سعا !
فقط همین (:
**
***
این حکایت ها که از فرهاد وشیرین کرده اند
هیچ مژگان دراز و عشوه ی جادو ، نکرد !
آنچه آن زلف سیاه و خال مشکین ، کرده اند
ساقیا می ده که با حکم ازل ، تدبیر نیست
قابل تغییر نبود ، آنچه تعیین کرده اند
در سفالین کاسه ی رندان ، به خواری منگرید !
کین حریفان ، خدمت جام جهان بین کرده اند
نکهت جان بخش دارد : خاک کوی دلبران
عارفان آنجا ، مشام عقل مشکین کرده اند ...
******
**************خواجه شیراز (ره)*****
سلام به آدینه
و صبحی که با انتظار حضرت موعود (عج)
در راه است !
اللهم صل علی محمد و آل محمد
وعجل فرجهم
***
چو گل هر دم به بویت، جامه در تن
کنم چاک از گریبان ، تا به دامن
تنت را دید گل ، گویی که در باغ
چو مستان جامه را ، بدرید بر تن
من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را ، تو آسان بردی از من
به قول دشمنان برگشتی از دوست
نگردد هیچ کس با دوست، دشمن
تنت در جامه :
چون در جام باده !
دلت در سینه:
چون در سیم آهن !
ببار ای شمع اشک، از چشم خونین!
که شد سوز دلت بر خلق روشن
مکن کز سینه ام آه جگر سوز
برآید همچو دود ، از راه روزن
دلم را مشکن و در پا مینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن !
چو دل در زلف تو بسته ست حافظ
بدین سان ، کار او در پا میافکن !
* * *
حلقه ای بر گردنم افکنده دوست
می برد هر جا که خاطر خواه اوست ....
***
*****
همه جا را با عطر بهشتی گل ها آشنا کرده
الا شهر ما را که "نه گلی دارد و نه درختی " !
نه فضایی برای سرودن !
نه هوایی برای تنفس !
***
خداوندا !
جواب این همه کوتاهی را چه کسی خواهد داد ؟!
آز آن همه درخت و باغ "انار " فقط خاطره و از آن همه سبزینگی
فقط سیاهی "ساختمان " ها به جا مانده است !
افسوس !
از این خواب گران . .. افسوس !
***
******
************************
*********************************
علی گشت سرشار صهبای علم
که یک جرعه ی اوست، دریای علم
« نبوت بطون و ولایت ظهور
جمال و جلال دو عالم حضور »
شرابی که بیرون ادراک بود
به جامش عیان در دل تاک بود
جمال حقیقت به چندین نقاب
شهود یقینش چو آب از حباب
ز بس صافی جام اندیشه اش
رگ تاک شد، گردن شیشه اش!
خیالات هنگامه ی هست و بود
به اندازه ی علم دارد، نمود
به افزونی نشوه ی علم کوش!
که این بحر را نیست جز علم ، جوش
محیطی است بی انتها ذات علم
دو عالم : همان نفی و اثبات علم!
می ای را که شخص نبوت چشید!
در آخر به « شاه ولایت » رسید
*********** ***********
بید ل
میرزا عبدالقادر عظیم آباد دهلوی (وفات1133) آخرین شاعر بزرگ فارسی گوی عهد بابریه ی هند و نفر سومی می باشد که "امیر خسرو و فیضی" دو همطراز دیگرش محسوب می شدند . عبدالخالق از قبیله ی ارلاس از ترکان جغتای بود و این قبیله از بخارا به سرزمین هند آمده بودند . عبدالقادر به سال 1045 در عظیم آباد بتنه به دنیا آمد و چون در کودکی از پدر و مادر محروم ماند، تربیت او به خویشانش واگذار شد و آنها در تعلیم وی و در تشحیذ قریحه ی شاعریش اهتمام بسیار کردند. اوایل عمرش در تحصیل و مسافرت گذشت . در اکثر علوم رسمی و حکمی تبحرپیدا کرد و با طریقه ی صوفیه و بعضی مشایخ و مجذوبان آشنایی پیدا کرد . در بیست و پنج سالگی همسر برگزید و در دستگاه محمد اعظم پسر اورنگ زیب به خدمت منشی گری اشتغال ورزید . اما وقتی مخدوم از وی درخواست تا قصیده ای در مدح وی عرضه کند از خدمت استعفا کرد و یک چند در بلاد مختلف از جمله پنجاب به سیاحت و مسافرت پرداخت بالاخره در دهلی اقامت گزید (10969 ) و تا پایان عمر همان جا به مطالعه و تحقیق و تفکر و تصنیف اشتغال جست. احاطه ی وی بر علوم مختلف و قدرتش در نظم و نثر، جاذبه ی خاصی به شخصیت او داد . چنانچه اکابر و امرای وقت با وی با نهایت حرمت سلوک می کردند و با نیازمندی و ادب هدیه ها و جوایز ارزنده به حضرتش می فرستادند . کلیات آثار او شامل نظم و نثر ست و در نثر آثاری مانند رقعات ، نکات و چهار عنصر شیوه ی نویسندگی او را ساده و در عین حال مبهم و پیچیده نشان می دهد . اشعارش غیر از قصاید و غزلیات شامل تعدادی مثنویات هم هست که بعضی از آن ها "صبغه ی عرفانی" قوی ای دارد . بعضی تذکره پردازان هند، وی را در نثر همطرازغزالی و خواجه عبدالله انصاری و در شعر همانند سعدی و مولوی خوانده اند و پیداست که بین سبک فکر و بیان او با آنها "تفاوت" آن اندازه است که این مقایسه را به کلی نا به جا نشان می دهد. ( از گذشته ی ادبی ایران – صفحه 422- انتشارات بین المللی الهدی - چاپ اول 1375)
***
به دلیل احترام و یاد آوری زنده یاد مرحوم ( دکتر عبدالحسین زرین کوب) مقدمه ی ایشان را مقدم بر گفته های خویش قرار دادم تا در محضر بزرگان ، عرض خود نبرده باشم ! خداوند ایشان ودیگر محققان بزرگ ادبیات فارسی را بیامرزند!
