تبليغاتX
BidelaneH - بی دلانه
BidelaneH - بی دلانه
Heartily words of Dream heart, seyed.AliAsghar.Mousavi
شنبه 1385/02/30
سعا ...  
 

سعا !

فقط همین  (:

http://saapoem-saa.blogfa.com

**

***

 

شنبه 1385/02/30
عشق یار ...  
شمه ای از داستان  عشق شور انگیز ماست

 

این حکایت ها که از فرهاد وشیرین کرده اند

 

هیچ مژگان دراز و عشوه ی جادو  ،  نکرد !

 

آنچه   آن زلف سیاه و خال مشکین  ، کرده اند

 

ساقیا می  ده که با حکم  ازل ، تدبیر  نیست

 

قابل تغییر نبود  ،    آنچه  تعیین  کرده اند 

 

در سفالین کاسه ی رندان ، به خواری منگرید !

 

کین حریفان  ، خدمت جام جهان بین   کرده اند

 

نکهت جان بخش دارد :  خاک کوی دلبران

 

عارفان  آنجا ، مشام عقل   مشکین کرده اند ...

 

******

 **************خواجه شیراز (ره)*****

 

 


پنجشنبه 1385/02/28
آدینه ...  
         

                سلام به آدینه

و صبحی که با انتظار حضرت موعود (عج)

                 در راه است !

اللهم صل علی محمد و آل محمد

                وعجل فرجهم

                       ***

چهارشنبه 1385/02/27
حافظانه ...  

چو گل هر دم به بویت، جامه در تن

کنم چاک از گریبان ، تا به دامن  

 

تنت را دید گل ، گویی که در باغ

چو مستان جامه را ، بدرید بر تن

 

من از دست غمت مشکل برم جان

ولی دل را ، تو آسان بردی از من

 

به قول دشمنان برگشتی از دوست

نگردد هیچ کس با دوست، دشمن

 

 

تنت در جامه :

 چون در جام باده  ! 

دلت در سینه:

 چون در سیم آهن ! 

 

 

ببار ای شمع اشک، از چشم خونین!

که شد سوز دلت بر خلق روشن

 

مکن کز سینه ام آه جگر سوز

برآید همچو دود ، از راه روزن

 

دلم را مشکن و در پا مینداز

که دارد در سر زلف تو مسکن !

 

چو دل در زلف تو بسته ست حافظ

بدین سان ، کار او در پا میافکن !

 

*     *     *

 

یکشنبه 1385/02/24
حلقه ...  
 

حلقه ای بر گردنم افکنده دوست

می برد هر جا که خاطر خواه اوست ....

 

***

*****

پنجشنبه 1385/02/21
طول موج (گیسو ) ...  
فردا آدینه است اول به احترام آقا (عج ):
 
اللهم صل علی محمد وآل محمد
       و عجل فرجهم
 
و بعد  :
 
دلت روزی صفای دیگری داشت
صفای ساده افسونگری داشت
همیشه بوی گل بر چهره ات بود
بسا آب وهوای بهتر ی داشت
برایت یک سبد انگور چیدم
که دردل آرزوی ساغری داشت!
برایم نان فرستادی :که آدم
برای بازگشتن باوری داشت
مگر امشب زدی شانه به گیسوت !
پیامت "طول موج" دیگری داشت
نمی خواهم فراموشش نمایی
غزل خوانی که چشمان تری داشت!


قم -۱۳۷۵
پنجشنبه 1385/02/21
این روزها ...  
این روزها بهار و هوای اردیبهشتی

همه جا را با عطر بهشتی گل ها آشنا کرده

الا شهر ما را که "نه گلی دارد و نه درختی " !

نه فضایی برای سرودن !

نه هوایی برای تنفس !

***

خداوندا !

 جواب این همه کوتاهی را چه کسی  خواهد داد ؟!

آز آن همه درخت و باغ "انار " فقط  خاطره و از آن همه سبزینگی

فقط سیاهی  "ساختمان " ها به جا مانده است !

افسوس !

از این خواب گران  . .. افسوس !

***

******

************************

*********************************

شنبه 1385/02/09
جام مرتضوی ...  

علی گشت سرشار صهبای علم     

که یک جرعه ی اوست، دریای علم

 

 

« نبوت بطون و ولایت ظهور   

جمال و جلال دو عالم  حضور »



شرابی که بیرون ادراک بود  

به جامش عیان در دل تاک بود



جمال حقیقت به چندین نقاب 

شهود یقینش چو آب از حباب


 

ز بس صافی جام اندیشه اش   

رگ تاک شد، گردن شیشه اش!



