی تا جنبش و تحرک نیرو های مقاومت و جهاد اسلامی؛ از پیروزی حزب ا... تا سرافرازی حماس ؛ از تمام آنجه در جهان به نام مقاومت در برابر ظلم از آن یاد می شود ؛ در سایه شعار جهانی : هیهات من الذله ، تحقق یافته است!

و تا آن انقلاب سترگ و فراگیر جهانی که در راه است و نوید بخش دل دردمندان _ بخصوص مکتب تشیع_ می باشد، همگی مدیون جوانمردی و خون حسین است ؛ حسینی که جز فرزندان شیاطین بد خواه و بد گو ندارد . حسینی که به خاطر عظمت نامش ، اهالی تمام ادیان ستایشش می کنند!

فدایت شوم  پسر فاطمه(س) !

کیستی ای جان ؟! که این گونه جانانه دوستت داریم .

سلام و درودمان بر تو ! تویی، که تمام بدون نام تو صفایی ندارد .

صل الله علیک یا ابا عبدالله !                   

سید علی اصغر موسوی

 

----------------------------------------

[1] بخش از خطبه ی حضرت زینب (س)

2 همان

**************

به سایت جدید بنده هم سری بزنید :

http://www.saapoem.webs.com

التماس دعا


****

پنجشنبه 1387/11/17
حضرت سلمان (ره) ...  

سلمان: محیط بی کرانه

 تشنه بود، تشنه زیباترین لحظه های مسلمانی؛ لحظه هایی که از خندق بیگا نگی ها گذشته وبه کانون آشنایی  پا نهاده بود.

جوهر وجودش از گوهری بهره می برد که فخر کاینات امانت دار علم الهی، حضرت رسول اکرم(ص) درباره اش می فرمودند: چنان دریای بی پایان ، چنان گنجی که پایان ناپذیر است !

جناب سلمان(ره) به مدینه رسید وسلوک جسمانی شبنم به خورشید پیوست؛ از پرتو آفتاب جمال محمدی(ص) سلمان هم محمدی شد واز پرتو کمال مصطفوی ،زبانش گویا به حکمت الهی ودلش آکنده از اشراق عرفانی گردید .

چنان غواص و دریانورد معرفت گردید؛ که گوهر وجودش را باقر علوم نبوی حضرت محمد بن علی (ع) چنین می ستاید:

همچون دریا که پایان ناپذیر است؛ دلش آکنده از علم نخست و واپسین بود واو از ما "اهل بیت طاهرین"

 می باشد.

 ***

  دست های شکوهمند مولا (ع) به موازات تکبیرها اوج می گرفت و روح سیال سلمان(ره) درشهود تبسم ، نظاره گر جسم خویش بود؛ جسمی که در سایه عنایات پیامبر(ص) همچون شبنم، راه به کانون آتشین

 و بشکوه خورشید برد.

 به مرحله ای ازبی نیازی رسید؛ که بهشت مشتاق وآرزومند هم نشینی اش وفرشتگان ستایش گر

نام بلند وآسمانی اوشدند .

تشنه بود تشنه جرعه ای معرفت؛ تمام تلاش خویش را درراه طلب نهاد و شوق رسیدن به مطلوب، درنگاهش؛ وادی به وادی افزون ترمی شد تا رسید به مدینه؛ به سرچشمه همیشه جوشان معرفت!

 تشنه بود، تشنه ناب ترین اندیشه تا غبارازآیینه دل برگیرد.

 تاحجم بسته تردید را به بی کرانگی یقین بسپارد.

تشنه بود تشنه !

تشنه ی دیدار کسانی که عطر وجودشان را از ازل استشمام کرده و مثل پروانه ای سر گشته؛ برای دیدنشان تجربه های تلخ سفر را آزموده بود .

تشنه بود، تشنه سفره های آسمانی،تا در کنار اهالی نورازعطا یای " نبوت وولایت" بهره مند  گردد.

از هفت وادی حیرت؛ از هفت  شهر عشق؛ از هفت مید ان تجربه؛ به هفتمین کوچه معرفت رسید  و دل به صفا ی آخرین منزل ؛ منزل یقین سپرد!

  با دلی آکنده از عطر یقین، حرمت همجواری آستان پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام) را برگزید و بهشت به شوق مشتاقی، آرزومند میزبانی اش شد !

دست های مولاعلی (ع) به موازات تکبیر اوج می گرفت وآسمان مداین به احترام آن روزحزین، آکنده از اندوه بود .

لب های سرشار از اندوه مولا، نجوایی غریبانه داشت و چهره آرام سلمان متبسم تر از همیشه، خرسند از حضور مولا ؛ رو به سوی بهشت داشت.

فوج فوج فرشته، در تبلور نگاه های بارانی وستاره ریزان اشک ها؛ با جسم لاهوتی حضرت سلمان(ره) وداع می کردند؛ وداعی بسیار شگرف، همان گونه که سزاوار اولیای خداوند است

 - آسمان غمگین ،زمین غمگین!

دست های مولا بود و تربتی که برای خوش آمد گویی به سلمان ؛آغوش گشوده بود ...

درود و رحمت خداوند ،برروح بلند افلاکی وجسم پاک بهشتی اش باد !

                                                            سید علی اصغر موسوی
دوشنبه 1387/03/13
يافاطمه الزهرا ...  

.... به هر حال اين خطبه گذشته از اين سند قديمى در كتاب‏هاى معتبر علماى شيعه و سنت و جماعت ضبط است.

گمان دارم بعض نويسندگان سيرت و محدثان سنت و جماعت (اگر خداى نخواسته دستخوش هواى نفس نشده‏اند) از آن جهت چنين خطبه‏اى را بر ساخته دانسته‏اند، كه فراوان از آرايش‏هاى لفظى و معنوى و مخصوصا صنعت سجع برخوردار است. اينان مى‏پندارند هر گاه سخنرانى در جمع مردم خطبه بخواند، گفتار او نثر مرسل خواهد بود. بخصوص كه گوينده در مقام طرح شكايت و دادخواهى باشد.

اگر موجب توهّم همين است و خرده‏گيرى اينان نه از راه حسد و كين است، بايد گفت ‏حقيقت نه چنين است. در خطبه دختر پيغمبر تشبيه، استعاره و كنايه به كار رفته است. نظير چنين صنعت‏هاى لفظى و معنوى را در گفتارهاى كوتاه صحابه و مردم حجاز در صدر اسلام، فراوان مى‏بينيم، چه رسد به خانواده پيغمبر. از صنعت‏هاى لفظى، موازنه، ترصيع، تضاد و بيشتر از همه سجع در اين سخنرانى موجود است.

هنر سجع گوئى در خاندان پيغمبر امرى طبيعى بوده است. ما مى‏دانيم پيش از اسلام سخن به سجع گفتن در مكه رواج داشت. نخستين دسته از آيات مكى قرآن كريم فراوان از اين صنعت‏ برخودار است.

دختر پيغمبر و شوى او على بن ابى طالب و فرزندان او به حكم وراثت، و نيز تحت تاثير آيه‏هاى قرآن به سجع گوئى خو گرفته بودند.

در خطبه‏هاى على عليه السلام كمتر عبارتى را مى‏بينيم كه مسجع نباشد. فرزندان او نيز چنين بوده‏اند. هنگامى كه زينب (ع) در مجلس پسر زياد به زشت‏گوئى او پاسخ مى‏داد گفت:

-«مهتر ما را كشتى! از خويشانم كسى نهشتى! نهال ما را شكستى! ريشه ما را از هم گسستى! اگر درمان تو اين است آرى چنين است‏»! . (8)

ابن زياد گفت ‏«سخن به سجع مى‏گويد؛ پدرش نيز سخن‏هاى مسجع مى‏گفت.» گذشته از خاندان هاشم بيشتر مردان و زنان تيره عبد مناف نيز از اين هنر برخوردار بودند. روزى كه معاويه مى‏خواست فرزندش يزيد را نامزد خلافت كند از عبد الله پسر زبير پرسيد چه ميگوئى؟ پاسخ داد:

-فاش ميگويم نه در نهان. آنرا كه راست گويد برادرت بدان. پيش از آنكه پشيمان شوى بينديش! و نيك بنگر آنگاه قدم نه فرا پيش! چه پيش از قدم نهادن نگريستن بايد، و پيش از پشيمان شدن انديشيدن شايد. معاويه خنديد و گفت روباه مكارى در پيرى سجع گفتن آموخته‏اى نيازى بدين سجع دراز نيست. (9)

 

بارى نويسنده كوشيده است در برگردان اين خطبه به نثر فارسى تا آنجا كه ميتواند هنرهاى لفظى و معنوى را نگاهدارد. مخصوصا هنر سجع را تا حد ممكن رعايت كرده است و اگر در فقره‏هائى از ترجمه لفظ به لفظ منصرف شده به خاطر رعايت اين ظرافت‏ها بوده است:


خطبه حضرت زهرا سلام الله عليها 

ستايش خداى را بر آنچه ارزانى داشت. و سپاس او را بر انديشه نيكو كه در دل نگاشت. سپاس بر نعمت‏هاى فراگير كه از چشمه لطفش جوشيد. و عطاهاى فراوان كه بخشيد. و نثار احسان كه پياپى پاشيد. نعمت‏هايى كه از شمار افزون است. و پاداش آن از توان بيرون. و درك نهايتش نه در حد انديشه ناموزون.

سپاس را مايه فزونى نعمت نمود. و ستايش را سبب فراوانى پاداش فرمود. و به درخواست پياپى بر عطاى خود بيفزود. گواهى مى‏دهم كه خداى جهان يكى است. و جز او خدائى نيست. ترجمان اين گواهى دوستى بى‏آلايش است. و پايندان اين اعتقاد، دلهاى با بينش. و راهنماى رسيدن بدان، چراغ دانش. خدايى كه ديدگان او را ديدن نتوانند، و گمانها چونى و چگونگى او را ندانند. (10)همه چيز را از هيچ پديد آورد. و بى نمونه‏اى انشا كرد. نه به آفرينش آنها نيازى داشت. و نه از آن خلقت‏سودى برداشت. جز آنكه خواست قدرتش را آشكار سازد. و آفريدگان را بنده‏وار بنوازد. و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبردارى نهاد. و نافرمانان را به كيفر بيم داد. تا بندگان را از عقوبت ‏برهاند، و به بهشت كشاند.

گواهى مى‏دهم كه پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پيش از آنكه او را بيافريند برگزيد. و پيش از پيمبرى تشريف انتخاب بخشيد و به ناميش ناميد كه مى‏سزيد.

و اين هنگامى بود كه آفريدگان از ديده نهان بودند. و در پس پرده بيم نگران. و در پهنه بيابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پايان همه كارها را دانا بود. و بر دگرگونى‏هاى روزگار محيط بينا. و به سرنوشت هر چيز آشنا. محمد (ص) را بر انگيخت تا كار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته به انجام رساند. پيغمبر كه درود خدا بر او باد ديد: هر فرقه‏اى دينى گزيده. و هر گروه در روشنائى شعله‏اى خزيده. و هر دسته‏اى به بتى نماز برده. و همگان ياد خدائى را كه مى‏شناسند از خاطر سترده‏اند (11).

پس خداى بزرگ، تاريكى‏ها را به نور محمد روشن ساخت. و دل‏ها را از تيرگى كفر بپرداخت. و پرده‏هائى كه بر ديده‏ها افتاده بود به يكسو انداخت. سپس از روى گزينش و مهربانى جوار خويش را بدو ارزانى داشت. و رنج اين جهان كه خوش نمى‏داشت، از دل او برداشت. و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت. و چتر دولتش را در همسايگى خود افراشت. و طغراى مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت.

درود خدا و بركات او بر محمد (ص) پيمبر رحمت، امين وحى و رسالت و گزيده از آفريدگان و امت‏باد.

سپس به مجلسيان نگريست و چنين فرمود:

شما بندگان خدا! نگاهبانان حلال و حرام، و حاملان دين و احكام، و امانت‏داران حق و رسانندگان آن به خلقيد.

حقى را از خدا عهده داريد. و عهدى را كه با او بسته ‏ايد بدرفتار. ما خاندان را در ميان شما به خلافت گماشت. و تاويل كتاب الله را به عهده ما گذاشت. حجت‏هاى آن آشكار است، و آنچه درباره ماست پديدار. و برهان آن روشن. و از تاريكى گمان به كنار. و آواى آن در گوش مايه آرام و قرار. و پيروي اش راهگشاى روضه رحمت پروردگار. و شنونده آن در دو جهان رستگار. (12)

دليل‏هاى روشن الهى را در پرتو آيت‏هاى آن توان ديد. و تفسير احكام واجب او را از مضمون آن بايد شنيد. حرام هاى خدا را بيان دارنده است. و حلال‏هاى او را رخصت دهنده. و مستحبات را نماينده. و شريعت را راهگشاينده. و اين همه را با رساترين تعبير گوينده. و با روشن‏ترين بيان رساننده. سپس ايمان را واجب فرمود. و بدان زنگ شرك را از دلهاتان زدود (13).

و با نماز خودپرستى را از شما دور نمود. روزه را نشان دهنده دوستى بى آميغ ساخت. و زكات را مايه افزايش روزى بى دريغ. و حج را آزماينده درجات دين. و عدالت را نمودار مرتبه يقين. و پيروى ما را مايه وفاق. و امامت ما را مانع افتراق. و دوستى (14)ما را عزت مسلمانى. و بازداشتن نفس (15)را موجب نجات، و قصاص (16)را سبب بقاء زندگانى. (17)وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد. و تمام پرداختن پيمانه و وزن را مانع از كم فروشى و كاهش. فرمود مى‏خوارگى نكنند تا تن و جان از پليدى پاك سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند، تا خويشتن را سزاوار لعنت (18)نسازند. دزدى را منع كرد تا راه عفت پويند. و شرك را حرام فرمود تا به اخلاص طريق يكتاپرستى جويند«پس چنانكه بايد، ترس از خدا را پيشه گيريد و جز مسلمان مميريد! »آنچه فرموده است‏ به جا آريد و خود را از آنچه نهى كرده بازداريد كه‏«تنها دانايان از خدا مى‏ترسند» (19).

سپس گفت: مردم. چنانكه در آغاز سخن گفتم: من فاطمه‏ام و پدرم محمد (ص) است‏«همانا پيمبرى از ميان شما به سوى شما آمد كه رنج ‏شما بر او دشوار بود، و به گرويدنتان اميدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».

اگر او را بشناسيد مى‏بينيد او پدر من است، نه پدر زنان شما. و برادر پسر عموى من است نه مردان شما. او رسالت‏خود را به گوش مردم رساند. و آنان را از عذاب الهى ترساند. فرق و پشت مشركان را به تازيانه توحيد خست. و شوكت‏ بت و بت‏پرستان را درهم شكست (20).

تا جمع كافران از هم گسيخت. صبح ايمان دميد. و نقاب از چهره حقيقت فرو كشيد. زبان پيشواى دين در مقام شد. و شياطين سخنور لال. در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكى از آتش بوديد خوار. و در ديده همگان بيمقدار. لقمه هر خورنده. و شكار هر درنده. و لگد كوب هر رونده. نوشيدني تان آب گنديده و ناگوار. خوردني تان پوست جانور و مردار. پست و ناچيز و ترسان از هجوم همسايه و همجوار. تا آنكه خدا با فرستادن پيغمبر خود، شما را از خاك مذلت‏ برداشت. و سرتان را به اوج رفعت افراشت.

پس از آنهمه رنجها كه ديد و سختى كه كشيد. رزم آوران ماجراجو، و سركشان درنده خو. و جهودان دين به دنيا فروش، و ترسايان حقيقت نانيوش، از هر سو بر وى تاختند. و با او نرد مخالفت ‏باختند (21). هر گاه آتش كينه افروختند، آنرا خاموش ساخت. و گاهى كه گمراهى سر برداشت، يا مشركى دهان به ژاژ انباشت، برادرش على را در كام آنان انداخت. على (ع) باز نايستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت. و كار آنان با دم شمشير بساخت.

او اين رنج را براى خدا مى‏كشيد. و در آن خشنودى پروردگار و رضاى پيغمبر را مى‏ديد. و مهترى اولياى حق را مى‏خريد. اما در آن روزها، شما در زندگانى راحت آسوده و در بستر امن و آسايش غنوده بوديد (22).

چون خداى تعالى همسايگى پيمبران را براى رسول خويش گزيد، دو روئى آشكار شد، و كالاى دين بى خريدار. هر گمراهى دعوي دار و هر گمنامى سالار. و هر ياوه گوئى در كوى و برزن در پى گرمى بازار. شيطان از كمينگاه خود سر بر آورد و شما را به خود دعوت كرد. و ديد چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد و در دام فريبش خزيديد. و به آواز او رقصيديد.

هنوز دو روزى از مرگ پيغمبرتان نگذشته و سوز سينه ما خاموش نگشته، آنچه نبايست، گرديد. و آنچه از آنتان نبود برديد. و بدعتى بزرگ پديد آورديد (23).

به گمان خود خواستيد فتنه برنخيزد، و خونى نريزد، اما در آتش فتنه فتاديد. و آنچه كشتيد به باد داديد. كه دوزخ جاى كافرانست. و منزلگاه بدكاران. شما كجا؟ و فتنه خواباندن كجا؟ دروغ مى‏گوئيد! و راهى جز راه حق مى‏پوييد! و گرنه اين كتاب خداست ميان شما! نشانه‏هايش بى كم و كاست هويدا. و امر و نهى آن روشن و آشكارا. آيا داورى جز قرآن مى‏گيريد؟ يا ستمكارانه گفته شيطان را مى‏پذيريد؟ «كسيكه جز اسلام دينى پذيرد، روى رضاى پروردگار نبيند. و در آن جهان با زيانكاران نشيند» (24)

چندان درنگ نكرديد كه اين ستور سركش رام و كار نخستين تمام گردد. نوائى ديگر ساز و سخنى جز آنچه در دل داريد آغاز کرديد! مى‏پنداريد ما ميراثى نداريم. در تحمل اين ستم نيز بردباريم. و بر سختى اين جراحت پايداريم.

مگر به روش جاهليت مى‏گراييد؟ و راه گمراهى مى‏پيماييد؟ «براى مردم با ايمان چه داورى بهتر از خداى جهان‏»؟

اى مهاجران! اين حكم خداست كه ميراث مرا بربايند و حرمتم را نپايند؟ پسر ابو قحافه! خدا گفته تو از پدر ارث برى و ميراث مرا از من ببرى؟ اين چه بدعتى است در دين مى‏گذاريد! مگر از داور روز رستاخيز خبر نداريد (25).

اكنون تا ديدار آن جهان اين ستور آماده و زين بر نهاده (26)ترا ارزانى! وعده‏گاه، روز رستاخيز! خواهان محمد (ص) و داور خداى عزيز! آنروز ستمكار رسوا و زيانكار و حق ستمديده برقرار خواهد شد! به زودى خواهيد ديد كه هر خبرى را جايگاهى است و هر مظلومى را پناهى.