انشاءالله...
اما ... عرفان بیدل تلفیقی از عرفان هندی- اسلامی است! البته کاملاً اسلامی یعنی در مورد عناصر اربعه : ایشان در تمامی اشعار خود با نگاه فلسفه ی "هند" به آن ها نگاه می کنند اما این نگاه ؛ نگاه اسلامی است و شهود، نوعی شهود الهی است ، نه شهود بودایی و برهمایی! حتی با اینکه به نظر از "اهل تسنن" می آیند اما، شگفت آور است این مثنوی که مطالعه می فرمایید ، به نام " جام مرتضوی" !
شگفت آور از این جهت که در این مثنوی ضمن بیا ن شخصیت اهورایی حضرت علی (ع) از ایشان به عنوان ( هسته وهستی علم) در مطلع مثنوی استفاده می نمایند و کل مثنوی در چند بیت خلاصه می شود که بیت دوم فوق العاده عجیب و بر خلاف اعتقاد " اهل تسنن" نه تنها کاملاً "شیعی است" بلکه فراتر از آن ، خیلی نزدیک به دیدگاه عرفانی "خواص تشیع " است :
نبوت بطون و ولایت ظهور
جمال و جلال دو عالم حضور
یعنی : از " باطن نبوت" جوشیده و در "ظاهر ولایت" بالیده و در جمال و جلال (یعنی صورت و معنی)، هر دو جهان تجلی یافته است .
« شگفتی ساز است » چون به اعتقاد عرفای شیعه و (به گفته ی خود ایشان) حضرت علی (ع) در"باطن" تمام " انبیاء" به صورت "نهانی" بوده و چون نوبت به پیامبر اعظم (ص) می رسد به صورت " ظاهر" ایشان را همراهی می کنند.
***
«« ولایت مطلقه ی کلیه ی حضرت مولا امیر المومنین علی بن ابیطالب (ع) باطن خلافت و باطن نبوت مطلقه ی کلیه است »»
***
و مفهوم (( بیت مولانا بیدل)) همان ولایت ظاهری و باطنی مولانا امیر المومنین علی (ع) د رجهان ظاهر و باطن است و مفهوم : قسیمٌ النا ر والجنـه ...
و در بیتی دیگر می فرماید :
نبوت : خرام احد تا صفات
ولایت : رجوع صفت سوی ذات
یعنی : درنبوت بشر تا « تخلقوا باخلاق الله » می رسد، اما در ولایت که عصاره وشهد نبوت است ، رجوع این صفات ( رسیدن به نفس المطمئنه ) فانی شدن در بقای ذات حقتعالی (جل جلاله) است!
یا به زبانی دیگر شناخت خداوند در «این» تا حد صفات و در « آن » تا حدود ذات است !
*****
.... بحث خیلی سنگین است و حوصله باریک !
معذرت می خواهم از ادامه ی آن ... .
لطفاً ادامه مثنوی را مطالعه فرمایید و برداشت ها و نظرات خود را از طریق (((ایمیل))) با بنده در میان بگذارید.
یا علی مدد:
ز خمخانه ی آب و رنگ ظهور
دو کیفیت آورد ، جام شعور
یکی کرد اسم "نبوت" بلند
دگر ، طرح نام "ولایت" فکند
به هر جا کمال یقین نشوه ای ست
برون زین "دو کیفیت اش" جلوه نیست:
« نبوت ، خرام احد تا صفات
ولایت ، رجوع صفت سو ی ذات
نه آن غیر این و نه این غیر آن
از آن ، سوی این ، تا ابد سیر آن »
در این نشوه آباد مستی سواد
به این جام ، دل های مخمور شاد
که میخانه ی معرفت مصطفی ست
در رحمتش ، جبهه ی مرتضی است
ولی را بود از نبی انتظام
بجز شیشه نبود، مربی جام !
درین شیشه و جام، « یک باده » است
دو پیکر ز« یک خون » نشان داده است
خوش آن شیشه، کاین جام اجزای اوست!
خوش آن جام کاین شیشه همتای اوست
«« آفرین به این تصویر زیبا از وحدت جدایی ناپذیر نبوت و ولایت و لازم و ملزم یکدیگر بودن »».