خیالات هنگامه ی هست و بود

به اندازه ی علم دارد،  نمود



به افزونی      نشوه ی   علم    کوش!

که این بحر را نیست جز علم ، جوش


 

محیطی است بی انتها ذات علم  

دو عالم : همان نفی و اثبات علم!


 

می ای را که شخص نبوت چشید!

در آخر به «  شاه ولایت »  رسید


 

 

 

***********                                                                 ***********

 

بید ل

میرزا عبدالقادر عظیم آباد دهلوی (وفات1133) آخرین شاعر بزرگ فارسی گوی عهد بابریه ی هند و نفر سومی می باشد که "امیر خسرو و فیضی"  دو همطراز دیگرش محسوب می شدند . عبدالخالق از قبیله ی ارلاس از ترکان جغتای بود و این قبیله از بخارا به سرزمین هند آمده بودند . عبدالقادر به سال 1045 در عظیم آباد بتنه به دنیا آمد و چون در کودکی از پدر و مادر محروم ماند، تربیت او به خویشانش واگذار شد و آنها در تعلیم وی و در تشحیذ قریحه ی شاعریش اهتمام بسیار کردند. اوایل عمرش در تحصیل و مسافرت گذشت . در اکثر علوم رسمی و  حکمی تبحرپیدا کرد و با طریقه ی صوفیه و بعضی مشایخ و مجذوبان آشنایی پیدا کرد . در بیست و پنج سالگی همسر برگزید و در دستگاه محمد اعظم پسر اورنگ زیب به خدمت منشی گری اشتغال ورزید . اما وقتی مخدوم از وی درخواست تا قصیده ای در مدح وی عرضه کند از خدمت استعفا کرد و یک چند در بلاد مختلف از جمله پنجاب به سیاحت و مسافرت پرداخت بالاخره در دهلی اقامت گزید (10969 ) و تا پایان عمر همان جا به مطالعه و تحقیق و تفکر و تصنیف اشتغال جست. احاطه ی وی بر علوم مختلف و قدرتش در نظم و نثر، جاذبه ی خاصی به شخصیت او داد . چنانچه اکابر و امرای وقت با وی با نهایت حرمت سلوک می کردند و با نیازمندی و ادب هدیه ها و جوایز ارزنده به حضرتش می فرستادند . کلیات آثار او شامل نظم و نثر ست و در نثر آثاری مانند رقعات ، نکات و چهار عنصر شیوه ی نویسندگی او را ساده و در عین حال مبهم و پیچیده نشان می دهد . اشعارش غیر از قصاید و غزلیات شامل تعدادی مثنویات هم هست که بعضی از آن ها "صبغه ی عرفانی" قوی  ای دارد . بعضی تذکره پردازان هند، وی را در نثر همطرازغزالی و خواجه عبدالله انصاری و در شعر همانند سعدی و مولوی خوانده اند و پیداست که بین سبک فکر و بیان او با آنها "تفاوت"  آن اندازه است که این مقایسه را به کلی  نا به جا نشان می دهد.      ( از گذشته ی ادبی ایران – صفحه 422- انتشارات بین المللی الهدی -  چاپ اول 1375)

 

***

به دلیل  احترام و یاد آوری زنده یاد مرحوم ( دکتر عبدالحسین زرین کوب) مقدمه ی ایشان را مقدم بر گفته های خویش قرار دادم تا در محضر بزرگان ، عرض خود نبرده باشم ! خداوند ایشان ودیگر محققان بزرگ ادبیات فارسی را بیامرزند!

انشاءالله...

اما ... عرفان بیدل تلفیقی از عرفان هندی- اسلامی است! البته کاملاً اسلامی یعنی در مورد عناصر اربعه : ایشان در تمامی اشعار خود با نگاه فلسفه ی "هند" به آن ها نگاه می کنند اما این نگاه ؛ نگاه اسلامی است و شهود، نوعی شهود الهی است ، نه شهود بودایی و برهمایی! حتی با اینکه به نظر از "اهل تسنن" می آیند اما، شگفت آور است این مثنوی که مطالعه می فرمایید ، به نام " جام مرتضوی" !

شگفت آور از این جهت که در این مثنوی ضمن بیا ن شخصیت اهورایی حضرت علی (ع) از ایشان به عنوان ( هسته وهستی علم) در مطلع مثنوی استفاده می نمایند و کل مثنوی در چند بیت خلاصه می شود که بیت دوم فوق العاده عجیب و بر خلاف اعتقاد " اهل تسنن" نه تنها کاملاً "شیعی است" بلکه فراتر از آن ، خیلی نزدیک به  دیدگاه عرفانی "خواص  تشیع " است :

 

نبوت بطون و ولایت ظهور
جمال و جلال دو عالم حضور


یعنی : از " باطن نبوت" جوشیده و در "ظاهر ولایت" بالیده و در جمال و جلال (یعنی صورت  و معنی)، هر دو جهان تجلی یافته است .