پس به روضه پدر نگريست و گفت:

رفتى و پس از تو فتنه برپا شد كين‏هاى نهفته آشكار شد اين باغ خزان گرفت و بى برگشت و ين جمع به هم فتاد و تنها شد (27)

اى گروه مؤمنين! اى ياوران دين! اى پشتيبانان اسلام! چرا حق مرا نمى‏گيريد؟ چرا ديده به هم نهاده و ستمى را كه به من مى‏رود مى‏پذيريد؟ مگر نه پدرم فرمود احترام فرزند حرمت پدر است؟ چه زود رنگ پذيرفتيد. و بى درنگ در غفلت‏خفتيد. پيش خود مى‏گوئيد محمد (ص) مرد، آرى مرد و جان به خدا سپرد! مصيبتى است ‏بزرگ و اندوهى است‏ سترگ. شكافى است كه هر دم گشايد. و هرگز به هم نيايد. فقدان او زمين را لباس ظلمت پوشاند و گزيدگان خدا را به سوك نشاند. شاخ اميد بى‏بر و كوهها زير و زبر شد. حرمت‏ها تباه و حريم‏ها بى‏پناه ماند. اما نه چنانست كه شما اين تقدير الهى را ندانيد و از آن بى‏خبر مانيد. قرآن در دسترس ماست ‏شب و روز مى‏خوانيد. چرا و چگونه معنى آنرا نمى‏دانيد؟ كه پيمبران پيش از او نيز مردند و جان به خدا سپردند (28).

محمد جز پيغمبرى نبود. پيغمبرانى پيش از او آمدند و رفتند. اگر او كشته شود يا بميرد شما به گذشته خود باز مى‏گرديد؟ كسي كه چنين كند خدا را زيانى نمى‏رساند. و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.

آوه! پسران قيله (29)پيش چشم شما ميراث پدرم ببرند! و حرمتم را ننگرند! و شما همچون بيهوشان فرياد مرا نانيوشان؟ حاليكه سربازان داريد با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانه‏هاى آبادان (30).

امروز شما گزيدگان خدا، پشتيبان دين، و ياوران پيغمبر و مؤمنين، و حاميان اهل بيت طاهرينيد! شمائيد كه با بت‏پرستان عرب در افتاديد! و برابر لشكرهاى گران ايستاديد! چند كه از ما فرمانبردار، و در راه حق پايدار بوديد، نام اسلام را بلند، و مسلمانان را ارجمند، و مشركان را تار و مار، و نظم را برقرار، و آتش جنگ را خاموش، و كافران را حلقه بندگى در گوش كرديد. اكنون پس از آنهمه زبان آورى دم فرو بستيد، و پس از پيش روى واپس نشستيد (31)آنهم برابر مردمى كه پيمان خود را گسستند. و حكم خدا را كار نبستند. «از اينان بيم مداريد، تا هستيد. از خدا بترسيد اگر حق پرستيد! »اما جز اين نيست كه به تن آسانى خو كرده‏ايد. و به سايه امن و خوشى رخت ‏برده‏ايد. از دين خسته‏ايد و از جهاد در راه خدا نشسته‏ايد و آنچه را شنيده كار نبسته (32)بدانيد كه:

گر جمله كاينات كافر گردند

بر دامن كبرياش ننشيند گرد (33)

من آنچه شرط بلاغ است ‏با شما گفتم. اما مى‏دانم خواريد و در چنگال زبونى گرفتار. چه كنم كه دلم خونست؟ و بازداشتن زبان شكايت، از طاقت ‏برون! و نيز مى‏گويم براى اتمام حجت ‏بر شما مردم دون! بگيريد! اين لقمه گلوگير به شما ارزانى، و ننگ و حق شكنى و حقيقت پوشى بر شما جاودانى باد. اما شما را آسوده نگذارد تا به آتش افروخته خدا بيازارد! آتشى كه هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد. آنچه مى‏كنيد خدا مى‏بيند. و ستمكار به زودى داند كه در كجا نشيند. من پايان كار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مى‏ترسانم. به انتظار بنشينيد تا ميوه درختى را كه كشتيد بچينيد و كيفر كارى را كه كرديد ببينيد (34).

 پاسخ ابوبكر به دختر پيغمبر 

«و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا»(35).

در آن اجتماع كه نيمى مجذوب و نيمى مرغوب بودند، اين سخنان آتشين كه از دلى داغدار برخاسته چه اثرى نهاده است؟خدا مى‏داند. تاريخ و سندهاى دست اول جز اشارت‏هاى مبهم چيزى ثبت نكرده است. اگر هم در ضبط داشته، در اثر دستكارى‏هاى فراوان به ما نرسيده است. مسلماً گفته‏هاى دختر پيغمبر، و همسر پسر عموى او در چنان مجمع بدون عكس العمل نبوده است. دخترى كه هر چه آن مردم در آن روز داشتند از بركت پدر او مادر او بود، پدرى كه ديروز مرده و امروز حق فرزندش را از وى گرفته‏اند. اگر در چنان جمع مهاجران مصلحت‏ خويش را در آن ديده‏اند كه خاموش باشند، انصار چنان نبوده‏اند. آنان ناخرسندى خود را در سقيفه نشان دادند، و اين خرده‏گيرى محرك خوبى بوده است.

اما آنان چه گفته‏اند، و چه شنيده‏اند، همزبان شده‏اند؟ به اعتراض برخاسته‏اند؟ نمى‏دانيم. آيا تنها به افسوس و دريغ بسنده كرده‏اند، خدا مى‏داند. شايد گفته‏اند كارى است گذشته. حكومتى روى كار است و بايد او را تقويت كرد، و مصلحت مسلمانان در اين است كه اگر يكدل نيستند بارى يكزبان باشند، چه جز شهر مدينه از همه جا بوى سركشى به دماغ مى‏رسد.

اما چنانكه نوشته‏اند (36)ابوبكر در آن جمع پاسخ دختر پيغمبر را چنين داد (37):

-دختر پيغمبر! پدرت غمخوار مؤمنان و بر آنان مهربان، و دشمن كافران و مظهر قهر يزدان بر ايشان بود. اگر نسب او را بجوئيم، او پدر تو است نه پدر ديگر زنان. برادر پسر عموى تو است نه ديگر مردان. در ديده او از همه خويشاوندان برتر، و در كارهاى بزرگ او را ياور بود. جز سعادتمند شما را دوست ندارد و جز پست نژاد تخم دشمني تان را در دل نكارد.

شما در آن جهان ما را پيشوا و به سوى بهشت رهگشاييد. من چه حق دارم كه پسر عمت را از خلافت ‏بازدارم! اما فدك و آنچه پدرت به تو داده اگر حق تو است و من از تو گرفته‏ام ستمكارم.

اما ميراث، مي دانى پدرت گفته است: «ما پيمبران ميراث نمى‏گذاريم. آنچه از ما بماند صدقه است‏».

و نيز گويد: «سليمان از داود ارث برد» (39)اين دو پيمبرند و ارث نهادند و ارث بردند. آنچه به ارث نمى‏رسد پيمبرى است نه مال و منال. چرا ارث پدرم را از من مى‏گيرند. آيا در كتاب خدا فاطمه دختر محمد (ص) از اين حكم بيرون شده است؟ اگر چنين آيه‏اى است ‏بگو تا بپذيرم.

-دختر پيغمبر گفتار تو بينة است و منطق تو زبان نبوت. كسى را چه رسد كه سخن تو را نپذيرد؟ و چون منى چگونه تواند بر تو خرده گيرد؟ شوهرت ميان من و تو داورى خواهد كرد (40).

اما ابن ابى الحديد عكس العمل خطبه را به صورتى ديگر نوشته است. وى نويسد ابوبكر در پاسخ سخنان زهرا (ع) گفت:

دختر پيغمبر! به خدا هيچيك از آفريدگان خدا را بيشتر از پدرت دوست نمى‏دارم! روزى كه پدرت مرد دوست داشتم آسمان بر زمين فرود آيد. به خدا دوست دارم عايشه بينوا شود و تو مستمند نباشى. چگونه ممكن است من حق همه را بدهم و درباره تو ستم كنم. تو دختر پيغمبرى! اين مال از آن پيغمبر نبود مال همه مسلمانان بود. پدرت آن را در راه خدا مى‏داد! و نياز مردمان را به آن برطرف مى‏ساخت. پس از مرگ او من نيز مانند او رفتار خواهم كرد.

-به خدا سوگند هيچگاه با تو سخن نخواهم گفت.

-به خدا سوگند از تو دست ‏بر نخواهم داشت.

-به خدا سوگند ترا نفرين مى‏كنم.

-به خدا سوگند در حق تو دعا نمى‏كنم (41).

و نيز ابن ابى الحديد از محمد بن زكريا حديث كند كه چون ابوبكر خطبه دختر پيغمبر را شنيد بر او گران آمد. پس به منبر رفت و گفت:

مردم چرا به هر سخنى گوش مى‏دهيد؟! چرا در روزگار پيغمبر چنين خواست‏هائى نبود؟! هر كس از اين مقوله چيزى شنيده بگويد. هر كس ديده گواهى دهد. روباهى را ماند كه گواه او دم اوست مى‏خواهد فتنه خفته را بيدار كند. از درماندگان يارى مى‏خواهند. از زنان كمك مى‏گيرند. ام طحال (42)را مانند كه بدكارى را از همه چيز بيشتر دوست داشت. من اگر بخواهم مى‏گويم و اگر بگويم آشكار مى‏گويم! ليكن چندان كه مرا واگذارند خاموش خواهم بود.

شما گروه انصار! سخن نابخردان شما را شنيدم! شما بيشتر از ديگران بايد رعايت فرموده پيغمبر را بكنيد! چه شما بوديد كه او را پناه داديد و يارى كرديد. من دست و زبانم را از كسى كه سزاوار مجازات نباشد كوتاه خواهم داشت.

پس از اين سخنان بود كه دختر پيغمبر به خانه بازگشت. ابن ابى الحديد گويد:

اين سخنان را بر نقيب ابويحيى، بن ابو زيد بصرى خواندم و گفتم:

-ابوبكر به چه كسى كنايه مى‏زند؟

-كنايه نمى‏زند به صراحت مى‏گويد.

-اگر سخن او صريح بود از تو نمى‏پرسيدم. خنديد و گفت:

-مقصودش على است.

-روى همه اين سخنان تند به على است؟

-بله! پسركم! حكومت است!

-انصار چه گفتند؟

-از على طرفدارى كردند. اما او ترسيد فتنه برخيزد و آنان را نهى كرد. (43)

به راستى در آنروز خليفه وقت چنين سخنانى گفته است؟ آيا فاطمه (ع) در مسجد حاضر بوده و شنيده است كه به شوهر وى، پسر عموى پيغمبر و نخستين مسلمان، چنين بى حرمتى روا داشته‏اند؟ آيا درايت، كاردانى و مصلحت انديشى رخصت مى‏داده است كه خليفه در مجمع مسلمانان چنان سخنانى بگويد؟ و اگر اين سخنان گفته شده عكس العمل آن در حاضران چه بوده است؟ پذيرفته‏اند؟ به اعتراض برخاسته‏اند؟ خاموش نشسته‏اند؟ آيا مى‏توان گفت اين كلمات بر ساخته است. ابن ابى الحديد و نقيب بصرى شيعه نبودند، پس اين گفتگوها تنها از طريق شيعه ضبط نشده. آيا نمى‏توان گفت معتزليان چنين داستانى را ساخته و به خليفه نسبت داده‏اند؟ البته نه. آنان در اين كار چه سودى داشته‏اند؟ اما اگر آن روز سخنانى به اعتراض در ميان آمده، و هيچ بعيد نيست كه گفته شده باشد، بايد گفت ممانعت از پيدا شدن مخالفت‏هاى بعدى موجب بوده است كه قدرت مركزى مقابل هر كس باشد شدت عمل نشان دهد؟

اگر نتوان براى هر يك از اين پرسش‏ها پاسخى قطعى يافت ‏يك نكته روشن است و آن اينكه مرگ پيغمبر براى مسلمانان آزمايشى بزرگ بود. قرآن از پيش، مسلمانان را بدين آزمايش متوجه ساخت كه: اگر محمد بميرد يا كشته شود مبادا شما به گذشته ديرين خود برگرديد.

دست‏دركاران سياست و همفكران آنان براى آنچه در آنروزها گفته و كرده‏اند دليل‏ها نوشته و مى‏نويسند. مى‏خواهند آنها را با مصلحت مسلمانان هماهنگ سازند: وحدت كلمه بايد حفظ شود. اگر گروه هائى به مخالفت‏با حكومت تازه برخيزند، قدرت مركزى را ناتوان خواهند كرد. به هر صورت كه ممكن است‏ بايد آنانرا به جمع مسلمانان برگرداند. ابوسفيان دشمن ديرين اسلام در كمين است و توطئه را آغاز كرده. گاهى به خانه عباس و گاهى به خانه على مى‏رود. مى‏خواهد اين دو خويشاوند پيغمبر را به مخالفت ‏با خليفه بر انگيزد. اگر ابوسفيان موفق گردد و در داخل مدينه نيز دو دستگى پيش آيد و انصار مقابل مهاجران بايستند، آشوبى بزرگ برخواهد خاست. سعد بن عباده رئيس طائفه خزرج چشم به خلافت دوخته است. هنوز با خليفه بيعت نكرده. «انصار» خود را براى رهبرى مسلمانان سزاوارتر از مهاجران مى‏دانند. اگر در آغاز كار، حكومت ‏سخت نگيرد هر روز از گوشه‏اى بانگى خواهد برخاست (44).

اين توجيه‏ها و مانند آن از همان روزهاى نخستين تا امروز صدها بار مكرر شده است. عبارت‏ها گوناگون، و معنى يكى است. آنچه مسلم است اينكه كمتر انسانى مى‏تواند با تغيير شرايط سياسى و اقتصادى منطق خود را تغيير ندهد، و آنرا با وضع حاضر منطبق نسازد. چنانكه در جاى ديگر نوشته‏ام (45)مى‏توان گفت آن روز كه آن گروه چنين كارها را روا شمردند، به زعم خود صلاح مسلمانان را در آن ديدند. اما اين صلاح انديشى به صلاح مسلمانان بود يا نه؟ خود بحثى است.

به گمان خود مى‏خواستند، اختلاف پديد نشود و فتنه بر نخيزد و يا لااقل كردار خود را چنين توجيه مى‏كردند. اما چنانكه نوشتيم، اگر در اجتماعى اصلى مسلّـم (به هر غرض و نيت كه باشد) دگرگون شد، دستاويزى براى آيندگان مى‏شود. و آن آيندگان متاسفانه از خود گذشتگى گذشتگان را ندارند. و اگر داشتند مسلما امروز تاريخ مسلمانى رنگ ديگرى داشت.

نوشته‏اند چون دختر پيغمبر آن گفتار را در پاسخ خود شنيد دل آزرده و خشمناك به خانه رفت و به شوهر خود چنين گفت:

پسر ابو طالب تا كى دست‏ها را به زانو بسته‏اى و چون تهمت زدگان در گوشه خانه نشسته‏اى؟ مگر تو نه همان سالار سر پنجه‏اى؟ چرا امروز در چنگ اينان رنجه‏اى؟ پسر ابو قحافه پرده حرمتم را دريد و نان خورش بچه‏هايم را بريد! آشكارا به دشمنى من برخاست و از لجاجت چيزى نكاست! چندانكه ديگر مهاجر و انصار در يارى من نكوشيدند، و ديده حمايت از من پوشيدند. نه يارى دارم نه مدد كارى! خشم خوار رفتم و خوار برگشتم. آن روز زبون شدى كه از مرتبه بالا به دون شدى! ديروز شيران را در هم شكستى چرا امروز در به روى خود بستى؟ من گفتم آنچه دانستم. ليكن چيره شدن بر آنان نتوانستم (46).

كاش لختى پيش از اين خوارى مى‏مردم، و بر خطائى كه رفت دريغ نمى‏خوردم. اگر سخن به تندى گفتم، يا از اينكه مرا يارى نمى‏كنى بر آشفتم خدا عذر خواه من باشد! واى بر من كه پشتم شكست و ياورم رفت از دست، به خدا شكايت مى‏برم، و از پدرم حمايت مى‏خواهم، خدايا دست تو بالاى دست‏هاست!

على (ع) در پاسخ او گفت:

-دختر صفوت عالميان! و يادگار مهتر پيمبران! غم مخور كه واى نه براى تو است، براى دشمن ژاژخاى تو است! من از روى سستى در خانه ننشستم، و آنچه توانستم به درستى به كار بستم. اگر نانخورش مى‏خواهى روزى تو مضمون است و آن كس كه آنرا تعهد كرده مامون!

-به خدا واگذار!

-به خدا واگذاشتم! (47)

اين گفتگو را ابن شهر آشوب بدون ذكر سند در مناقب آورده (48)و با اختلافى مختصر در بحار (49)ديده مى‏شود. آيا چنين گفتگوئى بين دختر پيغمبر و امير المؤمنين رخ داده است؟ چگونه چنين چيزى ممكن است؟ شيعه براى اين دو بزرگوار مقام عصمت قائل است. مى‏توان پذيرفت دختر پيغمبر اين چنين شوهرش را سرزنش كند؟ آنهم براى نانخورش بچگانش؟ بديهى است كه مى‏توان براى اين پرسش پاسخى نوشت، و گفته‏ها را توجيه كرد. اما اگر كار توجيه و پاسخ پرسش به بحث‏هاى منطقى و استدلال‏هاى دور و دراز بكشد، نتيجه آن بدينجا منتهى مى‏شود كه قدرت منطق كدام يك از دو طرف بيشتر باشد. يا چگونه بتواند روايات را به سود منطق خويش معنى و يا تاويل نمايد. چنين روش از حدود وظيفه پژوهندگان تاريخ بيرونست.

