تبليغاتX
BidelaneH - بی دلانه
BidelaneH - بی دلانه
Heartily words of Dream heart, seyed.AliAsghar.Mousavi
سه شنبه 1388/07/14
حافظ ...  

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

 (به مناسبت 20مهر روز بزرگداشت خواجه شمس الدین محمد حافظ)

 

آیینه ای در راه تکامل، مست از شعشعه ی صبحی دل انگیز.

انگار، طرحی نو شکل می گرفت و آسمان می خواست بار امانت از دوش بردارد.

«ساکنان حرم سِرٌ و عفاف ملکوت»، سرمست از تلاوت عشق، در انتظار تکامل آن بلور سراپا احساس بودند؛ بلوری که سحرگاه، سر از دامن خورشید بردارد و گیسوی طلایی غزل را، عاشقانه نوازش کند:

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده ی مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

... و سرانجام، انتظار به سر آمد و در اولین ثانیه های دلباختگی، آبشاری از تخیّل سرازیر شد و عشق، گیسوی بلند شعر را شانه زد.

چه «شاخه نباتی»! چه «تازه براتی»! فصل فصل آیینه گی حافظانه،فصل فصل غزل های عارفانه با عاشقانه های جاودانه بود:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی خود و از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلّی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

گویی بهار، آغاز شده و نرگس های شیرازی بر حریر تماشا نشسته اند و آینه گردانها، در سماعی بشکوه، عشق را تکثیر می کنند.

حافظ: غزل عشق و غزل: عشق حافظ است.

 حافظ، خورشید آسمان شعر و ادب و حکمت و عرفان است؛ که بر گستره ی سبز این سرزمین تابید:

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد

که چون شکنج ورق های تو بر توست

گویی همیشه اردت خواجه به اراده ازلی و ابدی خداوند بسته است و کمتر غزل محکمی از او

 می توان یافت که در آن سخن از ارادت نرانده باشد، چه اینکه بین سالک و مرشد، مرید و مراد و عاشق و معشوق، این اراده است که سبب ساز عشق است، تا جایی که می گوید:

طفیل هستی عشق اند آدمی و پری

ارادتی بنما، تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش

که بنده را نحرد کس، به عیب بی هنری

می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند

به عذر نیم شبی کوش و گریه ی سحری !

در عرفان خواجه، نه بوی افراط بایزیدی (مستی) و نه تفریط جُنیدی (مستوری) دیده می شود، او مجذوب عِشوه و کرشمه معشوق است؛ معشوقی که جاذبه ی عشقش معقول را مجنون و جاذبه ی عقلش، مجنون را معقول می کند و هیچ کس از مستور و مست، مقابل اراده اش راهی جز تسلیم ندارند:

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند

ما دل به عشوه ای که دهیم، اختیار چیست

آن چه در غزلیات خواجه، حال و هوای «جبر» دارد؛ نه آن جبر کلامی و نه آن خرده گیری متکلمین است، بلکه جبر، «جبر عشق» است، که وحشی بافقی (ره) به زیبایی آن را به تصویر می کشد؛

 که اگر عاشق شدی، مجبور به جبر عشقی، نه مختار به ترک آن:

به مجنون گفت روزی عیب‌جویی

که پیدا کن به از لیلی نکویی

که لیلی گرچه در چشم تو حوری ست

به هر جزوی ز حسن او قصوری ست

ز حرف عیب‌جو مجنون برآشفت

در آشفتگی خندان شد و گفت

اگر در دیده ی مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو کی دانی که لیلی چون نکویی ست

کزو چشمت همین بز زلف و رویی ست[1]

وگویا ترین بیت حافظ در این مقال همانا بیت زیر است:

هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت

زان میان پروانه را در اضطراب انداختی !