« شگفتی ساز است » چون به اعتقاد عرفای شیعه و (به گفته ی خود ایشان) حضرت علی (ع) در"باطن" تمام " انبیاء"  به صورت "نهانی" بوده و چون نوبت به پیامبر اعظم (ص) می رسد به صورت " ظاهر" ایشان را همراهی می کنند.

***

«« ولایت مطلقه ی کلیه ی حضرت مولا امیر المومنین علی بن ابیطالب (ع) باطن خلافت و باطن نبوت مطلقه ی کلیه است »»

***

و مفهوم (( بیت مولانا بیدل)) همان ولایت ظاهری و باطنی مولانا امیر المومنین علی (ع) د رجهان ظاهر و باطن است و مفهوم : قسیمٌ النا ر والجنـه ...

و در بیتی دیگر می فرماید :

 

نبوت : خرام احد تا صفات

ولایت : رجوع صفت سوی ذات

 

یعنی : درنبوت بشر تا « تخلقوا باخلاق الله » می رسد، اما در ولایت که عصاره وشهد نبوت است ، رجوع این صفات ( رسیدن به نفس المطمئنه ) فانی شدن در بقای ذات حقتعالی (جل جلاله) است!

یا به زبانی دیگر شناخت خداوند در «این» تا حد صفات و در « آن » تا حدود ذات است !

*****

.... بحث خیلی سنگین است  و حوصله باریک !

معذرت می خواهم از ادامه ی آن ... .

لطفاً ادامه مثنوی را مطالعه فرمایید و برداشت ها و نظرات خود را از طریق (((ایمیل))) با بنده در میان بگذارید.

یا علی مدد:

 

ز خمخانه ی  آب و رنگ ظهور

دو کیفیت آورد ، جام شعور

 

یکی کرد اسم "نبوت" بلند

دگر ، طرح نام "ولایت" فکند

 

به هر جا کمال یقین نشوه ای ست

برون زین "دو کیفیت اش" جلوه نیست:

 

« نبوت ، خرام احد تا صفات

ولایت ، رجوع صفت سو ی ذات

 

نه آن غیر این و  نه این غیر آن

از آن ، سوی این ،  تا ابد سیر آن »

 

در این نشوه آباد مستی سواد

به این جام ، دل های مخمور شاد

 

که میخانه ی معرفت مصطفی ست

 در رحمتش ، جبهه  ی مرتضی است

 

ولی را بود از نبی  انتظام

بجز شیشه نبود، مربی جام !

 

درین شیشه و جام،  « یک باده »  است

دو پیکر ز«  یک خون » نشان داده است

 

خوش آن شیشه، کاین جام اجزای اوست!

خوش آن جام کاین شیشه همتای اوست

 

«« آفرین به این تصویر زیبا از وحدت جدایی ناپذیر نبوت و ولایت و لازم و ملزم یکدیگر بودن »».

 

شد از تیغ او توسن کفر ، پی

چو مخموری از لمعه ی موج می

 

جهانی ز جامش به "مستی" رسید!

به کیفیت می پرستی، رسید!

 

به هر جا "می" ای همدم "ساغر" است

جگر تشنه ی  "ساقی کوثر"  است

 

چه کوثر؟ ، خمستان فضل و کمال!

محیط قدم    ،     نشوه ی لایزال! 

 

می، اینجا کمالات انسانی است

که " سر جوش علم " خدا دانی است ... .

     

****                    

  انشاءالله ادامه خواهد داشت ....

به امید لطف حضرت دوست !

 

****

 

 

بازدید کنندگان  

برای خواندن مطالبی زیبا و خواندنی درباره ی حضرت مولا (ع) و فضائل ایشان از نگاه حضرت پیامبر اعظم (ص) به وبلاگ جدید «« تشیع »» مراجعه فرمایید:    

                        http://saapen-shia.mihanblog.com     

        با عنایت به بعضی بحث ها درباره ی شیعه در بعضی از وبلاگ های دارای (انحرافات فکری) در قالب عرفان، تصوف، ریاضت و ... شما بازدید کننده ی عزیز در صورت تمایل می توانید از وبلاگ جدید فوق در سایت میهن بلاگ بازدید بفرمایید و خود شاهد تفاوت "سره از ناسره" باشید! 