آنچه مى‏بينم اينست كه گفتار منسوب به دختر پيغمبر پر از آرايش معنوى و لفظى است، از استعاره، تشبيه، كنايه، طباق، سجع. اگر خطبه از چنين آرايش‏ها برخوردار باشد زيور آنست، سخنى است كه براى جمع گفته مى‏شود. بايد در دل شنونده جا كند. در چنين گفتار، خطيب در عين حال كه به معنى توجه دارد به زيبائى آن، و نيز به آرايش لفظ بايد توجه داشته باشد. اما گفتگوى گله آميز زن و شوى چرا بايد چنين باشد؟ مگر دختر پيغمبر مى‏خواست قدرت خود را در سخنورى به شوى خويش نشان دهد؟ به هر حال به قول معروف در اين اگر مگرى مى‏رود و حقيقت را خدا مى‏داند.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*  * * *

روى عبد الله بن الحسن باسناده عن آبائه


أبوبکر وعمر على منع فاطمة علیها السلام فدکا و بلغها


ذلک لاثت خمارها على رأسها و اشتملت بجلبابها وأقبلت


 


حفدتها ونساء قومها تطأ ذیولها ما تخرم مشیتها مشیة


رسول الله ( ص ) حتى دخلت على أبی بکر وهو فی حشد


من المهاجرین والأنصار وغیرهم فنیطت دونها ملاءة


فجلست ثم أنَت أنَةً



أجهش القوم لها بالبکاء فأرتج المجلس ثم أمهلت هنیئة حتى إذا سکن نشیج القوم وهدأت فورتهم


 


افتتحت الکلام بحمد الله و الثناء علیه والصلاة على رسوله فعاد القوم فی بکائهم فلما أمسکوا عادت فی کلامها فقالت علیها السلام :



الحمد لله على ما أنعم وله الشکر على ما ألهم والثناء بما قدم من عموم نعم ابتداها وسبوغ آلاء أسداها وتمام منن أولاها جم عن الإحصاء عددها ونأى عن الجزاء أمدها وتفاوت عن



الإدراک أبدها وندبهم لاستزادتها بالشکر لاتصالها واستحمد إلى الخلائق بإجزالها وثنى بالندب إلى أمثالها وأشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شریک له کلمة جعل الإخلاص تأویلها


وضمن



القلوب موصولها وأنار فی التفکر معقولها الممتنع من الأبصار رؤیته ومن الألسن صفته ومن الأوهام کیفیته


ابتدع الأشیاء لا من شی‏ء کان قبلها وأنشأها بلا احتذاء أمثلة امتثلها کونها



بقدرته وذرأها بمشیته من غیر حاجة منه إلى تکوینها ولا فائدة له فی تصویرها إلا تثبیتا لحکمته وتنبیها على طاعته


وإظهارا لقدرته تعبدا لبریته وإعزازا لدعوته ثم جعل الثواب على



طاعته ووضع العقاب على معصیته ذیادة لعباده من نقمته وحیاشة لهم إلى جنته وأشهد أن أبی محمدا عبده ورسوله اختاره قبل أن أرسله وسماه قبل أن اجتباه واصطفاه قبل


أن ابتعثه إذ



الخلائق بالغیب مکنونة وبستر الأهاویل مصونة وبنهایة العدم مقرونة علما من الله تعالى بمآیل الأمور وإحاطة بحوادث الدهور ومعرفة بمواقع الأمور ابتعثه الله إتماما لأمره وعزیمة على



إمضاء حکمه وإنفاذا لمقادیر رحمته فرأى الأمم فرقا فی أدیانها عکفا على نیرانها عابدة لأوثانها منکرة لله مع


عرفانها فأنار الله بأبی محمد ص ظلمها وکشف عن القلوب بهمها وجلى



عن الأبصار غممها وقام فی الناس بالهدایة فأنقذهم من الغوایة وبصرهم من العمایة وهداهم إلى الدین القویم ودعاهم إلى الطریق المستقیم ثم قبضه الله إلیه قبض رأفة واختیار ورغبة



وإیثار فمحمد ( ص ) من تعب هذه الدار فی راحة قد حف بالملائکة الأبرار ورضوان الرب الغفار ومجاورة الملک الجبار صلى الله على أبی نبیه وأمینه وخیرته من الخلق وصفیه والسلام علیه ورحمة الله وبرکاته
 



ثم التفتت إلى أهل المجلس وقالت : أنتم عباد الله نصب أمره ونهیه وحملة دینه ووحیه وأمناء الله على أنفسکم وبلغاءه إلى الأمم زعیم حق له فیکم وعهد قدمه إلیکم وبقیة استخلفها علیکم


کتاب الله الناطق والقرآن الصادق والنور الساطع والضیاء اللامع بینة بصائره منکشفة سرائره منجلیة ظواهره مغتبطة به أشیاعه قائدا إلى الرضوان اتباعه مؤد إلى النجاة استماعه


به تنال حجج الله المنورة وعزائمه المفسرة ومحارمه المحذرة وبیناته الجالیة وبراهینه الکافیة وفضائله المندوبة ورخصه الموهوبة وشرائعه المکتوبة فجعل الله الإیمان تطهیرا لکم من


الشرک والصلاة تنزیها لکم عن الکبر والزکاة تزکیة للنفس ونماء فی الرزق والصیام تثبیتا للإخلاص والحج تشییدا للدین والعدل تنسیقا للقلوب وطاعتنا نظاما للملة وإمامتنا أمانا للفرقة


والجهاد عزا للإسلام والصبر معونة على استیجاب الأجر والأمر بالمعروف مصلحة للعامة وبر الوالدین وقایة من السخط وصلة الأرحام منسأة فی العمر ومنماة للعدد والقصاص حقنا



للدماء والوفاء بالنذر تعریضا للمغفرة وتوفیة المکاییل والموازین تغییرا للبخس والنهی عن شرب الخمر تنزیها عن الرجس واجتناب القذف حجابا عن اللعنة وترک السرقة إیجابا للعفة


وحرم الله الشرک إخلاصا له بالربوبیة فاتقوا الله حق تقاته ولا تموتن إلا وأنتم مسلمون وأطیعوا الله فیما أمرکم به ونهاکم عنه فإنه إنما یخشى الله من عباده العلماء
 



ثم قالت أیها الناس اعلموا أنی فاطمة و أبی محمد ص أقول عودا وبدوا ولا أقول ما أقول غلطا ولا أفعل ما أفعل شططا لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ


عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ فإن تعزوه وتعرفوه تجدوه أبی دون نسائکم وأخا ابن عمی دون رجالکم ولنعم المعزى إلیه ص فبلغ الرسالة صادعا بالنذارة مائلا عن مدرجة المشرکین


ضاربا ثبجهم آخذا بأکظامهم داعیا إلى سبیل ربه بالحکمة والموعظة الحسنة یجف الأصنام وینکث الهام حتى انهزم الجمع وولوا الدبر حتى تفرى اللیل عن صبحه وأسفر الحق عن


محضه ونطق زعیم الدین وخرست شقاشق الشیاطین وطاح وشیظ النفاق وانحلت عقد الکفر والشقاق وفهتم بکلمة الإخلاص فی نفر من البیض الخماص وکنتم على شفا حفرة من النار


مذقة الشارب ونهزة الطامع وقبسة العجلان وموطئ الأقدام تشربون الطرق وتقتاتون القد أذلة خاسئین تخافون أن یتخطفکم الناس من حولکم فأنقذکم الله تبارک وتعالى بمحمد ص بعد اللتیا


والتی وبعد أن منی ببهم الرجال وذؤبان العرب ومردة أهل الکتاب کلما أوقدوا نارا للحرب أطفأها الله أو نجم قرن الشیطان أو فغرت فاغرة من المشرکین قذف أخاه فی لهواتها فلا


ینکفئ حتى یطأ جناحها بأخمصه ویخمد لهبها بسیفه مکدودا فی ذات الله مجتهدا فی أمر الله قریبا من رسول الله سیدا فی أولیاء الله مشمرا ناصحا مجدا کادحا لا تأخذه فی الله لومة لائم


وأنتم فی رفاهیة من العیش وادعون فاکهون آمنون تتربصون بنا الدوائر وتتوکفون الأخبار وتنکصون عند النزال وتفرون من القتال فلما اختار الله لنبیه دار أنبیائه ومأوى أصفیائه ظهر


فیکم حسکة النفاق وسمل جلباب الدین ونطق کاظم الغاوین ونبغ خامل الأقلین وهدر فنیق المبطلین فخطر فی عرصاتکم وأطلع الشیطان رأسه من مغرزه هاتفا بکم فألفاکم لدعوته


مستجیبین وللعزة فیه ملاحظین ثم استنهضکم فوجدکم خفافا وأحمشکم فألفاکم غضابا فوسمتم غیر إبلکم ووردتم غیر مشربکم هذا والعهد قریب والکلم رحیب والجرح لما یندمل والرسول


لما یقبر ابتدارا زعمتم خوف الفتنة ألا فی الفتنة سقطوا وإن جهنم لمحیطة بالکافرین فهیهات منکم وکیف بکم وأنى تؤفکون وکتاب الله بین أظهرکم أموره ظاهرة وأحکامه زاهرة وأعلامه


باهرة وزواجره لائحة وأوامره واضحة وقد خلفتموه وراء ظهورکم أرغبة عنه تریدون أم بغیره تحکمون بئس للظالمین بدلا ومن یتبع غیر الإسلام دینا فلن یقبل منه وهو فی الآخرة


من الخاسرین ثم لم تلبثوا إلا ریث أن تسکن نفرتها ویسلس قیادها ثم أخذتم تورون وقدتها وتهیجون جمرتها وتستجیبون لهتاف الشیطان الغوی وإطفاء أنوار الدین الجلی وإهمال سنن


النبی الصفی تشربون حسوا فی ارتغاء وتمشون لأهله وولده فی الخمرة والضراء ویصیر منکم على مثل حز المدى ووخز السنان فی الحشا وأنتم الآن تزعمون أن لا إرث لنا أ فحکم


الجاهلیة تبغون ومن أحسن من الله حکما لقوم یوقنون أفلا تعلمون بلى قد تجلى لکم کالشمس الضاحیة أنی ابنته أیها المسلمون أأغلب على إرثی یا ابن أبی قحافة أفی کتاب الله ترث أباک


ولا أرث أبی لقد جئت شیئا فریا أفعلى عمد ترکتم کتاب الله ونبذتموه وراء ظهورکم إذ یقول وَوَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ


وقال فیما اقتص من خبر یحیى بن زکریا إذ قال فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ


وقال وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّهِ


وقال یُوصِیکُمُ اللَّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ


وقال إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِینَ


وزعمتم أن لا حظوة لی ولا إرث من أبی ولا رحم بیننا أ فخصکم الله بآیة أخرج أبی منها أم هل تقولون إن أهل ملتین لا یتوارثان أو لست أنا وأبی من أهل ملة واحدة أم أنتم أعلم


بخصوص القرآن وعمومه من أبی وابن عمی فدونکها مخطومة مرحولة تلقاک یوم حشرک فنعم الحکم الله والزعیم محمد والموعد القیامة وعند الساعة یخسر المبطلون ولا ینفعکم إذ تندمون ولکل نبأ مستقر وسوف تعلمون من یأتیه عذاب یخزیه ویحل علیه عذاب مقیم



ثم رمت بطرفها نحو الأنصار فقالت : یا معشر النقیبة وأعضاد الملة وحضنة الإسلام ما هذه الغمیزة فی حقی والسنة عن ظلامتی أما کان رسول الله ص أبی یقول المرء یحفظ فی ولده


سرعان ما أحدثتم وعجلان ذا إهالة ولکم طاقة بما أحاول وقوة على ما أطلب وأزاول أتقولون مات محمد ( ص ) فخطب جلیل استوسع وهنه واستنهر فتقه وانفتق رتقه وأظلمت الأرض


لغیبته وکسفت الشمس والقمر وانتثرت النجوم لمصیبته وأکدت الآمال وخشعت الجبال وأضیع الحریم وأزیلت الحرمة عند مماته فتلک والله النازلة الکبرى والمصیبة العظمى لا مثلها نازلة


ولا بائقة عاجلة أعلن بها کتاب الله جل ثناؤه فی أفنیتکم وفی ممساکم ومصبحکم یهتف فی أفنیتکم هتافا وصراخا وتلاوة وألحانا ولقبله ما حل بأنبیاء الله ورسله حکم فصل وقضاء حتم


وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ إیها بنی قیله أأهضم تراث أبی


وأنتم بمرأى منی ومسمع ومنتدى ومجمع تلبسکم الدعوة وتشملکم الخبرة وأنتم ذوو العدد والعدة والأداة والقوة وعندکم السلاح والجنة توافیکم الدعوة فلا تجیبون وتأتیکم الصرخة فلا تغیثون


أنتم موصوفون بالکفاح معروفون بالخیر والصلاح والنخبة التی انتخبت والخیرة التی اختیرت لنا أهل البیت قاتلتم العرب وتحملتم الکد والتعب وناطحتم الأمم وکافحتم البهم لا نبرح أو


تبرحون نأمرکم فتأتمرون حتى إذا دارت بنا رحى الإسلام ودر حلب الأیام وخضعت ثغرة الشرک وسکنت فورة الإفک وخمدت نیران الکفر وهدأت دعوة الهرج واستوسق نظام الدین


فأنى حزتم بعد البیان وأسررتم بعد الإعلان ونکصتم بعد الإقدام وأشرکتم بعد الإیمان بؤسا لقوم نکثوا أیمانهم من بعد عهدهم وهموا بإخراج الرسول وهم بدءوکم أول مرة أ تخشونهم


فالله أحق أن تخشوه إن کنتم مؤمنین ألا وقد أرى أن قد أخلدتم إلى الخفض وأبعدتم من هو أحق بالبسط والقبض وخلوتم بالدعة ونجوتم بالضیق من السعة فمججتم ما وعیتم ودسعتم


الذی تسوغتم فإن تکفروا أنتم ومن فی الأرض جمیعا فإن الله لغنی حمید ألا وقد قلت ما قلت هذا على معرفة منی بالجذلة التی خامرتکم والغدرة التی استشعرتها قلوبکم ولکنها فیضة


النفس ونفثة الغیظ وخور القناة وبثة الصدر وتقدمة الحجة فدونکموها فاحتقبوها دبرة الظهر نقبة الخف باقیة العار موسومة بغضب الجبار وشنار الأبد موصولة بنار الله الموقدة التی


تطلع على الأفئدة فبعین الله ما تفعلون وسیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون وأنا ابنة نذیر لکم بین یدی عذاب شدید فاعملوا إنا عاملون و انتظروا إنا منتظرون  .
 



فأجابها أبو بکر عبد الله بن عثمان وقال یا بنت رسول الله لقد کان أبوک بالمؤمنین عطوفا کریما رءوفا رحیما وعلى الکافرین عذابا ألیما وعقابا عظیما إن عزوناه وجدناه أباک دون


النساء وأخا إلفک دون الأخلاء آثره على کل حمیم وساعده فی کل أمر جسیم لا یحبکم إلا سعید ولا یبغضکم إلا شقی بعید فأنتم عترة رسول الله الطیبون الخیرة المنتجبون على الخیر


أدلتنا وإلى الجنة مسالکنا وأنت یا خیرة النساء وابنة خیر الأنبیاء صادقة فی قولک سابقة فی وفور عقلک غیر مردودة عن حقک ولا مصدودة عن صدقک والله ما عدوت رأی رسول الله


ولا عملت إلا بإذنه والرائد لا یکذب أهله وإنی أشهد الله وکفى به شهیدا أنی سمعت رسول الله ( ص ) یقول نحن معاشر الأنبیاء لا نورث ذهبا و لا فضة و لا دارا و لا عقارا و إنما نورث


الکتاب والحکمة والعلم والنبوة وما کان لنا من طعمة فلولی الأمر بعدنا أن یحکم فیه بحکمه وقد جعلنا ما حاولته فی الکراع والسلاح یقاتل بها المسلمون ویجاهدون



فقالت علیها السلام سبحان الله ما کان أبی رسول الله ( ص ) عن کتاب الله صادفا ولا لأحکامه مخالفا بل کان یتبع أثره ویقفو سوره أفتجمعون إلى الغدر اعتلالا علیه بالزور وهذا بعد وفاته


شبیه بما بغی له من الغوائل فی حیاته هذا کتاب الله حکما عدلا وناطقا فصلا یقول یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ و یقول وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ وبین عز وجل فیما وزع من الأقساط


وشرع من الفرائض والمیراث وأباح من حظ الذکران والإناث ما أزاح به علة المبطلین وأزال التظنی والشبهات فی الغابرین کلا بل سولت لکم أنفسکم أمرا فصبر جمیل والله المستعان على ما تصفون



فقال أبو بکر صدق الله ورسوله وصدقت ابنته معدن الحکمة وموطن الهدى والرحمة ورکن الدین وعین الحجة لا أبعد صوابک ولا أنکر خطابک هؤلاء المسلمون بینی وبینک قلدونی ما


تقلدت وباتفاق منهم أخذت ما أخذت غیر مکابر ولا مستبد ولا مستأثر وهم بذلک شهود



فالتفتت فاطمة علیها السلام إلى الناس و قالت : معاشر المسلمین المسرعة إلى قیل الباطل المغضیة على الفعل القبیح الخاسر أفلا تتدبرون القرآن أم على قلوب أقفالها کلا بل ران على


قلوبکم ما أسأتم من أعمالکم فأخذ بسمعکم وأبصارکم ولبئس ما تأولتم وساء ما به أشرتم وشر ما منه اغتصبتم لتجدن والله محمله ثقیلا وغبه وبیلا إذا کشف لکم الغطاء وبان بإورائه


الضراء وبدا لکم من ربکم ما لم تکونوا تحتسبون و خسر هنا لک المبطلون



ثم عطفت على قبر النبی ( ص ) و قالت


قـد کـان بعـدک أنبـاء و هنبثة          لوکنت شاهدها لم تکثر الخطب
إنـا فقـدناک فقـد الأرض وابلها          و اختل قومک فاشهدهم و لا تغب



قـد کـان جبریـل بالآیات یؤنسنا          فغاب عنا فکـل الخیـر محتجب
و کنت بـدرا و نـورا یستضاء به         علیک ینزل من ذی العـزة الکتب



تجهمتنـا رجـال و استخف بنـا          إذ غبت عنا فنحن الیـوم تغتصب
فسوف نبکیک ما عشنا و ما بقیت          منا العیـون بتهمال لها سکـب


****

پى‏نوشتها:

1. شيطان سر از كمينگاه خويش بر آورد و شما را بخود دعوت كرد و ديد كه چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد.

2. بلاغات النساء چاپ بيروت ص 23-24.

3. بلاغات النساء ص 23.

4. شرح نهج البلاغه ج 16 ص 252.

5. چاپ بيروت ص 23 چاپ نجف ص 12. چاپ قم ص 12 (كه همان افست چاپ نجف است) .

6. قاموس الرجال ج 4 ص 259.

7. ص 175 چاپ قم.

8. لقد قتلت كهلى. و ابرت اهلى. و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى. فان يشفك هذا فقد اشتفيت (طبرى ج 7 ص 372) .

9. انى اناديك و لا اناجيك. ان اخاك من صدقك. فانظر قبل ان تتقدم. و تفكر قبل ان تندم. فان النظر قبل التقدم و التفكر قبل التندم. (عقد الفريد ج 5 ص 110-111) .

10. الحمد لله على ما انعم. و له الشكر على ما الهم. و الثناء بما قدم من عموم نعمة ابتداها. و سبوغ آلاء اسداها. و احسان منن و الاها. جم عن الاحصاء عددها. و ناى عن المجازات امدها. و تفاوت عن الادراك ابدها.

-و استنن الشكر بفضائلها. و استحمد الى الخلائق باء جزالها. و ثنى بالندب الى امثالها. و اشهد ان لا اله الا الله. كلمة جعل الاخلاص تاويلها. و ضمن القلوب موصولها. و انار فى الفكرة معقولها. الممتنع من الابصار رؤيته. و من الاوهام الاحاطة به.