شد از تیغ او توسن کفر ، پی
چو مخموری از لمعه ی موج می
جهانی ز جامش به "مستی" رسید!
به کیفیت می پرستی، رسید!
به هر جا "می" ای همدم "ساغر" است
جگر تشنه ی "ساقی کوثر" است
چه کوثر؟ ، خمستان فضل و کمال!
محیط قدم ، نشوه ی لایزال!
می، اینجا کمالات انسانی است
که " سر جوش علم " خدا دانی است ... .
****
انشاءالله ادامه خواهد داشت ....
به امید لطف حضرت دوست !
****
برای خواندن مطالبی زیبا و خواندنی درباره ی حضرت مولا (ع) و فضائل ایشان از نگاه حضرت پیامبر اعظم (ص) به وبلاگ جدید «« تشیع »» مراجعه فرمایید:
http://saapen-shia.mihanblog.com
با عنایت به بعضی بحث ها درباره ی شیعه در بعضی از وبلاگ های دارای (انحرافات فکری) در قالب عرفان، تصوف، ریاضت و ... شما بازدید کننده ی عزیز در صورت تمایل می توانید از وبلاگ جدید فوق در سایت میهن بلاگ بازدید بفرمایید و خود شاهد تفاوت "سره از ناسره" باشید!
با تشکر : بنده ی بی ادعای خدا، سید علی اصغر موسوی(سعا)
************************************************************
ای بسا خرقه که مستو جب ""آتش"" باشد !
جلوه در قالب جسم وجان کردی ، تا آیینه
به باورخود ایمان بیاورد !
ورنه ، تو کجا و این همه جلوه گری :
در ذات و صفات ؟!
دست خداوند در آستین راستین عدالت !
دست ما را هم به خود بگیر !
یا راحم المساکین !
یاعلی !
دخترم !
* *
دست هایم را بگیر
شاید جای آسمان
تو مهربان باشی ؟!
**
***
+
++
+++++
"آینه"
« دخترم! »
دستهای خالی ام را نقاشی کن
شاید فردا آن را
در ازای قطعه ای نان
بفروشی!
* * *
"غریب"
« دخترم! »
به دست هایم نگاه نکن
به چشم هایم،
نگاه کن
تا به غربتم
بیشتر پی ببری !
"آسمان نا مهربان"
« دخترم !»
دست هایم را بگیر!
شاید جای آسمان
تو مهربان باشی
* * *
"قنوت"
« دخترم! »
قسم به لقمه های کوچک تو
که لقمه های بزرگشان
گلو گیر خواهدشد!
اگردست های خالی ات قنوت بگیرند.
* * *
* * *
* * *
* * *
* * *
"فریاد"
سکوت می کنم
تا نهایت فریادم را
شنیده باشی
سکوتی بلند،
به بلندای میدان آزادی!
* * *
"راز داری"
کفشهای کهنه ام را
به صندوق امانات خواهم سپرد
تا خاطره ی کوچه ها
محفوظ بماند
* * *
"تلاش"
... باز هم
پر یا پوچ، بازی می کنم
اما همیشه
پر مال دیگرانست
پوچ مال من
* * *
"قوم گرایی"
باد شدید،
درخت را به زمین انداخته بود
کلاغ داشت کروکی می کشید
اما به نفع باد!
* * *
"دوزخ"
شاخه های سبز را
آتش می زد
پرسیدم: چرا؟
گفت: توبه نکرده بودند
* * *
+++++
++
+
نمایش
***
پرده بالا می رود ، من هستم و یک آینه
رو به رویش می روم ، از آینه رد می شوم
مثل یک رنگین کمان ، آکنده از تصویر ها
من یکی هستم ، ولی تکثیری از صد می شوم
***
پرده بالا می رود ، من هستم و آیینه ای
قصدم از تکرار، تنها لحظه ای تمرین نبود
نور فانوسی مرا آورد ، تا این سوی شهر
دیده بودم سال ها ، این دور و بر ، پرچین نبود !
***
می شود بی واهمه از بوسه با آیینه گفت؟!
مثل برق سرخ شادی ها که بر لب می رود
می شود با شبنمی از جنس غم ، همسایه شد ؟!
شبنمی عارف ، که عاشق بر سپیده می شود !
***
فکر می کردم که روزی می شود از عشق گفت
با کسانی که فقط ، اهل مدار ا نیستند !
هر کجا هستند ، مثل بیت های یک غزل
خالی از :" تصویر و آهنگ و تماشا :" ، نیستند
***
فکر می کردم ، ولی هر کجا که رفتم سنگ بود !
سنگ بود و سنگ ، پاهایم فقط تاول زدند
کودکی بودم پر از تشویش آموزش ، ولی
بی تر حم ، زنگ آخر را ، همان ، اول زدند
****
پرده بالا می رود ، من هستم و یک آینه
رو به رویم یک نفر انگار از من پیر تر
می کشد دست مرا با دست نیرومند خود
سمت دنیایی از این بیغوله هم ، دلگیر تر !
***
قم 1381