با تشکر : بنده ی بی ادعای خدا،  سید علی اصغر موسوی(سعا)

************************************************************

  

 

جمعه 1385/02/08
حافظانه ...  
نقد" صوفی" نه همه صافی بی "غش" باشد

ای بسا خرقه که مستو جب ""آتش"" باشد !

جمعه 1385/02/08
یاعلی ...  
یاعلی !

جلوه در قالب جسم وجان کردی ، تا آیینه 

به باورخود ایمان بیاورد !

ورنه ، تو کجا و این همه جلوه گری :

در ذات و صفات ؟!

دست خداوند در آستین راستین عدالت !

دست ما را هم به خود بگیر !

یا راحم المساکین !

یاعلی !

جمعه 1385/02/08
((( بی دلا نه ))) ...  

 دخترم !

 

* *

دست هایم را بگیر

 

شاید جای آسمان

 

 تو مهربان باشی  ؟!

 

**

***

 

پنجشنبه 1385/02/07
آیینگان ...  

    +

   ++

+++++

 

"آینه"

« دخترم! »

 

دستهای خالی ام را نقاشی کن

 شاید فردا آن را

 در ازای قطعه  ای نان

 بفروشی!

 

*  *   *

 

"غریب"

 

« دخترم! »

 

به دست هایم نگاه نکن

به چشم هایم،

 نگاه کن

تا به غربتم

بیشتر پی ببری !

 

 ***

 

"آسمان نا مهربان"

 

« دخترم !»

 

دست هایم را بگیر!

شاید جای آسمان

 تو مهربان باشی

 

 *  *  *

 

"قنوت"

 

« دخترم! »

 

قسم به لقمه های کوچک تو

که لقمه های بزرگشان

گلو گیر خواهدشد!

اگردست های خالی ات قنوت بگیرند.

*  *   *

 

*    *   *

*    *     *

*     *       *

*       *         *

 

 

"فریاد"

 

سکوت می کنم

تا نهایت فریادم را

شنیده باشی

سکوتی بلند،

به بلندای میدان آزادی!

 

*   *   *

 

"راز داری"

 

کفشهای کهنه ام را

به صندوق امانات خواهم سپرد

تا خاطره ی کوچه ها

 محفوظ بماند

 

*  *  *

 

"تلاش"

 

... باز هم

پر یا پوچ، بازی می کنم

اما همیشه

پر مال دیگرانست

پوچ مال من

 

*  *   *

 

"قوم گرایی"

 

باد شدید،

درخت را به زمین انداخته بود

کلاغ داشت کروکی می کشید

اما به نفع باد!

 

*   *   *

"دوزخ"

 

شاخه های سبز را

آتش می زد

پرسیدم: چرا؟

 گفت: توبه نکرده بودند

 


*   *   *

 

+++++

   ++

    + 

شنبه 1385/02/02
نمایش ...  

نمایش

*** 

پرده بالا می رود   ،   من هستم و یک آینه

رو به رویش می روم  ،  از آینه رد می شوم

 

مثل یک رنگین کمان   ، آکنده از تصویر ها

من یکی هستم ، ولی تکثیری از صد می شوم

                  

 ***

پرده  بالا   می رود  ،  من هستم  و  آیینه ای

قصدم  از  تکرار،   تنها  لحظه ای  تمرین  نبود

 

نور   فانوسی  مرا  آورد  ،  تا  این  سوی شهر

دیده بودم سال ها ، این دور و بر ، پرچین نبود !

                     

***

می شود  بی  واهمه از بوسه  با آیینه گفت؟!

مثل  برق  سرخ  شادی ها  که  بر  لب می رود

 

می شود با شبنمی از جنس غم ، همسایه شد ؟!

شبنمی عارف ، که عاشق بر سپیده می شود !

                    

 ***

فکر می کردم که روزی می شود از عشق گفت

با  کسانی   که  فقط   ،   اهل  مدار ا   نیستند !

 

 هر  کجا  هستند  ،  مثل بیت های  یک غزل

خالی از :" تصویر  و  آهنگ و تماشا :" ،   نیستند

                     

  ***

فکر می کردم ، ولی هر کجا که رفتم سنگ بود !

سنگ بود و سنگ   ،   پاهایم فقط تاول زدند

 

کودکی  بودم  پر از تشویش   آموزش  ،  ولی

بی تر حم  ،  زنگ آخر  را  ،  همان ، اول زدند

                             

 ****

پرده  بالا  می رود  ،  من  هستم  و یک آینه

رو  به  رویم  یک  نفر  انگار  از   من  پیر تر

 

می کشد  دست مرا  با  دست نیرومند  خود

سمت دنیایی از این بیغوله هم ، دلگیر تر !

 

          ***

           قم 1381