11. ابتدع الاشياء لا من شى‏ء قبلها. و احتذاها بلا مثال. لغير فائدة زادته الا اظهارا لقدرته. و تعبدا لبريته. و اعزازا لدعوته. ثم جعل الثواب على طاعته. و العقاب على معصيته. زيادة لعبادة عن نقمته. و حياشا لهم الى جنته. و اشهد ان ابى محمدا عبده و رسوله. اختاره قبل ان يجتبله. و اصطفاه قبل ان ابعثه. و سماه قبل ان استنجبه.

-اذ الخلائق بالغيوب مكنونة. و بستر الاهاويل مصونة. و بنهاية العدم مقرونة. علما من الله عز و جل بمايل الامور. و احاطة بحوادث الدهور. و معرفة بمواضع المقدور. ابتعثه الله تعالى عز و جل اتماما لامره. و عزيمة على امضاء حكمه. فراى (ص) الامم فرقا فى اديانها. عكفا على نيرانها. عابدة لاوثانها منكرة لله مع عرفانها.

12. فانار الله عز و جل بمحمد صلى الله عليه ظلمها. و فرج عن القلوب بهمها. و جلى عن الابصار غممها. ثم قبض الله نبيه صلى الله عليه قبض رافة و اختيار. رغبة بابى صلى الله عليه عن هذه الدار. موضوعا عنه العب و الاوزار محتف بالملائكة الابرار و مجاورة الملك الجبار و رضوان الرب الغفار. صلى الله على محمد نبى الرحمة. و امينه على وحيه و صفيه من الخلائق. و رضيه صلى الله عليه و سلم و رحمة الله و بركاته. ثم انتم عباد الله (تريد اهل المجلس) نصب امر الله و نهيه. و حملة دينه و وحيه. و امناء الله على انفسكم و بلغاؤه الى الامم. -زعمتم حقا لكم لله فيكم عهد، قدمه اليكم. و نحن بقية استخلفنا عليكم. و معنا كتاب الله، بينة بصائره. و آى فينا منكشفة سرائره. و برهان منجليه ظواهره. مديم البرية اسماعه. قائد الى الرضوان اتباعه مؤد الى النجاة استماعه.

13. فيه بيان حجج الله المنورة. و عزائمه المفسرة و محارمه المحذرة و تبيانه الجالية. و جمله الكافية. و فضائله المندوبة و رخصه الموهوبة. و شرائعه المكتوبة. ففرض الله الايمان تطهيرا لكم من الشرك.

14. در بعض مصادر متاخر بجاى‏«حب دوستى) «جهاد»آمده و مناسب‏تر مى‏نمايد.

15. صبر را كه در لغت‏بمعنى شكيبائى است‏بمعنى ديگر آن (باز داشتن نفس از هوى و هوس) گرفته‏ام. (رجوع به تفسير التبيان ج 1 ص 201. ذيل‏«و استعينوا بالصبر و الصلاة‏»شود) .

16. اشارت است‏به آيه 179 سوره بقره.

17. و الصلاة تنزيها عن الكبر. و الصيام تثبيتا للاخلاص. و الزكاة تزييدا فى الرزق. و الحج تسلية للدين. و العدل تنسكا للقلوب. و طاعتنا نظاما. و امامتنا امنا من الفرقة. و حبنا عزا للاسلام. و الصبر منجاة. و القصاص حقنا للدماء.

18. اشارت است‏به آيه 23 سوره نور«ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فى الدنيا و الآخرة و لهم عذاب عظيم‏».

19. و الوفاء بالنذر تعرضا للمغفرة. و توفية المكاييل و الموازين تغييرا للبخسة. و النهى عن شرب الخمر تنزيها عن الرجس. و قذف المحصنات اجتنابا للعنة. و ترك السرق ايجابا للعفة. و حرم الله عز و جل الشرك اخلاصا له بالربوبية. «فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون- (از آيه 101 آل عمران) و اطيعوه فيما امركم به و نهاكم عنه فانه‏«انما يخشى الله من عباده العلماء»-سوره فاطر: آيه 28) .

20. ثم قالت: ايها الناس. انا فاطمة و ابى محمد. اقولها عودا على بدء. «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم‏». -توبه: 129-فان تعرفوه تجدوه ابى دون آباتكم. و اخابن عمى دون رجالكم. فبلغ النذارة. صادعا بالرسالة. مائلا عن مدرجة المشركين. ضاربا لثبجهم، آخذا بكظمهم. يهشم الاصنام و ينكث الهام.

21. حتى هزم الجمع و ولو الدبر. و تفرى الليل عن صبحه. و اسفر الحق عن محضه. و نطق زعيم الدين. و خرست‏شقاشق الشياطين. و كنتم على شفا حفرة من النار. مذقة الشارب. و نهرة الطامع و قبسة العجلان. و موطا الاقدام. تشربون الطرق. و تقتاتون الورق. اذلة خاسئين. تخافون ان يتخطفكم الناس من حولكم. فانقذكم الله برسوله (ص) بعد اللتيا و التى. و بعد ما منى ببهم الرجال، و ذؤبان العرب، و مردة اهل الكتاب.

22. كلما حشوا نارا للحرب اطفاها. او نجم قرن الضلال و فغرت فاغرة من المشركين قذف باخيه فى لهواتها. فلا ينكفى حتى يطا صماخها باخمصه. و يخمد لهبها بحده. مكدودا فى ذات الله. قريبا من رسول الله. سيدا فى اولياء الله. و انتم فى بلهنية وادعون آمنون.

23. حتى اذ اختار الله لنبيه دار انبيائه، ظهرت خلة النفاق. و سمل جلباب الدين. و نطق كاظم الغاوين. و نبغ حامل الآفلين. و هدر فنيق المبطلين. فخطر فى عرصاتكم و اطلع الشيطان راسه من مغرزه، صارخا بكم. فوجدكم لدعائه مستجيبين. و للغرة فيه ملاحظين. فاستنهضكم فوجدكم خفافا. و اجمشكم فالقاكم غضابا. فوسمتم غير ابلكم و اوردتموها غير شربكم. هذا و العهد قريب. و الكلم رحيب. و الجرح لما يندمل.

24. زعمتم خوف الفتنة‏«الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين‏»-توبه: 49-فهيهات منكم، و انى بكم، و انى تؤفكون. و هذا كتاب الله بين اظهركم. زواجره بينة. و شواهده لائحة. و اوامره واضحة. ارغبة عنه تريدون. ام بغيره تحكمون؟بئس للظالمين بدلا. «و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين‏». آل عمران: 85.

25. ثم لم تريثوا الاريث ان تسكن نغرتها. تشربون حسوا، و تسرون فى ارتغاء. و نصبر منكم على مثل حز المهدى. و انتم الان تزعمون ان لا ارث لنا. افحكم الجاهلية تبغون، «و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون- (المائدة: 50) ويها معشر المهاجرين. ا ابتز ارث ابى؟يا بن ابى قحافة! افى الكتاب ان ترث اباك و لا ارث ابى؟لقد جئت‏شيئا فريا.

26. خلافت و فدك.

27. فدونكها مخطومة مرحولة. تلقاك يوم حشرك. فنعم الحكم. الله. و الزعيم محمد. و الموعد القيامة. و عند الساعة يخسر المبطلون. و«لكل نبا مستقر و سوف تعلمون‏» (انعام: 67) ثم انحرفت الى قبر النبى (ص) و هى تقول:

قد كان بعدك انباء و هنبثة لو كنت‏شاهدها لم تكثر الخطب انا فقدناك فقد الارض و ابلها واختل قومك فاشهدهم و لا تغب

28. معشر البقية. و اعضاد الملة. و حصون الاسلام. ما هذه الغميزة فى حقي؟و السنة عن ظلامتى. اما قال رسول الله (ص) المرء يحفظ فى ولده؟سرعان ما اجدبتم فاكديتم. و عجلان ذا اهالة. تقولون مات رسول الله (ص) . فخطب جليل. استوسع وهيه. و استنهز فتقه. و فقد راتقه. و اظلمت الارض لغيبته. و اكتابت‏خيرة الله لمصيبته. و خشعت الجبال. و اكدت الامال. و اضيع الحريم. و اذيلت الحرمة عند مماته. و تلك نازلة علينا. بها كتاب الله فى افنيتكم فى ممساكم و مصبحكم يهتف بها فى اسماعكم. و قبله حلت‏بانبياء الله عز و جل و رسله.

29. در بعض فرهنگهاى عربى و كتاب‏هائى جز فرهنگ نامه‏ها نوشته‏اند قيله نام زنى است كه انصار از نژاد او هستند. ابو الفرج اصفهانى آنجا كه نسب اوس و خزرج را آورده نويسد: مادر آنان قيله دختر جفنة بن عتبة بن عمرو است. و قضاعه گويند او قيله دختر كاهل بن عذره بن سعد بوده است. (اغانى ج 3 ص 40) ليكن بايد توجه داشت كه: قيله واژه‏اى است جنوبى يعنى واژه‏اى بوده است در زبان مردم عربستان خوشبخت (يمن) . مردم يثرب (مدينه) از مهاجرانى هستند كه پس از ويرانى سد مارب و يا به سبب ديگر در اين شهر (يثرب) سكونت كردند. در دوره دوم حكومت‏سبائيان بر جنوب، پادشاهان اين منطقه مشاوران سياسى داشتند كه از ميان اشراف انتخاب مى‏شدند و آنانرا«قيل‏»مى‏گفتند بن ابر اين قيله مرادف بزرگان، اعيان، و مانند اينها است.

30. «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزى الله الشاكرين. (آل عمران: 144) ايها بنى قيلة. اهضم تراث ابيه. (هاء براى سكت است) و انتم بمراى و مسمع تلبسكم الدعوة و تمثلكم الحيرة و فيكم العدد و العدة. و لكم الدار. و عندكم الجنن.

31. و انتم الان نخبة الله التى انتخبت لدينه. و انصار رسوله و اهل الاسلام. و الخيرة التى اختيرت لنا اهل البيت. فباديتم العرب. و ناهضتم الامم. و كافحتم البهم. لا نبرح نامركم و تامرون. حتى دارت لكم بنارحى الاسلام. و در حلب الانام. و خضعت نعرة الشرك. و لا باخت نيران الحرب. و هدات دعوة الهرج. و استوسق نظام الدين. فانى حرتم بعد البيان. و تكصتم بعد الاقدام. و اسررتم بعد الاعلان.

32. لقوم نكثوا ايمانهم‏«اتخشونهم. فالله احق ان تخشوه ان كنتم مؤمنين‏» (توبه: 13) الا قد ارى ان اخلدتم الى الخفض. و ركنتم الى الدعة. فعجتم عن الدين. و مججتم الذى و عيتم و دسعتم الذى سوغتم. «انتكفروا انتمومن فى الارض جميعا فان الله لغنى حميد». (آيه 8 سوره ابراهيم) .

33. سعدى.

34. الا و قد قلت الذى قلته على معرفة منى بالخذلان الذى خامر صدوركم. و استشعرته قلوبكم. و لكن قلته فيضة النفس. و نفثة الغيظ. و بثة الصدر. و معذرة الحجة. فدونكموها. فاحتقبوها مدبرة الظهر. ناكبة الحق. باقية العار. موسومة بشنار الابد. موصولة بنار الله الموقدة. التى تطلع على الافئدة. فبعين الله ما تفعلون‏«و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون‏» (الشعراء: 227) و انا ابنة نذير لكم بين يدى عذاب الله. فاعملوا انا عاملون و انتظروا انا منتظرون.

35. و كسى كه بگذشته خود باز گردد زيانى بخدا نمى‏رساند (آل عمران: 144)

36. بلاغات النساء.

37. قسمتى از اين پاسخ مسجع است‏بدين جهت در ترجمه هم سجع رعايت‏شده است.

38. يرثنى و يرث من آل يعقوب-مريم: 7.

39. و ورث سليمان داود-النحل: 17.

40. بلاغات النساء. چاپ بيروت ص 31-32.

41. شرح نهج البلاغة ص 214.

42. زن روسپى كه در عصر جاهليت‏بوده است.

43. شرح نهج البلاغه ج 16 ص 214-215.

44. و نگاه كنيد به فاطمة الزهرا-عباس عقاد ص 57.

45. پس از پنجاه سال ص 31 چاپ دوم.

46. يا بن ابى طالب اشتملت‏شملة الجنين. و قعدت حجرة الظنين. نقضت قادمة الاجدل. فخاتك ريش الاعزل. هذا ابن ابى قحافة يبتزنى نحلة ابى. و بليغة ابنى. لقد اجهر فى خصامى. و الفيته الدفى كلامى. حتى حبسنى قتيلة نصرها. و المهاجرة وصلها. و غضت الجماعة دونى طرفها فلا دافع و لا مانع-خرجت كاظمة. وعدت راغمة. اضرعت‏حدك يوم اضعت‏خدك. افترست الذئاب و استرشت التراب. ما كففت قائلا و لا اغنيت‏باطلا و لا خيار لى.

47. ليتنى مت قبل هنيتى و دون ذلتى. عذيرى الله منك عاديا و منك حاميا. و يلاى فى كل شارق. ويلاى مات العمد. و وهنت العضد. و شكواى الى ابى و عدواى الى ربى. اللهم انت اشد قوة. فاجابها امير المؤمنين: لا ويل لك. بل الويل لشانئك. نهنهى عن وجدك يابنة الصفوة. و بقية النبوة. فما ونيت عن دينى و لا اخطات مقدورى فان كنت تريدين البلغة فرزقك مضمون. و كفيلك مامول و ما اعد لك خير مما قطع عنك. فاحتسبى الله! فقالت‏حسبى الله و نعم الوكيل.

48. ج 2 ص 208.

49. ج 43 ص 148.

كتاب: زندگانى فاطمه زهرا(س)

نويسنده: استاد مرحوم سيد جعفر شهيدى

********

برگرفته از سایت :

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=14336

 

*****

التماس دعا

****

سه شنبه 1386/11/09
باز این چه شورش است ...  

هفتمین بند نی نوا

 

بشنو از نی، وسعت پژواک را

انعکاس ناله ی افلاک را

هر صدایی را که تنهایی نهفت

نی، میان نغمه ها همواره گفت:

وسعت فریاد من، صبحی پرند؟!

واکن از دل، عقده های دردمند

تا، ز هفت اقلیم عالم، بگذرم

گرد دل تنگی نگیرد باورم

           *  *

اوج غم هر چند با ناله یکی ست

خاطرات نی، فقط در ناله نیست

ریشه ی اندوه نی، در نی نواست

زخمه هایش، خاطرات کربلاست

نی نوازانی که عاشق نیستند

عاشق فصل شقایق، نیستند

هر چه دل، صرف ترنّم می کنند

بند هفتم را، به لب گم می کنند

بند هفتم، در مقام عاشق است

در مقام عاشقان لایق است

بند هفتم، نغمه ی شور دل است

قصه ی اشک و عبور محمل است

بند هفتم، نی نوای سینه هاست

گریه آیینه در آیینه هاست

بند هفتم … یا همان بند عجیب؟!

مانده همواره به روی نی، غریب

غربت آباد نوایش، بند بند

زخمی فصلی سراسر، دردمند

ریشه ی هر نغمه در نی، نینواست

نینوا، اندوه نسل کربلاست

 بشنو از نی، نی، نوای آشناست

نی، نوای آشنای نینواست

اینکه با نی سرّ حق را گفته اند

بند بندش را به مژگان سُفته اند

نی فقط مفهوم داغ لاله نیست

نی فقط مضراب زخم ناله نیست

سر هفتاد و دو نور سرمد است

فصلی از نا گفته های احمد(ص) است

آنکه می بایست گوید، چون نگفت؟!

تا تواند شیعه سرّ دل نهفت

کربلا یعنی: کتاب سرّ حق

پرسش دل در جواب سرّ حق

کربلا یعنی : سکوت بو تراب

اوج فریاد حقیقت در جواب

کربلا یعنی: مرام فاطمه(س)

جنت الماوای نام فاطمه(س)

هر کسی خواهد جوابی بشنود

آیه ای، فصل الخطابی بشنود

باید اول نای دل را خون کند

بعد از آن،خود را زغم مجنون کند

تا سراغ سینه ات آید جنون

گریه باید کرد، گریه غرق خون !

نی همیشه خون ز دل جاری کند

تا تو را در مویه ات، یاری کند

سینه می خواهد حدیث درد عشق

درد سازد مرد غم را، مرد عشق

تا نوای نی نوا ،دل می برد

سمت دشت کربلا دل می برد

 

" بشنو از نی" نی نوای ناله را

کربلا در کربلای ناله را

از نیستانی که می آمد نوا

مانده زخم اشک و خاکستر به جا

بانگ شهنایی که بر هامون نشست

گریه های بی صدا، بر لب شکست –

بیت الاحزان سکوت ناله بود

یادگار سرزمین لاله بود

سینه سینه از غم دل سوختند

لب به شکوه ، در نیستان دوختند

تا به دنبال یقینی که بلا

خیمه خواهد زد به دشت کربلا !

هستی خود را ز سرها وا کنند

دل فدای جاری دریا، کنند.

عاشقانه، مست باده از الست

سر گرفته پیش رو، افشانده دست

همنوا با نغمه ی لاهوتیان

پر گشوده تا دل هفت آسمان

لحظه لحظه، مثل شبنم، بی زوال

ره سپردند از نیستان خیال

هفتمین بند بلند آوای عشق

شد به دشت کربلا، شهنای عشق

    *    *

تا نوای نینوا، دل می برد

سمت دشت کربلا، دل می برد

هر که دارد غیرت آیینه را

می دمد حیرت، حریم سینه را

" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق "

بشنو از نی، نی نشان، نینواست

نی نوا، زخم نوای کربلاست.

                ***

                            سیدعلی اصغر موسوی (سعا )           

 

ازعشق تا شهادت

...و باز هم، محرمی دیگر و لحظاتی دیگر؛ که مثل صفحه ای سفید، در انتظار یادداشت های گوناگون است، شاید هم یادداشت هایی سرخ و خونین!

جهان، خون ریز بنیاد است، هشدار                    سر سال از "مُحرم" آفریدند

آغاز می شود، محرمی دیگر که باز تمام نگاهمان را به "کربلا" و لحظات "عاشورایی اش" خواهد دوخت. آغاز می شود ماهی که همیشه پیوند خود را با آغازین روزهای سال 61 هجری حفظ کرده است. ماهی که زیباترین تصاویر عاشقانه را در آیینه ی هستی نقش می زند؛ تصاویری همیشه نغزوجاودانه:

 - تصویر پرچم های سبز و سرخ و سیاه که آسمان را میانِ عشق و امید، و اندوه و آرزو، متحیّر؛ و حجم نگاه های ابری را از لطافت واژه ی "یا حسین(ع)" پر خواهد کرد.

 - تصویر دست هایی که موسیقی اندوه را در پرده ی عشاق می نوازند و تمام سینه ها و سینه زن ها آن ها را همراهی می کنند.  

 - تصویر گهواره هایی که با تمام سرسبزی شان، قنداقه های سفید را مهمان تبسم خونین "علی اصغر (ع)" خواهند کرد، تبسمی که سرشار از غربت اشک و نگاه و حسرت است.

 - تصویر شمع هایی که عطرآگین از اشک های همزمانِ "شام غریبان" خواهد شد تا تلخ ترین خاطرات ناگفته ی "رقیّه (س)" را باز گوید.

 - تصویر نادیدنی های پنهان در دل اشک ها، که تنها با یاد "زینب (س)" تدوین می شوند.

- تصویرهایی بی بدیل از بالیدن عشق به شکوه شهادت،شهادتی کاملا بی نظیر وبی همانند.شهادتی در اوج زیبایی ؛مثل خود کلمه : ما رایت الا جمیلا  !

*  *  *

... گویی عطر شهادت را از گودال قتلگاه می بوید!

می پرسد: این جا کجاست؟!  می گویند: "کربلا" !

با تمام اندوهِ نشسته بر صدایش می فرماید: اَللّهُمَّ إِنّی أَعوُذُ بِکَ مِنَ الکَربِ وَ البَلاءِ!

- کاروان را بگویید بایستد: اینجا، همان وعده گاه جدم رسول خداست. اینجا همان جاست که آسمان، تصویربردار لحظات ارغوانی اش خواهد شد. همان جا که نسیم، عطر دست های "سقّا" را تا کنار خیمه ی سکینه (س) خواهد برد. همان جا که واژه ی سراسر خونین شهادت، به قاموس دیوان عاشقان، افزوده خواهد شد. همان جا که یاسمین جمالِ حضرت علی اکبرو قاسم (ع) را به چنگال خون ریز خزان خواهد سپرد. همان جا که "حنجره ی" سپیدترین شکوفه ی احساس را، زخمیِ شرنگ خوارترین خار، خواهد کرد. همان جا که تک تک خیمه ها را با عطر ارغوانی "شهادت"، خواهد آراست.همان جا که آخرین تصویر"وداع " را برآیینه ی نگاه زینب (س) خواهد آویخت. همان جاست که گودال قتلگاهش؛ پلکان عبور انسان از عالم خاک به "سدرة المنتهای افلاک" خواهد شد.

این جا، همان جاست که نواده ی وحشیِ هند جگر خوار، سینه ی آفتاب را، با زهر نیزه ها خواهد درید. این جا، همان جاست که، این بار، به جای پوست های موریانه خورده ی "صفین"؛ سیب های سرخ قرآن بر سر نی خواهد رفت. این جا همان جاست، که خاطره ی طولانی ترین روز تاریخ را به ذهن خسته ی طولانی ترین "شام غریبان"خواهد سپرد. این جا، همان جاست که گل های صد چاک شده، مشام عرش را با خاک کربلا آشنا خواهد کرد. این جا همان جاست که ظهر عاشورایش، زیباییِ رکوع و سجود یک عاشق واقعی را به نمایش خواهد گذاشت. این جا، همان جاست؛ همان جایی که تک تک سنگ هایش فریاد خواهند زد:

امان از دل زینب (س)!

*  *  *

چه نجوای غریبی؟! چه اندوه جانکاهی؟! گویی زخمه به تار دل آسمان زده اند؛

نجوایی که تاب و طاقت از دل زینب (س) می رباید:

یَا دَهرُ اُفٍّ لَکَ مِن خَلیل                            کَم لَکَ بِالإِشراقِ وَالأصیلِ

مِن طالبٍ وَ صاحِبٍ قَتیل                            وَ الدَّهرُ مَا لا یَقنَع بِالبَدیلِ

وَ کُلُّ حَیٍّ سالِکُ سَبیلِ                           ما أَقرَبَ الوَعدَ مِنَ الرَّحیلِ 

                               وَ إنَّما الأمرُ اِلی الجَلیلِ

مگر چه دیده ای؟! مگر چه شنیده ای؟! مولا جان! ابا عبدالله (ع)!

آسمان صدایت ابری، و دلت پژواک فروخورده ی فریاد است!

دور باد تماشای غم، از نگاهت!

*  *  *

فرمود: ان الحسین (ع) مصباح الهدی و سفینة النجاة!

آن گاه زمانه تصویری از دریا کشید؛ دریایی سرخ و زلال، مثل غروبگاهان خورشید، مثل امواج در هم تنیده شفق. تصویری که توانست عظمت انسان را از گودال قتلگاه، تا منتهی الیه آسمان نمایان سازد. آن گاه که هدایت انسان، با کشتی شهادت آغاز می شود و بشر فرود آمده از آسمان، از گرداب خاک به سدرة المنتهای افلاک عروج می کند.

چه کسی می تواند به عظمت نورانیت نور در ظهر طاقت فرسای غربت پی ببرد؟!
آن گاه که از کویر کربلا، چشمه چشمه حکمت می جوشید و شهادت در کام عطشناک زمین به گوارایی می رسید، عاشورا رقم می خورد تا مسیر هدایت این بار نه از مکه و مدینه، بلکه از کربلا آغاز شود.

عاشورا، آخرین ثانیه های به بار نشستن تلاش هزاران پیامبر بود.

عاشورا، واپسین لحظات دلواپسی حضرت زهرا (س) بود که در بغض غریبانه امام حسین (ع) جاری می شد.

*  *

چگونه بپرهیزد از "شهادتی" که به خاطر آن، هستی یافته است.

چگونه از شهادت گریزان باشد؛ که ازلی ترین سمبل شهادت،وجود جاودانه ی خود امام حسین (ع) است.

چگونه می تواند به صلح با امسال یزید بیاندیشد؛ صلحی که حتی غضب خداوند را بر می انگیزد؟! آن گاه است که این سخن به کمال زیبایی می رسد:هیهات مناالذلة!

چگونه می شود سفیر عشق خداوند بود و تلاش هزاران پیامبر را نادیده گرفت؟

تمام آن تلاش ها، هدایت ها، پیام ها، صحف، تورات، زبور، انجیل، فرقان، یعنی تمرین عاشقانگی برای سرافرازی در صحنه ایثار، ایثار جان و تن در مسلخ عشق!

و چه زیبا امتحانی در جریان است که از کودک شیرخواره، تا مرد کهنسال میدان، می توانند تا خط پایان، عاشقانگی خود را در معرفت خداوند به نمایش بگذارند.

تشنگی بهانه ای بیش نیست، برای حضرت علی اصغر که برای شهادت شتاب می کند!

دریای کرامت سقا را چه جای حسرت به مشک های بخیل، آنگاه که اشک های عاشقانش را کرانه ای نیست!

بگذار ندانند که اینان را زیستن جز تکلیف الهی و مرگ، جز عروجی عارفانه نیست!

حضرت قاسم(ع) را چه جای نگرانی از فقدان زره، مهم، سهم لذتی است که از شهادت می برد!

بگذار هر چه نیزه دارند بشکنند، بر جان عاشق نور؛ شوقی جز تکثیروذوقی جز تکبیرنیست.

چگونه می تواند شِکوه کند، آن روح سترگ و بشکوه، که فخر آسمانیان است و رشک زمینیان!

گودال قتلگاه، جز تصویری از اتحادعشق و عاشق و معشوق نیست!

این دایره، دایره عشق است و این حلقه، وعدگاه وحدت عاشق و معشوق؛ حلقه ای که مسلخ عاشقانه اش مصداق "ثارالله" و غربت سرشار از اندوهناکی اش، تفسیر "والوتر الموتور" است.

حلقه مي‏زنند اشك‏هايم، در طواف نامت و دلم، همپاي اشك‏ها، رهسپار كربلاي يادت مي‏شود و نام آسماني‏ات را بوسه باران مي‏كند.
مولا جان، هرگاه عطر نامت بر خيالم مي‏وزد، دل به لحظه‏هاي عاشورايي‏ات مي‏دهم و سرشار از يادت، رو به روي گلدسته‏هاي دعا مي‏ايستم و سلام مي‏دهم؛ «السلام عليك يا ابا عبداللَّه‏(ع) ».
سلام بر تو و غريبانه‏هايت!

 سلام بر تو و زخم‏هايت!

 سلام بر تو و گل‏هاي سرخ گلستانت كه حتي بين تمام لاله‏ها، برترين اند!
سلام بر تو و آنکه روزی در پگاهان آدینه؛ جاده‏هاي انتظاررا پشت سر خواهد گذاشت و لبریز از نامت،عدالت را جار خواهد زد.

*  *  *

                                                                          سید علی اصغر موسوی

 

پنجشنبه 1386/05/18
یا باب الحوائج ...  

... و اما بعثت!

 

تیرگی گسترده، چشم ها تار!

 

سرها بی ذوق و دل ها بیماران!

 نه کسی به آسمان می نگرد؛ نه آسمان سر شوق کسی دارد.

 

شبح های زشت؛ شبح هایی از جنس چوب و سنگ و استخوان.

 

شبیه مردگانی که عده ای زنده مثل ارواح خبیثه به دورش حلقه زده اند.

 

انگار نه انگار که خانه، خانه خداست، تنها خانه خداوند در زمین؛ هر

 

کژاندیشی، با تکه استخوانی بر گردن، درونش پا می گذارد.

 

زمانی بس تیره بود؛ مثل جهالت، تیره مثل سنگدلی،تیره مثل خشم.

 

نه حرمتی برای پیران بود، نه کودکان،

 

 نه عصمت دخترکان به چشم می آمد و نه شرافت زنان.

 

بوی تعفن متکبران، سراسر حجاز را آلوده بود.

 

گویی خداوند، نگران شرافت بندگان خویش است؛

 

نگران آن همه کژی و ناراستی و جهل.

 

تلنگری می بایست این قوم را تا به خود آیند و به گوهر وجودی خود

 

دست یابند.

 

اینک نوبت رسالت بهترین مخلوق خداوند، برگزیده خلقت و گلچین شده

 

گلستان انبیاست که باید این رسالت را بپذیرد!

 

... و بهترین و امین ترین مردمان برای هدایت نااهل ترین مردمان،

 

انتخاب می شود. حتی نامش، جان مایه رحمت است؛

 

جانمایه ادب واحترام؛ محمد (ص)!

 

... آنگاه محمد (ص) باید به تزکیه بپردازد؛ چه جایی نزدیک تر به خدا

 

از غار "حرا"؛خلوتگاهی که می شود با معشوق اولی خویش به خلوت و

 

گفتگو نشست!

 

گویی این بار دیگر معشوق، زبان به گفتگو گشوده است:

 

اِقرأ؛ بخوان !

 

 

بخوان بنام خداوند!

 

بخوان بنام آن که خلوت نشین دل پر آشوب توست!

 

بخوان به نام آن که تو را حبیب خویش خوانده است

 

و محبوب تمامی کاینات!

 

... بخوان بنام خداوند ...

 

... و این خواندن سرآغاز "قولوا لا اله الا الله تفلحوا" شد که کژاندیشان،

 

برای رهایی از جهل باید به "تفلحوا" بیش از پیش بیندیشند!

 

بار دیگر ارتباط آسمان و زمین برقرار شد و وجدان عرب و عجم از

 

چوب و سنگ پرستی، به خداپرستی گرایید!

 

بار دیگر نوح کشتیبان (ع)، قوم خویش را از توفان بلا رهانیده،

 

 به دیارآرامش و صلاح خواهد رسانید.

 

بار  دیگر ابراهیم خلیل (ع)، قوم خویش را از چنگال آتش نمرودی

 

رهانیده، به زمزم رستگاری خواهد رسانید!

 

دیگر بار موسی کلیم الله (ع)، قوم خویش را از ذلت دریوزگی رهانیده،

 

به عزت سرافرازی خواهد رسانید.

 

بار دیگر عیسی مسیح (ع)، قوم خود را از امراض خودپرستی رهانیده،

 

به عشق خداپرستی خواهد رسانید.

 

بار دیگر آسمان و زمین دست در دست همدیگر برای رهایی انسان از

 

ذلت، لبیک گویان، نوای محمد (ص) را همراه شدند:

 

"قولوا لا اله الا الله تفلحوا"!

 

خجسته روز آزادگی انسان از قید جهل،

 

 روز بعثت رسول گرامی اسلام مبارک باد!

 

"قولوا لا اله الا الله تفلحوا"

 

*********************** 

 
یا باب الحوائج
 
 
 
333 magnify
 
 
شهادت باب الحوائج امام موسی بن جعفر الکاظم ـ ع ـ  
 
 تسلیت باد
 

می خوانمت یا باب الحوائج!

 

مولا جان ای اسطوره شکیبایی!

 

 ما را به التجای تو نیازی است که درطول زندگی بدان محتاجیم و

 

 خداوند دعای تو را بهانه اجابت بی واسطه کرده است.

 

ای باب رحمت و اجابت!

 

چگونه می شود درعین درماندگی از یاد توغافل شد؟

 

 

اینک، این غروب غمبار شهادت توست که آسمان "کاظمین" را فراگرفته

 

 

است؛ غروبی که یادآور روزهای تاریک زندان است؛ روزهای

 

 

تلخ تازیانه و خشم، روزهای سرشار از خلوت غریبانه مناجات

 

 هایت.

 

مولا جان، چگونه می توانم عبادت هایت را بسرایم؛

 

 ولی برای زخم های غریبانه ات سکوت کنم؟

 

 

می گویم: یا باب الحوائج و در قنوتم یک آسمان گل التجا می کند.

 

 

کیستی ای روح نیایش، نیاز حاجتمندان، سبب ساز رحمت واسعه الهی؟!

 

 

کیستی تو که می شود با التجای به تو، تمام نابسامانی ها را سامان

 

 

بخشید، تمام دردها را درمان کرد و تمام غصه ها را از دل زدود؟

 

 

کیستی تو ای روح نماز که حتی دشمنت به خاکساری نیایشت

 

غبطه می خورد؟

 

حضور آسمانی تو را چه کسی می تواند انکار کند؛ حتی در زندان، حتی

 

 

در تنگنای "تمام سیاه چال ها"؟!

 

 

بریده باد دستی که زنجیر را به ملازمت پاهایت برگزید!

 

 

آخر چگونه می شود مفهوم ناب آزادی و آزادگی را به بند کشید؟

 

 

مولا، شگفتا از صبر تو؛ صبر مقابل سیه کارترین ستمگران روزگار،

 

صبر مقابل تمام ناروایی های زندان و زندانیان!

 

 

بریده باد دستی که تازیانه بر پیکر کبریایی ات نواخت!

 

 

بریده باد دستی که با زهرخنده نگاهش، سم هستی سوز حسادت را به

 

جام تو ریخت!

 

چگونه می توانم به شکیبایی بی نظیر بیاندیشم؛

 

 ولی به شکنجه دژخیمان توجه نکنم؟

 

 

چه نامرد مردمانی بودند، آنان که شمع وجودت را خاموش می خواستند!

 

 

چه وارونه اندیشانی که وجود آسمانی ات، تاب تماشا از آنان گرفته بود.

 

 

مولا، ای خورشید فرونشسته در محاق زندان ها!

 

 

امروز دل ما تنها به اندوه نشسته است

 

که شمع جان به یاد روزهای بی چراغت،

 

 سوزان و اشک غم به یاد ناله هایت فروزان است.

 

 

سلام بر تو در همه حال!

 

 

سلام بر تو در همه روز!

 

 

سلام بر تو و شکیبایی ات در زندان های تاریک هارون!

 

 

ما و دریای کرمت یا باب الحوائج!

 

********** *******************

یکشنبه 1386/05/07
یا زینب ! ...  

 


امان از دل زینب !



وقتی که با یاد تو نجوا می کند دل!
اندوه خود ،را در تو پیدا می کند دل


اندوه دل ، نی ناله های نینوایی ست
آکنده از خون گر یه های کر بلایی ست


دل ، گرد غم ، از غربت آیینه دارد
غم شعله، از خاکستری دیرینه ،دارد


این آتش پنهان ، که بر جانم نشست
تار مرا ، پود مرا، از هم گسسته :


از داغ تو، بانو، شرار افتاده بر دل !
آتش به سینه می برم ، منزل به منزل


گاهی به جای ناله ، می سوزم به هامون
گاهی به جای گر یه، می ریزم به دل ، خون


در ناله هایم ، ازدحام گریه بر پاست
در گر یه هایم ، ازدحام ناله پیداست

***


قم - ۱۳۷۷

چهارشنبه 1386/03/09
یا فاطمه الزهرا(س) ...  

....  به هر حال اين خطبه گذشته از اين سند قديمى در كتاب‏هاى معتبر علماى شيعه و سنت و جماعت ضبط است.

گمان دارم بعض نويسندگان سيرت و محدثان سنت و جماعت (اگر خداى نخواسته دستخوش هواى نفس نشده‏اند) از آن جهت چنين خطبه‏اى را بر ساخته دانسته‏اند، كه فراوان از آرايش‏هاى لفظى و معنوى و مخصوصا صنعت سجع برخوردار است. اينان مى‏پندارند هر گاه سخنرانى در جمع مردم خطبه بخواند، گفتار او نثر مرسل خواهد بود. بخصوص كه گوينده در مقام طرح شكايت و دادخواهى باشد.

اگر موجب توهّم همين است و خرده‏گيرى اينان نه از راه حسد و كين است، بايد گفت ‏حقيقت نه چنين است. در خطبه دختر پيغمبر تشبيه، استعاره و كنايه به كار رفته است. نظير چنين صنعت‏هاى لفظى و معنوى را در گفتارهاى كوتاه صحابه و مردم حجاز در صدر اسلام، فراوان مى‏بينيم، چه رسد به خانواده پيغمبر. از صنعت‏هاى لفظى، موازنه، ترصيع، تضاد و بيشتر از همه سجع در اين سخنرانى موجود است.

هنر سجع گوئى در خاندان پيغمبر امرى طبيعى بوده است. ما مى‏دانيم پيش از اسلام سخن به سجع گفتن در مكه رواج داشت.  نخستين دسته از آيات مكى قرآن كريم فراوان از اين صنعت‏ برخودار است.

دختر پيغمبر و شوى او على بن ابى طالب و فرزندان او به حكم وراثت، و نيز تحت تاثير آيه‏هاى قرآن به سجع گوئى خو گرفته بودند.

در خطبه‏هاى على عليه السلام كمتر عبارتى را مى‏بينيم كه مسجع نباشد. فرزندان او نيز چنين بوده‏اند. هنگامى كه زينب (ع) در مجلس پسر زياد به زشت‏گوئى او پاسخ مى‏داد گفت: 

-«مهتر ما را كشتى!   از خويشانم كسى نهشتى!   نهال ما را شكستى!   ريشه ما را از هم گسستى!   اگر درمان تو اين است آرى چنين است‏»!  . (8)

ابن زياد گفت ‏«سخن به سجع مى‏گويد؛ پدرش نيز سخن‏هاى مسجع مى‏گفت.» گذشته از خاندان هاشم بيشتر مردان و زنان تيره عبد مناف نيز از اين هنر برخوردار بودند. روزى كه معاويه مى‏خواست فرزندش يزيد را نامزد خلافت كند از عبد الله پسر زبير پرسيد چه ميگوئى؟ پاسخ داد: 

-فاش ميگويم نه در نهان. آنرا كه راست گويد برادرت بدان. پيش از آنكه پشيمان شوى بينديش!   و نيك بنگر آنگاه قدم نه فرا پيش!   چه پيش از قدم نهادن نگريستن بايد، و پيش از پشيمان شدن انديشيدن شايد. معاويه خنديد و گفت روباه مكارى در پيرى سجع گفتن آموخته‏اى نيازى بدين سجع دراز نيست. (9)

بارى نويسنده كوشيده است در برگردان اين خطبه به نثر فارسى تا آنجا كه ميتواند هنرهاى لفظى و معنوى را نگاهدارد. مخصوصا هنر سجع را تا حد ممكن رعايت كرده است و اگر در فقره‏هائى از ترجمه لفظ به لفظ منصرف شده به خاطر رعايت اين ظرافت‏ها بوده است: 


خطبه حضرت زهرا سلام الله عليها

ستايش خداى را بر آنچه ارزانى داشت. و سپاس او را بر انديشه نيكو كه در دل نگاشت. سپاس بر نعمت‏هاى فراگير كه از چشمه لطفش جوشيد. و عطاهاى فراوان كه بخشيد. و نثار احسان كه پياپى پاشيد. نعمت‏هايى كه از شمار افزون است. و پاداش آن از توان بيرون. و درك نهايتش نه در حد انديشه ناموزون.

سپاس را مايه فزونى نعمت نمود. و ستايش را سبب فراوانى پاداش فرمود. و به درخواست پياپى بر عطاى خود بيفزود. گواهى مى‏دهم كه خداى جهان يكى است. و جز او خدائى نيست. ترجمان اين گواهى دوستى بى‏آلايش است. و پايندان اين اعتقاد، دلهاى با بينش. و راهنماى رسيدن بدان، چراغ دانش. خدايى كه ديدگان او را ديدن نتوانند، و گمانها چونى و چگونگى او را ندانند. (10)همه چيز را از هيچ پديد آورد. و بى نمونه‏اى انشا كرد. نه به آفرينش آنها نيازى داشت. و نه از آن خلقت‏سودى برداشت. جز آنكه خواست قدرتش را آشكار سازد. و آفريدگان را بنده‏وار بنوازد. و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبردارى نهاد. و نافرمانان را به كيفر بيم داد. تا بندگان را از عقوبت ‏برهاند، و به بهشت كشاند.

گواهى مى‏دهم كه پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پيش از آنكه او را بيافريند برگزيد. و پيش از پيمبرى تشريف انتخاب بخشيد و به ناميش ناميد كه مى‏سزيد.

و اين هنگامى بود كه آفريدگان از ديده نهان بودند. و در پس پرده بيم نگران. و در پهنه بيابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پايان همه كارها را دانا بود. و بر دگرگونى‏هاى روزگار محيط بينا. و به سرنوشت هر چيز آشنا. محمد (ص) را بر انگيخت تا كار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته به انجام رساند. پيغمبر كه درود خدا بر او باد ديد: هر فرقه‏اى دينى گزيده. و هر گروه در روشنائى شعله‏اى خزيده. و هر دسته‏اى به بتى نماز برده. و همگان ياد خدائى را كه مى‏شناسند از خاطر سترده‏اند (11).

پس خداى بزرگ، تاريكى‏ها را به نور محمد روشن ساخت. و دل‏ها را از تيرگى كفر بپرداخت. و پرده‏هائى كه بر ديده‏ها افتاده بود به يكسو انداخت. سپس از روى گزينش و مهربانى جوار خويش را بدو ارزانى داشت. و رنج اين جهان كه خوش نمى‏داشت، از دل او برداشت. و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت. و چتر دولتش را در همسايگى خود افراشت. و طغراى مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت.

درود خدا و بركات او بر محمد (ص) پيمبر رحمت، امين وحى و رسالت و گزيده از آفريدگان و امت‏باد.

 سپس به مجلسيان نگريست و چنين فرمود: 

شما بندگان خدا!  نگاهبانان حلال و حرام، و حاملان دين و احكام، و امانت‏داران حق و رسانندگان آن به خلقيد.

حقى را از خدا عهده داريد. و عهدى را كه با او بسته ‏ايد بدرفتار. ما خاندان را در ميان شما به خلافت گماشت. و تاويل كتاب الله را به عهده ما گذاشت. حجت‏هاى آن آشكار است، و آنچه درباره ماست پديدار. و برهان آن روشن. و از تاريكى گمان به كنار. و آواى آن در گوش مايه آرام و قرار. و پيروي اش راهگشاى روضه رحمت پروردگار. و شنونده آن در دو جهان رستگار. (12)

دليل‏هاى روشن الهى را در پرتو آيت‏هاى آن توان ديد. و تفسير احكام واجب او را از مضمون آن بايد شنيد. حرام هاى خدا را بيان دارنده است. و حلال‏هاى او را رخصت دهنده. و مستحبات را نماينده. و شريعت را راهگشاينده. و اين همه را با رساترين تعبير گوينده.  و با روشن‏ترين بيان رساننده. سپس ايمان را واجب فرمود. و بدان زنگ شرك را از دلهاتان زدود (13).

و با نماز خودپرستى را از شما دور نمود. روزه را نشان دهنده دوستى بى آميغ ساخت. و زكات را مايه افزايش روزى بى دريغ. و حج را آزماينده درجات دين. و عدالت را نمودار مرتبه يقين. و پيروى ما را مايه وفاق. و امامت ما را مانع افتراق. و دوستى (14)ما را عزت مسلمانى. و بازداشتن نفس (15)را موجب نجات، و قصاص (16)را سبب بقاء زندگانى. (17)وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد. و تمام پرداختن پيمانه و وزن را مانع از كم فروشى و كاهش. فرمود مى‏خوارگى نكنند تا تن و جان از پليدى پاك سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند، تا خويشتن را سزاوار لعنت (18)نسازند. دزدى را منع كرد تا راه عفت پويند. و شرك را حرام فرمود تا به اخلاص طريق يكتاپرستى جويند«پس چنانكه بايد، ترس از خدا را پيشه گيريد و جز مسلمان مميريد!  »آنچه فرموده است‏ به جا آريد و خود را از آنچه نهى كرده بازداريد كه‏«تنها دانايان از خدا مى‏ترسند» (19).

سپس گفت: مردم. چنانكه در آغاز سخن گفتم: من فاطمه‏ام و پدرم محمد (ص) است‏«همانا پيمبرى از ميان شما به سوى شما آمد كه رنج ‏شما بر او دشوار بود، و به گرويدنتان اميدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».

اگر او را بشناسيد مى‏بينيد او پدر من است، نه پدر زنان شما. و برادر پسر عموى من است نه مردان شما. او رسالت‏خود را به گوش مردم رساند. و آنان را از عذاب الهى ترساند. فرق و پشت مشركان را به تازيانه توحيد خست. و شوكت‏ بت و بت‏پرستان را درهم شكست (20).

تا جمع كافران از هم گسيخت. صبح ايمان دميد. و نقاب از چهره حقيقت فرو كشيد. زبان پيشواى دين در مقام شد. و شياطين سخنور لال. در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكى از آتش بوديد خوار. و در ديده همگان بيمقدار. لقمه هر خورنده. و شكار هر درنده.  و لگد كوب هر رونده. نوشيدني تان آب گنديده و ناگوار. خوردني تان پوست جانور و مردار. پست و ناچيز و ترسان از هجوم همسايه و همجوار. تا آنكه خدا با فرستادن پيغمبر خود، شما را از خاك مذلت‏ برداشت. و سرتان را به اوج رفعت افراشت.

پس از آنهمه رنجها كه ديد و سختى كه كشيد. رزم آوران ماجراجو، و سركشان درنده خو. و جهودان دين به دنيا فروش، و ترسايان حقيقت نانيوش، از هر سو بر وى تاختند. و با او نرد مخالفت ‏باختند (21).  هر گاه آتش كينه افروختند، آنرا خاموش ساخت. و گاهى كه گمراهى سر برداشت، يا مشركى دهان به ژاژ انباشت، برادرش على را در كام آنان انداخت. على (ع) باز نايستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت. و كار آنان با دم شمشير بساخت.

او اين رنج را براى خدا مى‏كشيد. و در آن خشنودى پروردگار و رضاى پيغمبر را مى‏ديد. و مهترى اولياى حق را مى‏خريد. اما در آن روزها، شما در زندگانى راحت آسوده و در بستر امن و آسايش غنوده بوديد (22).

چون خداى تعالى همسايگى پيمبران را براى رسول خويش گزيد، دو روئى آشكار شد، و كالاى دين بى خريدار. هر گمراهى دعوي دار و هر گمنامى سالار. و هر ياوه گوئى در كوى و برزن در پى گرمى بازار. شيطان از كمينگاه خود سر بر آورد و شما را به خود دعوت كرد.  و ديد چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد و در دام فريبش خزيديد. و به آواز او رقصيديد.

هنوز دو روزى از مرگ پيغمبرتان نگذشته و سوز سينه ما خاموش نگشته، آنچه نبايست، گرديد. و آنچه از آنتان نبود برديد. و بدعتى بزرگ پديد آورديد (23).

به گمان خود خواستيد فتنه برنخيزد، و خونى نريزد، اما در آتش فتنه فتاديد. و آنچه كشتيد به باد داديد. كه دوزخ جاى كافرانست. و منزلگاه بدكاران. شما كجا؟ و فتنه خواباندن كجا؟ دروغ مى‏گوئيد!  و راهى جز راه حق مى‏پوييد!  و گرنه اين كتاب خداست ميان شما!  نشانه‏هايش بى كم و كاست هويدا. و امر و نهى آن روشن و آشكارا. آيا داورى جز قرآن مى‏گيريد؟ يا ستمكارانه گفته شيطان را مى‏پذيريد؟ «كسيكه جز اسلام دينى پذيرد، روى رضاى پروردگار نبيند. و در آن جهان با زيانكاران نشيند» (24)

چندان درنگ نكرديد كه اين ستور سركش رام و كار نخستين تمام گردد. نوائى ديگر ساز و سخنى جز آنچه در دل داريد آغاز کرديد!  مى‏پنداريد ما ميراثى نداريم. در تحمل اين ستم نيز بردباريم. و بر سختى اين جراحت پايداريم.

مگر به روش جاهليت مى‏گراييد؟ و راه گمراهى مى‏پيماييد؟ «براى مردم با ايمان چه داورى بهتر از خداى جهان‏»؟

اى مهاجران!  اين حكم خداست كه ميراث مرا بربايند و حرمتم را نپايند؟ پسر ابو قحافه! خدا گفته تو از پدر ارث برى و ميراث مرا از من ببرى؟ اين چه بدعتى است در دين مى‏گذاريد!  مگر از داور روز رستاخيز خبر نداريد (25).

اكنون تا ديدار آن جهان اين ستور آماده و زين بر نهاده (26)ترا ارزانى!   وعده‏گاه، روز رستاخيز!  خواهان محمد (ص) و داور خداى عزيز!   آنروز ستمكار رسوا و زيانكار و حق ستمديده برقرار خواهد شد!  به زودى خواهيد ديد كه هر خبرى را جايگاهى است و هر مظلومى را پناهى.

 پس به روضه پدر نگريست و گفت: 

رفتى و پس از تو فتنه برپا شد كين‏هاى نهفته آشكار شد اين باغ خزان گرفت و بى برگشت و ين جمع به هم فتاد و تنها شد (27)

اى گروه مؤمنين!  اى ياوران دين!  اى پشتيبانان اسلام!  چرا حق مرا نمى‏گيريد؟ چرا ديده به هم نهاده و ستمى را كه به من مى‏رود مى‏پذيريد؟ مگر نه پدرم فرمود احترام فرزند حرمت پدر است؟ چه زود رنگ پذيرفتيد. و بى درنگ در غفلت‏خفتيد. پيش خود مى‏گوئيد محمد (ص) مرد، آرى مرد و جان به خدا سپرد!  مصيبتى است ‏بزرگ و اندوهى است‏ سترگ. شكافى است كه هر دم گشايد. و هرگز به هم نيايد. فقدان او زمين را لباس ظلمت پوشاند و گزيدگان خدا را به سوك نشاند. شاخ اميد بى‏بر و كوهها زير و زبر شد. حرمت‏ها تباه و حريم‏ها بى‏پناه ماند. اما نه چنانست كه شما اين تقدير الهى را ندانيد و از آن بى‏خبر مانيد. قرآن در دسترس ماست ‏شب و روز مى‏خوانيد. چرا و چگونه معنى آنرا نمى‏دانيد؟ كه پيمبران پيش از او نيز مردند و جان به خدا سپردند (28).

محمد جز پيغمبرى نبود. پيغمبرانى پيش از او آمدند و رفتند. اگر او كشته شود يا بميرد شما به گذشته خود باز مى‏گرديد؟ كسي كه چنين كند خدا را زيانى نمى‏رساند. و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.

آوه!  پسران قيله (29)پيش چشم شما ميراث پدرم ببرند! و حرمتم را ننگرند!  و شما همچون بيهوشان فرياد مرا نانيوشان؟ حاليكه سربازان داريد با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانه‏هاى آبادان (30).

امروز شما گزيدگان خدا، پشتيبان دين، و ياوران پيغمبر و مؤمنين، و حاميان اهل بيت طاهرينيد!  شمائيد كه با بت‏پرستان عرب در افتاديد!  و برابر لشكرهاى گران ايستاديد!  چند كه از ما فرمانبردار، و در راه حق پايدار بوديد، نام اسلام را بلند، و مسلمانان را ارجمند،  و مشركان را تار و مار، و نظم را برقرار، و آتش جنگ را خاموش، و كافران را حلقه بندگى در گوش كرديد. اكنون پس از آنهمه زبان آورى دم فرو بستيد، و پس از پيش روى واپس نشستيد (31)آنهم برابر مردمى كه پيمان خود را گسستند. و حكم خدا را كار نبستند.  «از اينان بيم مداريد، تا هستيد. از خدا بترسيد اگر حق پرستيد!  »اما جز اين نيست كه به تن آسانى خو كرده‏ايد. و به سايه امن و خوشى رخت ‏برده‏ايد. از دين خسته‏ايد و از جهاد در راه خدا نشسته‏ايد و آنچه را شنيده كار نبسته (32)بدانيد كه: 

گر جمله كاينات كافر گردند

 بر دامن كبرياش ننشيند گرد (33)

من آنچه شرط بلاغ است ‏با شما گفتم. اما مى‏دانم خواريد و در چنگال زبونى گرفتار. چه كنم كه دلم خونست؟ و بازداشتن زبان شكايت، از طاقت ‏برون!  و نيز مى‏گويم براى اتمام حجت ‏بر شما مردم دون!  بگيريد!  اين لقمه گلوگير به شما ارزانى، و ننگ و حق شكنى و حقيقت پوشى بر شما جاودانى باد. اما شما را آسوده نگذارد تا به آتش افروخته خدا بيازارد!  آتشى كه هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد. آنچه مى‏كنيد خدا مى‏بيند. و ستمكار به زودى داند كه در كجا نشيند. من پايان كار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مى‏ترسانم. به انتظار بنشينيد تا ميوه درختى را كه كشتيد بچينيد و كيفر كارى را كه كرديد ببينيد (34).

  پاسخ ابوبكر به دختر پيغمبر

«و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا»(35).

در آن اجتماع كه نيمى مجذوب و نيمى مرغوب بودند، اين سخنان آتشين كه از دلى داغدار برخاسته چه اثرى نهاده است؟خدا مى‏داند. تاريخ و سندهاى دست اول جز اشارت‏هاى مبهم چيزى ثبت نكرده است. اگر هم در ضبط داشته، در اثر دستكارى‏هاى فراوان به ما نرسيده است. مسلماً گفته‏هاى دختر پيغمبر، و همسر پسر عموى او در چنان مجمع بدون عكس العمل نبوده است.  دخترى كه هر چه آن مردم در آن روز داشتند از بركت پدر او مادر او بود، پدرى كه ديروز مرده و امروز حق فرزندش را از وى گرفته‏اند. اگر در چنان جمع مهاجران مصلحت‏ خويش را در آن ديده‏اند كه خاموش باشند، انصار چنان نبوده‏اند. آنان ناخرسندى خود را در سقيفه نشان دادند، و اين خرده‏گيرى محرك خوبى بوده است.

اما آنان چه گفته‏اند، و چه شنيده‏اند، همزبان شده‏اند؟ به اعتراض برخاسته‏اند؟ نمى‏دانيم. آيا تنها به افسوس و دريغ بسنده كرده‏اند، خدا مى‏داند. شايد گفته‏اند كارى است گذشته. حكومتى روى كار است و بايد او را تقويت كرد، و مصلحت مسلمانان در اين است كه اگر يكدل نيستند بارى يكزبان باشند، چه جز شهر مدينه از همه جا بوى سركشى به دماغ مى‏رسد.

اما چنانكه نوشته‏اند (36)ابوبكر در آن جمع پاسخ دختر پيغمبر را چنين داد (37): 

-دختر پيغمبر!  پدرت غمخوار مؤمنان و بر آنان مهربان، و دشمن كافران و مظهر قهر يزدان بر ايشان بود. اگر نسب او را بجوئيم، او پدر تو است نه پدر ديگر زنان. برادر پسر عموى تو است نه ديگر مردان. در ديده او از همه خويشاوندان برتر، و در كارهاى بزرگ او را ياور بود. جز سعادتمند شما را دوست ندارد و جز پست نژاد تخم دشمني تان را در دل نكارد.

شما در آن جهان ما را پيشوا و به سوى بهشت رهگشاييد. من چه حق دارم كه پسر عمت را از خلافت ‏بازدارم!  اما فدك و آنچه پدرت به تو داده اگر حق تو است و من از تو گرفته‏ام ستمكارم.

اما ميراث، مي دانى پدرت گفته است:  «ما پيمبران ميراث نمى‏گذاريم. آنچه از ما بماند صدقه است‏».

و نيز گويد:  «سليمان از داود ارث برد» (39)اين دو پيمبرند و ارث نهادند و ارث بردند. آنچه به ارث نمى‏رسد پيمبرى است نه مال و منال. چرا ارث پدرم را از من مى‏گيرند. آيا در كتاب خدا فاطمه دختر محمد (ص) از اين حكم بيرون شده است؟ اگر چنين آيه‏اى است ‏بگو تا بپذيرم.

-دختر پيغمبر گفتار تو بينة است و منطق تو زبان نبوت. كسى را چه رسد كه سخن تو را نپذيرد؟ و چون منى چگونه تواند بر تو خرده گيرد؟ شوهرت ميان من و تو داورى خواهد كرد (40).

اما ابن ابى الحديد عكس العمل خطبه را به صورتى ديگر نوشته است. وى نويسد ابوبكر در پاسخ سخنان زهرا (ع) گفت: 

دختر پيغمبر!  به خدا هيچيك از آفريدگان خدا را بيشتر از پدرت دوست نمى‏دارم!  روزى كه پدرت مرد دوست داشتم آسمان بر زمين فرود آيد. به خدا دوست دارم عايشه بينوا شود و تو مستمند نباشى. چگونه ممكن است من حق همه را بدهم و درباره تو ستم كنم. تو دختر پيغمبرى!  اين مال از آن پيغمبر نبود مال همه مسلمانان بود. پدرت آن را در راه خدا مى‏داد!  و نياز مردمان را به آن برطرف مى‏ساخت. پس از مرگ او من نيز مانند او رفتار خواهم كرد.

-به خدا سوگند هيچگاه با تو سخن نخواهم گفت.

-به خدا سوگند از تو دست ‏بر نخواهم داشت.

-به خدا سوگند ترا نفرين مى‏كنم.

-به خدا سوگند در حق تو دعا نمى‏كنم (41).

و نيز ابن ابى الحديد از محمد بن زكريا حديث كند كه چون ابوبكر خطبه دختر پيغمبر را شنيد بر او گران آمد. پس به منبر رفت و گفت: 

مردم چرا به هر سخنى گوش مى‏دهيد؟!  چرا در روزگار پيغمبر چنين خواست‏هائى نبود؟!  هر كس از اين مقوله چيزى شنيده بگويد.  هر كس ديده گواهى دهد. روباهى را ماند كه گواه او دم اوست مى‏خواهد فتنه خفته را بيدار كند. از درماندگان يارى مى‏خواهند. از زنان كمك مى‏گيرند. ام طحال (42)را مانند كه بدكارى را از همه چيز بيشتر دوست داشت. من اگر بخواهم مى‏گويم و اگر بگويم آشكار مى‏گويم!  ليكن چندان كه مرا واگذارند خاموش خواهم بود.

شما گروه انصار!  سخن نابخردان شما را شنيدم!  شما بيشتر از ديگران بايد رعايت فرموده پيغمبر را بكنيد!  چه شما بوديد كه او را پناه داديد و يارى كرديد. من دست و زبانم را از كسى كه سزاوار مجازات نباشد كوتاه خواهم داشت.

پس از اين سخنان بود كه دختر پيغمبر به خانه بازگشت. ابن ابى الحديد گويد: 

اين سخنان را بر نقيب ابويحيى، بن ابو زيد بصرى خواندم و گفتم: 

-ابوبكر به چه كسى كنايه مى‏زند؟

-كنايه نمى‏زند به صراحت مى‏گويد.

-اگر سخن او صريح بود از تو نمى‏پرسيدم. خنديد و گفت: 

-مقصودش على است.

-روى همه اين سخنان تند به على است؟

-بله!  پسركم!  حكومت است! 

-انصار چه گفتند؟

-از على طرفدارى كردند. اما او ترسيد فتنه برخيزد و آنان را نهى كرد. (43)

به راستى در آنروز خليفه وقت چنين سخنانى گفته است؟ آيا فاطمه (ع) در مسجد حاضر بوده و شنيده است كه به شوهر وى، پسر عموى پيغمبر و نخستين مسلمان، چنين بى حرمتى روا داشته‏اند؟ آيا درايت، كاردانى و مصلحت انديشى رخصت مى‏داده است كه خليفه در مجمع مسلمانان چنان سخنانى بگويد؟ و اگر اين سخنان گفته شده عكس العمل آن در حاضران چه بوده است؟ پذيرفته‏اند؟ به اعتراض برخاسته‏اند؟ خاموش نشسته‏اند؟ آيا مى‏توان گفت اين كلمات بر ساخته است. ابن ابى الحديد و نقيب بصرى شيعه نبودند، پس اين گفتگوها تنها از طريق شيعه ضبط نشده. آيا نمى‏توان گفت معتزليان چنين داستانى را ساخته و به خليفه نسبت داده‏اند؟ البته نه. آنان در اين كار چه سودى داشته‏اند؟ اما اگر آن روز سخنانى به اعتراض در ميان آمده، و هيچ بعيد نيست كه گفته شده باشد، بايد گفت ممانعت از پيدا شدن مخالفت‏هاى بعدى موجب بوده است كه قدرت مركزى مقابل هر كس باشد شدت عمل نشان دهد؟

اگر نتوان براى هر يك از اين پرسش‏ها پاسخى قطعى يافت ‏يك نكته روشن است و آن اينكه مرگ پيغمبر براى مسلمانان آزمايشى بزرگ بود. قرآن از پيش، مسلمانان را بدين آزمايش متوجه ساخت كه:  اگر محمد بميرد يا كشته شود مبادا شما به گذشته ديرين خود برگرديد.

دست‏دركاران سياست و همفكران آنان براى آنچه در آنروزها گفته و كرده‏اند دليل‏ها نوشته و مى‏نويسند. مى‏خواهند آنها را با مصلحت مسلمانان هماهنگ سازند: وحدت كلمه بايد حفظ شود. اگر گروه هائى به مخالفت‏با حكومت تازه برخيزند، قدرت مركزى را ناتوان خواهند كرد. به هر صورت كه ممكن است‏ بايد آنانرا به جمع مسلمانان برگرداند. ابوسفيان دشمن ديرين اسلام در كمين است و توطئه را آغاز كرده. گاهى به خانه عباس و گاهى به خانه على مى‏رود. مى‏خواهد اين دو خويشاوند پيغمبر را به مخالفت ‏با خليفه بر انگيزد. اگر ابوسفيان موفق گردد و در داخل مدينه نيز دو دستگى پيش آيد و انصار مقابل مهاجران بايستند، آشوبى بزرگ برخواهد خاست. سعد بن عباده رئيس طائفه خزرج چشم به خلافت دوخته است. هنوز با خليفه بيعت نكرده. «انصار» خود را براى رهبرى مسلمانان سزاوارتر از مهاجران مى‏دانند. اگر در آغاز كار،  حكومت ‏سخت نگيرد هر روز از گوشه‏اى بانگى خواهد برخاست (44).

اين توجيه‏ها و مانند آن از همان روزهاى نخستين تا امروز صدها بار مكرر شده است. عبارت‏ها گوناگون، و معنى يكى است. آنچه مسلم است اينكه كمتر انسانى مى‏تواند با تغيير شرايط سياسى و اقتصادى منطق خود را تغيير ندهد، و آنرا با وضع حاضر منطبق نسازد. چنانكه در جاى ديگر نوشته‏ام (45)مى‏توان گفت آن روز كه آن گروه چنين كارها را روا شمردند، به زعم خود صلاح مسلمانان را در آن ديدند. اما اين صلاح انديشى به صلاح مسلمانان بود يا نه؟ خود بحثى است.

به گمان خود مى‏خواستند، اختلاف پديد نشود و فتنه بر نخيزد و يا لااقل كردار خود را چنين توجيه مى‏كردند. اما چنانكه نوشتيم،  اگر در اجتماعى اصلى مسلّـم (به هر غرض و نيت كه باشد) دگرگون شد، دستاويزى براى آيندگان مى‏شود. و آن آيندگان متاسفانه از خود گذشتگى گذشتگان را ندارند. و اگر داشتند مسلما امروز تاريخ مسلمانى رنگ ديگرى داشت.

نوشته‏اند چون دختر پيغمبر آن گفتار را در پاسخ خود شنيد دل آزرده و خشمناك به خانه رفت و به شوهر خود چنين گفت: 

پسر ابو طالب تا كى دست‏ها را به زانو بسته‏اى و چون تهمت زدگان در گوشه خانه نشسته‏اى؟ مگر تو نه همان سالار سر پنجه‏اى؟ چرا امروز در چنگ اينان رنجه‏اى؟ پسر ابو قحافه پرده حرمتم را دريد و نان خورش بچه‏هايم را بريد!  آشكارا به دشمنى من برخاست و از لجاجت چيزى نكاست!  چندانكه ديگر مهاجر و انصار در يارى من نكوشيدند، و ديده حمايت از من پوشيدند. نه يارى دارم نه مدد كارى! خشم خوار رفتم و خوار برگشتم.  آن روز زبون شدى كه از مرتبه بالا به دون شدى!  ديروز شيران را در هم شكستى چرا امروز در به روى خود بستى؟ من گفتم آنچه دانستم. ليكن چيره شدن بر آنان نتوانستم (46).

كاش لختى پيش از اين خوارى مى‏مردم، و بر خطائى كه رفت دريغ نمى‏خوردم. اگر سخن به تندى گفتم، يا از اينكه مرا يارى نمى‏كنى بر آشفتم خدا عذر خواه من باشد!  واى بر من كه پشتم شكست و ياورم رفت از دست، به خدا شكايت مى‏برم، و از پدرم حمايت مى‏خواهم، خدايا دست تو بالاى دست‏هاست! 

على (ع) در پاسخ او گفت: 

-دختر صفوت عالميان!  و يادگار مهتر پيمبران!  غم مخور كه واى نه براى تو است، براى دشمن ژاژخاى تو است!  من از روى سستى در خانه ننشستم، و آنچه توانستم به درستى به كار بستم. اگر نانخورش مى‏خواهى روزى تو مضمون است و آن كس كه آنرا تعهد كرده مامون! 

-به خدا واگذار! 

-به خدا واگذاشتم!  (47)

اين گفتگو را ابن شهر آشوب بدون ذكر سند در مناقب آورده (48)و با اختلافى مختصر در بحار (49)ديده مى‏شود. آيا چنين گفتگوئى بين دختر پيغمبر و امير المؤمنين رخ داده است؟ چگونه چنين چيزى ممكن است؟ شيعه براى اين دو بزرگوار مقام عصمت قائل است. مى‏توان پذيرفت دختر پيغمبر اين چنين شوهرش را سرزنش كند؟ آنهم براى نانخورش بچگانش؟ بديهى است كه مى‏توان براى اين پرسش پاسخى نوشت، و گفته‏ها را توجيه كرد. اما اگر كار توجيه و پاسخ پرسش به بحث‏هاى منطقى و استدلال‏هاى دور و دراز بكشد، نتيجه آن بدينجا منتهى مى‏شود كه قدرت منطق كدام يك از دو طرف بيشتر باشد. يا چگونه بتواند روايات را به سود منطق خويش معنى و يا تاويل نمايد. چنين روش از حدود وظيفه پژوهندگان تاريخ بيرونست.

آنچه مى‏بينم اينست كه گفتار منسوب به دختر پيغمبر پر از آرايش معنوى و لفظى است، از استعاره، تشبيه، كنايه، طباق، سجع. اگر خطبه از چنين آرايش‏ها برخوردار باشد زيور آنست، سخنى است كه براى جمع گفته مى‏شود. بايد در دل شنونده جا كند. در چنين گفتار، خطيب در عين حال كه به معنى توجه دارد به زيبائى آن، و نيز به آرايش لفظ بايد توجه داشته باشد. اما گفتگوى گله آميز زن و شوى چرا بايد چنين باشد؟ مگر دختر پيغمبر مى‏خواست قدرت خود را در سخنورى به شوى خويش نشان دهد؟ به هر حال به قول معروف در اين اگر مگرى مى‏رود و حقيقت را خدا مى‏داند.

پى‏نوشتها: 

1. شيطان سر از كمينگاه خويش بر آورد و شما را بخود دعوت كرد و ديد كه چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد.

2. بلاغات النساء چاپ بيروت ص 23-24.

3. بلاغات النساء ص 23.

4. شرح نهج البلاغه ج 16 ص 252.

5. چاپ بيروت ص 23 چاپ نجف ص 12. چاپ قم ص 12 (كه همان افست چاپ نجف است) .

6. قاموس الرجال ج 4 ص 259.

7. ص 175 چاپ قم.

8. لقد قتلت كهلى. و ابرت اهلى. و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى. فان يشفك هذا فقد اشتفيت (طبرى ج 7 ص 372) .

9. انى اناديك و لا اناجيك. ان اخاك من صدقك. فانظر قبل ان تتقدم. و تفكر قبل ان تندم. فان النظر قبل التقدم و التفكر قبل التندم.  (عقد الفريد ج 5 ص 110-111) .

10. الحمد لله على ما انعم. و له الشكر على ما الهم. و الثناء بما قدم من عموم نعمة ابتداها. و سبوغ آلاء اسداها. و احسان منن و الاها.  جم عن الاحصاء عددها. و ناى عن المجازات امدها. و تفاوت عن الادراك ابدها.

-و استنن الشكر بفضائلها. و استحمد الى الخلائق باء جزالها. و ثنى بالندب الى امثالها. و اشهد ان لا اله الا الله. كلمة جعل الاخلاص تاويلها. و ضمن القلوب موصولها. و انار فى الفكرة معقولها. الممتنع من الابصار رؤيته. و من الاوهام الاحاطة به.

11. ابتدع الاشياء لا من شى‏ء قبلها. و احتذاها بلا مثال. لغير فائدة زادته الا اظهارا لقدرته. و تعبدا لبريته. و اعزازا لدعوته. ثم جعل الثواب على طاعته. و العقاب على معصيته. زيادة لعبادة عن نقمته. و حياشا لهم الى جنته. و اشهد ان ابى محمدا عبده و رسوله. اختاره قبل ان يجتبله. و اصطفاه قبل ان ابعثه. و سماه قبل ان استنجبه.

-اذ الخلائق بالغيوب مكنونة. و بستر الاهاويل مصونة. و بنهاية العدم مقرونة. علما من الله عز و جل بمايل الامور. و احاطة بحوادث الدهور. و معرفة بمواضع المقدور. ابتعثه الله تعالى عز و جل اتماما لامره. و عزيمة على امضاء حكمه. فراى (ص) الامم فرقا فى اديانها.  عكفا على نيرانها. عابدة لاوثانها منكرة لله مع عرفانها.

12. فانار الله عز و جل بمحمد صلى الله عليه ظلمها. و فرج عن القلوب بهمها. و جلى عن الابصار غممها. ثم قبض الله نبيه صلى الله عليه قبض رافة و اختيار. رغبة بابى صلى الله عليه عن هذه الدار. موضوعا عنه العب و الاوزار محتف بالملائكة الابرار و مجاورة الملك الجبار و رضوان الرب الغفار. صلى الله على محمد نبى الرحمة. و امينه على وحيه و صفيه من الخلائق. و رضيه صلى الله عليه و سلم و رحمة الله و بركاته. ثم انتم عباد الله (تريد اهل المجلس) نصب امر الله و نهيه. و حملة دينه و وحيه. و امناء الله على انفسكم و بلغاؤه الى الامم. -زعمتم حقا لكم لله فيكم عهد، قدمه اليكم. و نحن بقية استخلفنا عليكم. و معنا كتاب الله، بينة بصائره. و آى فينا منكشفة سرائره. و برهان منجليه ظواهره. مديم البرية اسماعه. قائد الى الرضوان اتباعه مؤد الى النجاة استماعه.

13. فيه بيان حجج الله المنورة. و عزائمه المفسرة و محارمه المحذرة و تبيانه الجالية. و جمله الكافية. و فضائله المندوبة و رخصه الموهوبة. و شرائعه المكتوبة. ففرض الله الايمان تطهيرا لكم من الشرك.

14. در بعض مصادر متاخر بجاى‏«حب دوستى) «جهاد»آمده و مناسب‏تر مى‏نمايد.

15. صبر را كه در لغت‏بمعنى شكيبائى است‏بمعنى ديگر آن (باز داشتن نفس از هوى و هوس) گرفته‏ام.  (رجوع به تفسير التبيان ج 1 ص 201. ذيل‏«و استعينوا بالصبر و الصلاة‏»شود) .

16. اشارت است‏به آيه 179 سوره بقره.

17. و الصلاة تنزيها عن الكبر. و الصيام تثبيتا للاخلاص. و الزكاة تزييدا فى الرزق. و الحج تسلية للدين. و العدل تنسكا للقلوب. و طاعتنا نظاما. و امامتنا امنا من الفرقة. و حبنا عزا للاسلام. و الصبر منجاة. و القصاص حقنا للدماء.

18. اشارت است‏به آيه 23 سوره نور«ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فى الدنيا و الآخرة و لهم عذاب عظيم‏».

19. و الوفاء بالنذر تعرضا للمغفرة. و توفية المكاييل و الموازين تغييرا للبخسة. و النهى عن شرب الخمر تنزيها عن الرجس. و قذف المحصنات اجتنابا للعنة. و ترك السرق ايجابا للعفة. و حرم الله عز و جل الشرك اخلاصا له بالربوبية. «فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون- (از آيه 101 آل عمران) و اطيعوه فيما امركم به و نهاكم عنه فانه‏«انما يخشى الله من عباده العلماء»-سوره فاطر:   آيه 28) .

20. ثم قالت:  ايها الناس. انا فاطمة و ابى محمد. اقولها عودا على بدء. «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم‏». -توبه:  129-فان تعرفوه تجدوه ابى دون آباتكم. و اخابن عمى دون رجالكم. فبلغ النذارة. صادعا بالرسالة. مائلا عن مدرجة المشركين. ضاربا لثبجهم، آخذا بكظمهم. يهشم الاصنام و ينكث الهام.

21. حتى هزم الجمع و ولو الدبر. و تفرى الليل عن صبحه. و اسفر الحق عن محضه. و نطق زعيم الدين. و خرست‏شقاشق الشياطين. و كنتم على شفا حفرة من النار. مذقة الشارب. و نهرة الطامع و قبسة العجلان. و موطا الاقدام. تشربون الطرق. و تقتاتون الورق. اذلة خاسئين. تخافون ان يتخطفكم الناس من حولكم. فانقذكم الله برسوله (ص) بعد اللتيا و التى. و بعد ما منى ببهم الرجال، و ذؤبان العرب، و مردة اهل الكتاب.

22. كلما حشوا نارا للحرب اطفاها. او نجم قرن الضلال و فغرت فاغرة من المشركين قذف باخيه فى لهواتها. فلا ينكفى حتى يطا صماخها باخمصه. و يخمد لهبها بحده. مكدودا فى ذات الله. قريبا من رسول الله. سيدا فى اولياء الله. و انتم فى بلهنية وادعون آمنون.

23. حتى اذ اختار الله لنبيه دار انبيائه، ظهرت خلة النفاق. و سمل جلباب الدين. و نطق كاظم الغاوين. و نبغ حامل الآفلين. و هدر فنيق المبطلين. فخطر فى عرصاتكم و اطلع الشيطان راسه من مغرزه، صارخا بكم. فوجدكم لدعائه مستجيبين. و للغرة فيه ملاحظين. فاستنهضكم فوجدكم خفافا. و اجمشكم فالقاكم غضابا. فوسمتم غير ابلكم و اوردتموها غير شربكم. هذا و العهد قريب. و الكلم رحيب. و الجرح لما يندمل.

24. زعمتم خوف الفتنة‏«الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين‏»-توبه:  49-فهيهات منكم، و انى بكم، و انى تؤفكون. و هذا كتاب الله بين اظهركم. زواجره بينة. و شواهده لائحة. و اوامره واضحة. ارغبة عنه تريدون. ام بغيره تحكمون؟بئس للظالمين بدلا.  «و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين‏». آل عمران:  85.

25. ثم لم تريثوا الاريث ان تسكن نغرتها. تشربون حسوا، و تسرون فى ارتغاء. و نصبر منكم على مثل حز المهدى. و انتم الان تزعمون ان لا ارث لنا. افحكم الجاهلية تبغون، «و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون- (المائدة:  50) ويها معشر المهاجرين. ا ابتز ارث ابى؟يا بن ابى قحافة!  افى الكتاب ان ترث اباك و لا ارث ابى؟لقد جئت‏شيئا فريا.

26. خلافت و فدك.

27. فدونكها مخطومة مرحولة. تلقاك يوم حشرك. فنعم الحكم. الله. و الزعيم محمد. و الموعد القيامة. و عند الساعة يخسر المبطلون.  و«لكل نبا مستقر و سوف تعلمون‏» (انعام:  67) ثم انحرفت الى قبر النبى (ص) و هى تقول: 

قد كان بعدك انباء و هنبثة لو كنت‏شاهدها لم تكثر الخطب انا فقدناك فقد الارض و ابلها واختل قومك فاشهدهم و لا تغب

28. معشر البقية. و اعضاد الملة. و حصون الاسلام. ما هذه الغميزة فى حقي؟و السنة عن ظلامتى. اما قال رسول الله (ص) المرء يحفظ فى ولده؟سرعان ما اجدبتم فاكديتم. و عجلان ذا اهالة. تقولون مات رسول الله (ص) . فخطب جليل. استوسع وهيه. و استنهز فتقه. و فقد راتقه. و اظلمت الارض لغيبته. و اكتابت‏خيرة الله لمصيبته. و خشعت الجبال. و اكدت الامال. و اضيع الحريم. و اذيلت الحرمة عند مماته. و تلك نازلة علينا. بها كتاب الله فى افنيتكم فى ممساكم و مصبحكم يهتف بها فى اسماعكم. و قبله حلت‏بانبياء الله عز و جل و رسله.

29. در بعض فرهنگهاى عربى و كتاب‏هائى جز فرهنگ نامه‏ها نوشته‏اند قيله نام زنى است كه انصار از نژاد او هستند. ابو الفرج اصفهانى آنجا كه نسب اوس و خزرج را آورده نويسد:  مادر آنان قيله دختر جفنة بن عتبة بن عمرو است. و قضاعه گويند او قيله دختر كاهل بن عذره بن سعد بوده است.  (اغانى ج 3 ص 40) ليكن بايد توجه داشت كه:  قيله واژه‏اى است جنوبى يعنى واژه‏اى بوده است در زبان مردم عربستان خوشبخت (يمن) . مردم يثرب (مدينه) از مهاجرانى هستند كه پس از ويرانى سد مارب و يا به سبب ديگر در اين شهر (يثرب) سكونت كردند. در دوره دوم حكومت‏سبائيان بر جنوب، پادشاهان اين منطقه مشاوران سياسى داشتند كه از ميان اشراف انتخاب مى‏شدند و آنانرا«قيل‏»مى‏گفتند بن ابر اين قيله مرادف بزرگان، اعيان، و مانند اينها است.

30. «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزى الله الشاكرين.  (آل عمران:  144) ايها بنى قيلة. اهضم تراث ابيه.  (هاء براى سكت است) و انتم بمراى و مسمع تلبسكم الدعوة و تمثلكم الحيرة و فيكم العدد و العدة. و لكم الدار. و عندكم الجنن.

31. و انتم الان نخبة الله التى انتخبت لدينه. و انصار رسوله و اهل الاسلام. و الخيرة التى اختيرت لنا اهل البيت. فباديتم العرب. و ناهضتم الامم. و كافحتم البهم. لا نبرح نامركم و تامرون. حتى دارت لكم بنارحى الاسلام. و در حلب الانام. و خضعت نعرة الشرك. و لا باخت نيران الحرب. و هدات دعوة الهرج. و استوسق نظام الدين. فانى حرتم بعد البيان. و تكصتم بعد الاقدام. و اسررتم بعد الاعلان.

32. لقوم نكثوا ايمانهم‏«اتخشونهم. فالله احق ان تخشوه ان كنتم مؤمنين‏» (توبه:  13) الا قد ارى ان اخلدتم الى الخفض. و ركنتم الى الدعة. فعجتم عن الدين. و مججتم الذى و عيتم و دسعتم الذى سوغتم. «انتكفروا انتمومن فى الارض جميعا فان الله لغنى حميد».  (آيه 8 سوره ابراهيم) .

33. سعدى.

34. الا و قد قلت الذى قلته على معرفة منى بالخذلان الذى خامر صدوركم. و استشعرته قلوبكم. و لكن قلته فيضة النفس. و نفثة الغيظ. و بثة الصدر. و معذرة الحجة. فدونكموها. فاحتقبوها مدبرة الظهر. ناكبة الحق. باقية العار. موسومة بشنار الابد. موصولة بنار الله الموقدة. التى تطلع على الافئدة. فبعين الله ما تفعلون‏«و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون‏» (الشعراء:  227) و انا ابنة نذير لكم بين يدى عذاب الله. فاعملوا انا عاملون و انتظروا انا منتظرون.

35. و كسى كه بگذشته خود باز گردد زيانى بخدا نمى‏رساند (آل عمران:  144)

36. بلاغات النساء.

37. قسمتى از اين پاسخ مسجع است‏بدين جهت در ترجمه هم سجع رعايت‏شده است.

38. يرثنى و يرث من آل يعقوب-مريم:  7.

39. و ورث سليمان داود-النحل:  17.

40. بلاغات النساء. چاپ بيروت ص 31-32.

41. شرح نهج البلاغة ص 214.

42. زن روسپى كه در عصر جاهليت‏بوده است.

43. شرح نهج البلاغه ج 16 ص 214-215.

44. و نگاه كنيد به فاطمة الزهرا-عباس عقاد ص 57.

45. پس از پنجاه سال ص 31 چاپ دوم.

46. يا بن ابى طالب اشتملت‏شملة الجنين. و قعدت حجرة الظنين. نقضت قادمة الاجدل. فخاتك ريش الاعزل. هذا ابن ابى قحافة يبتزنى نحلة ابى. و بليغة ابنى. لقد اجهر فى خصامى. و الفيته الدفى كلامى. حتى حبسنى قتيلة نصرها. و المهاجرة وصلها. و غضت الجماعة دونى طرفها فلا دافع و لا مانع-خرجت كاظمة. وعدت راغمة. اضرعت‏حدك يوم اضعت‏خدك. افترست الذئاب و استرشت التراب. ما كففت قائلا و لا اغنيت‏باطلا و لا خيار لى.

47. ليتنى مت قبل هنيتى و دون ذلتى. عذيرى الله منك عاديا و منك حاميا. و يلاى فى كل شارق. ويلاى مات العمد. و وهنت العضد.  و شكواى الى ابى و عدواى الى ربى. اللهم انت اشد قوة. فاجابها امير المؤمنين:  لا ويل لك. بل الويل لشانئك. نهنهى عن وجدك يابنة الصفوة. و بقية النبوة. فما ونيت عن دينى و لا اخطات مقدورى فان كنت تريدين البلغة فرزقك مضمون. و كفيلك مامول و ما اعد لك خير مما قطع عنك. فاحتسبى الله!  فقالت‏حسبى الله و نعم الوكيل.

48. ج 2 ص 208.

49. ج 43 ص 148.

كتاب:   زندگانى فاطمه زهرا(س)

نويسنده:   سيد جعفر شهيدى

********

برگرفته از سایت :

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=14336

 

*****

التماس دعا

****

چهارشنبه 1386/01/08
اندوهانه ...  
تسليت

السلام عليک يا ابا صالح المهدی (عج)

آجر ک الله يا بقيه الله !

اعظم الله اجورنا و اجورکم !

***

مولاجان!

 امشب همچون( شام غريبان ) تمام غم های عالم

دلت را احاطه کرده است !

بخصوص امسال، که  در سالگرد شهادت

مولا و پدر بزرگوارتان -حضرت امام حسن عسکری (ع)-

بيشتر از ديگر سال ها ، دل آزرده و غمين هستيد  !

مولا جان !

چگونه تورا در غمی تسليت گويم که  مصيبتی بس

ناگوار و عظيم است ؟!

تنها می نالم :

آجرک الله يا بقيه الله !

******

اندوهانه

*****

یاد عاشورا  چنان پیچیده بر این لحظه ها

 که ناله ها از نای دل می جوشدم!

رنگ غم پاشیده اند امروز بر جان سحر!

یا که خورشید عزادار کسی می باشد؟

ترجمان لحظه های بی شماری گشته ای ،آه ای اشک!

با من بگو این داغ سنگین چیست بر دل؟!

***

در فراوانی اندوه ها تمام مرثیه ها را ورق می زنم و    چشم ها تازه ترین اشک ها را نذز ماتم این جمعه می کنند!

گویی دلم امشب و امروز  نبض خویش را با «سامرا» تنظیم کرده است!

پرده ای از تلخ ترین غریبانه ها ،پیش رویم می آویزدو من به غمگین ترین غروب جاری در افق می نگرم؛ غروبی درست شبیه غروب سرخ عاشورا!

شاید شام غریبانی دیگر در راه است و سوگنامه غریبی دیگر  در دیار غریبان ؛ آن هم در غربتی سنگین و جانگداز٬ آن هم در (سامرا) جایی که حتی یک نفر نگاهش را مهربانی نیاموخته  و از در و دیوارش  فقط جاسوس می بارد!

آه ای غربت آباد غصه های ویرانگر !

 ای شهر غم های فراموش نا شدنی حضرت مهدی (عج)!

مثل بغضم، مثل آهم، در غروب سردو زخمی

بیت بیت غربت و تنهایی ات ر ا،  میشناسم

آه چه تلخ گرفته ای  در آغوش اینک غم را ،ای دیار شوم !

ای ماتم آباد تمام تبعیدها!

 کدامین سوگواره هایت را بگریم در مصیبت فرزندان زهرا(س)!

کدامین ناله  را با افق های غم گرفته ات هم آهنگ کنم!

آه ای ماتم آباد تبعیدها ای دیار تلخ!

 روزهای چنین دردناکت هرگز مباد!

مولا جان خوشا یادت آن هنگام که برای نماز بپا می خاستی و فرشتگان مشتاقانه به اقتدایت صف می آراستند!

خوشا نامت، که هر گاه برده می شد شوق زیارت سراسر آسمان را فرا می گرفت و عرش الهی به تو و فرزند بی نظیرت درود می فرستاد!

مولا جان ای افتخار خاندان نبوت !

 ای معلم تنها منجی بشریت!

 چه قدر سخت است وسعت اندوهت در دل ما!

چه جانکاه است عزای غریبی ات در دیاری که حتی اندک آشنایانت٬ به خاطر امیال دنیا ٬ با تو بیگانگی کردند!

مولاجان ! یا ابا محمد ای حجت خداوند در عصر تباهی و تکبر!

داغ اندوه تو حتی سنگین تر از غربت غروب های عاشوراست ؛ شهاد تتُ، تشیع و تدفین ات و سوگواری شمع های شام غریبان مزارت، چه قد رغریبانه برگزار شد عروج آسمانی ات ای میوه ی دل زهرا!

هنوز در غزل از اشک شمع می گوید

کسی که خوب ندیده زبانه هامان را!

سیاه مثل شبی بی ستاره در باران

احاطه کرده غمی حجم شانه هامان را

تو را قسم به غم عشق و اشک بی پایان

ز ما مگیر همین پشتوانه هامان را

رسید نوبت غم باز هم عزاداریم

کرم نما و ببین عاشقانه هامان را !

مولا جان ،خوشا نگاه زائرانت راکه حجم غربت تو را بهتر می فهمند ما را هم لذت دیدار بچشان،امسال،امسال که صحن و سرای حرمت را تعصب وخصومت نابخردان در سیاهی سکوت نشانده است !

امسال ، امسالی که ماتم تورا با حسرتی جانکاه دنبال می کنیم .

 ـ براستی کیست  آنکه به آزار دلت می کوشد ؟! انسان است ؟یاکه ....!

چگونه می تواند وجدان بیدار ، به آستان آسمانی ات ناراستی روا بدارد ؟!

 مگر نه اینکه نبض( آزادی و عدالت راستین)  تنها در سینه فرزند آسمانی تو(عج) می تپد ؟!

مولا جان  !

مولای مظلوم !

مولای غریب !

ما را هم ببر آن جا ؛ آنجا که آسمان و زمینش شاهد گریه های مظلومانه و غریبانه ی «حضرت موعود (عج) » بوده است!

ما راهم ببر آن جا ، آنجا که پرتو نگاهت را ذره ذره ی خاک درک کرده است!

دورد خداوند بر تو و لحظات سخت تنهایی و عمق غریبانگی شهادتت باد!

.از ما همین ارادت کوچک ٬ از تو ٬ ولی شفاعتی بزرگ که انتظار ماست.انشاالله !

سه شنبه 1385/12/29
یا علی بن موسی (ع) ...  
سوگ روز شهادت مولای غریبان ، حضرت علی بن موسی الرضا (ع) را تسلیت عرض می کنم به امید عنایاتش...
یکشنبه 1385/12/27
یا حسن بن علی (ع) ...  

يا رسول الله (ص) :[عمومی]

العظام والأمة الإسلامية بمناسبة ذكرى وفاة الرسول الأكرم محمد بن عبدالله صلى الله عليه وآله وسلم - محمد قرَّبهُ ربه *** حتى كقوسين غدا  قًرْبُهٌ  ///  محمد حسبي في شدتي *** طوبى لمن محمد حسبه /// صلى عليه وعلى من هم *** عترته  صفوته  صحبته ///  صلى عليه وعفى رحمة *** عن  مسلمين  ربهم  ربه




 
مقطع من لطمية:نثرت دمعي عند روضة
للسيد وليد المزيدي
بمناسبة وفاة نبي الإسلام
الرسول الأكرم محمد بن عبدالله صلى الله عليه وآله وسلم
اقرأ هنا نبذة عن حياة النبي صلى الله عليه وآله
اقرأ هنا سيرة الرسول الأكرم بشيء من التفصيل
استمع هنا للمحاضرة القيمة لفقيد الأمة الشيخ أحمد الوائلي
بعنوان:
هل النبي أوصى بعد وفاته أم لا؟

الإمام الثاني
الإمام الحسن بن علي المجتبى (ع)

 

هو أبو محمد الحسن بن علي بن أبي طالب عليهم السلام، أول السبطين وسيد شباب أهل الجنة. وأمه سيدة نساء العالمين فاطمة الزهراء عليها السلام وهو رابع أهل الكساء الذي أذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا. ولد في النصف من شهر رمضان سنة 3 للهجرة.

يا ليلة  النصف  بشهر  الصيام                        
                    أنعشت  بالبشر  جميع الأنام
بمولد  السبط   الزكي   الإمام                        
                    رب  العطايا  والندى والمنن
ريحانة المختار  سبط  الرسول                        
                    نجل علي الطهر وابن البتول
كريم أهل البيت زاكي الأصول                       
                    فمن   يدانيه   بفضل   وقنْ

بويع بالخلافة بعد وفاة أبيه وبقي سته أشهر ثم تخلى عنها إلى معاوية بالقهر والقوة .. وتوفى مسموما بالسم أرسله معاوية إلى زوجة الإمام الحسن (ع) جعيدة بنت الأشعث لتسميه به، في السابع من شهر صفر سنة خمسين من الهجرة، وله من العمر 47 سنة. ولما أراد الحسن عليه السلام دفنه عند جده رسول الله (ص) منعته بنو أمية وأخرون معهم ورشقوا جنازته بالسهام، فدفن في البقيع بالمدينة مع جدته فاطمة بنت أسد.

وكان عليه السلام أزهد الناس وأعبدهم وأفضلهم. حج عشرين حجة من المدينة إلى مكة مشيا على قدميه. وكان حليما كريما سخيا ما قصده ذو حاجة إلا رجع بقضائها. وقد لقبه رسول الله (ص) بسيد شباب أهل الجنة.

من كلامه:
1- أوسع ما يكون الكريم بالمغفرة إذا ضاقت بالمذنب المعذرة.
2- المصائب مفاتيح الأجر.
3- تجهل النعم ما أقامت فإذا ولت عرفت.

بسم الله الرحمن الرحیم
نذر امام مجتبی (ع)

***

هرجا نسیم سبز صبا موج می زند
گویی به یاد روی شما موج می زند !
ای بی قرار حسن شما هرچه دلنواز !
در کوی تان شمیم خدا موج می زند
انگار کهکشان ، به تماشا نشسته است
آنجا که داغ خاطره ها موج می زند
حتی نگاه آینه از پرتو شما !
درحجم سرخ و سبز فضا موج می زند
غم های بی بهانه : همین لحظه های تلخ !
وقتی درون سینه ما موج می زند _
دریا ، کنار ساحل مانده غریب تان !
در چشم زائران دعا ، موج می زند .
**********
شهادت سبط اکبر
سید جوانان اهل بهشت
نور چشم مومنان و شیعیان
کریم ال الله
حضرت ابا محمد حسن بن علی (ع)  امام المجتبی
 را تسلیت عرض می کنم
*********************
امام مظلومی که امشب  جز انوار الهی آسمان
 
  که چهره از پرتو غریبانه های امام حسن (ع) آراسته است،
مزارغریبش  خالی از چراغ اشک زائران  مسلمان است !
لعنت خداوند بر کسانی که چشم دیدن
فرزندان پیامبر (ص) را ندارند
لعنت خداوند بر "حرم دارانی" که چراغ حرم را
خاموش می خواهند !
السلام علیک یا مظلوم یا امام المجتبی (ع)
به امید روزی که چلچراغ گلدسته هایت را در تمام حجاز
پرتو افشان ببینیم !
مدد یا مولا
کریم ال الله !
 
********** 
******************************************************
جمعه 1385/12/04
آرزوی بابا ...  
با نام تو آغاز می کنم ای خداوند عشق!
تویی که زیبا ترین معاشقه را از عاشق خویش ، در "گودال قتلگاه "به تماشا ایستادی!
و با یاد "رقیه" (ُس) :

آرزوی بابا

***

می چکد از نگاه ها ، پنهان
اشک ها ، یادگار دریا یند
آسمان هم به گریه می آید:
وقتی از چشم کودکی ،آیند !

* *
کودکی ، مانده در دل غربت
خفته ، اما ، درون ویرانه
آنکه ،روزی، نگاه زیبایش
شد حدیث هزار پروانه !

* *
جرم او را کسی نمی دانست :
جرم پروانه را ، نمی دانند
آنچه مردم شنیده ، می گویند
رسم جانانه را ، نمی دانند

* *
چشم ها ،را گشوده می نالید
در فضای غریب ویرانه
مثل شمعی ،که اشک می ریزد
در سکوت حزین یک خانه

* *
ناله هایش اگر چه می گفتند:
غربت خانه ، کرده بی تابش
دور می زد ، درون تاریکی
لحظه لحظه ، نگاه بی خوابش

* *
جستجو های او نشان می داد
انتظار کسی ، به جان دارد
سر به بالا گرفته ، می پرسید:
عمه ، این خانه آسمان دارد ؟!

* *
آسمان را ، گرفت در آغوش
مثل یک عقده در گلو ، افسرد
آرزوی قشنگ بابا ، هم
در همان آخرین نگاهش ، مرد !

***

 ۱۳۷۷ قم