یکرنگی حافظ در عشق، سبب یکرنگی او در شریعت و طریقت و دست یابی او به غایت آمال عارفان"  حقیقت" است وآنگاه که به سالوسان خود نمای دین فروش می رسد؛ خروش برمی دارد:

نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

آری ؛عاشقی کار رندان قلندر است ، نه خود ستایان بی مایه !که همواره شطح و طامات در بازار خرافات بساط می کنند ودم از کشف و کرامات می زنند !

از گوته آلمانی تا کُنتس فرانسوی و از تیمور لنگ تا عطار پیر چارسوق؛ همه و همه، ستایش گر حافظند و مست تغزّل او.چرا که او حافظ است ؛ حافظ عشق ؟!

نگاهش، ناب است؛ ناب تر از آبیِ آسمان؛ تا جایی که «طاووس جلوه زار آیینه خانه»[2] به نقاشی هایش رشک می برد و «سیمرغ» عقل، در بهت تماشایی، گم می شود که شیخ صنعان[3] در آستانه ی آن، دل به گیسوان چلیپایی بست:

«در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست»

**

«گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه

که من چو آهوی وحشی، ز آدمی برمیدم»

حافظ شاعری با اشراقی شگرف و ستودنی است و هم سویی عقل و عشق دراندیشه ی پرندینش، ریشه در اقیانوس فلسفه و عرفان دارد:

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد

**

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت، نه این زمان انداخت

**

حافظ، پیش از آن که یک شاعر باشد، معمار شعر است؛ که اوج زیبایی را، به ساختار لفظی و معنوی شعر می بخشد:

«منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

از نی کِلک، همه قند و شکر می بارم»

آیینه ای که آن روز قامتِ «خواجه شمس الدین محمد حافظ» را در نگاه خمارین نرگس ها به تصویر کشید، امروز تبلور رنگین کمان احساسش را، به نمایش گذاشته است به گونه ای که هنوز مادر گیتی چشم به راه کودکی مانده است که گوی رقابت از خواجه برباید، خواجه ای که هنوز هم برترین غزل سرای ایران است.

خواجه، توانست بار امانت هنر را به دوش بکشد؛ هنری که انگیزه ی آن، بازتاب جمال الهی بوده و هست و خواهد بود. یادش گرامی و یادمانش بر ادب دوستان و ارادتمندان خواجه شیراز گرامی باد.

                                                                                      

                                                                                  سید علی اصغر موسوی



[1]  دیوان وحشی بافقی، ویراسته ی دکتر حسین آذران، انتشارات امیر کبیر، تهران، سال 1380، ص 816.

[2]  وام از شعر بیدل دهلوی.

[3]  شیخ صنعان – منطق الطیر عطار نیشابوری.

سه شنبه 1388/07/14
یا صادق آل محمد ...  

ترجمان فقاهت

بپوش جامه ی عزایت را مدینه، که غربت نشین داغی غریبانه خواهی شد! آغوش بگشا، ای حریم گهربار نبوت که اینک "فقیه آل طه" میهمان توست.

آغوش بگشا، ای "بقیع" که سرو عالم آرای فقاهت، هم جوارت خواهد شد.

آغوش بگشا، ای تربت پنهان زهرا (س) که فرزند مظلومی دیگر، به "غربت آباد بقیع" می پیوندد.

آغوش بگشا که اینک صادق آل الله را به دامان خواهی گرفت.

آه! ای بقیع! ای غربت همیشه نشسته بر دل زخمی تاریخ!

تصویر غروبت را با کدامین حنجره فریاد بزنم آن گاه که خورشید، برای بوسیدن تربتت سر به سریر خاک می گذارد؟!

با کدامین حنجره، آرامش نشسته در اندوهم را فریاد بزنم؛ تا بغض فرو مرده در گلو، جانی دوباره بگیرد؟!

امان از گریستن خاموش! امان از این سکوت بارانی!

ای بقیع؛ ای آیینه ی عرش الهی؛ بگذار قبیله ی نامرد، تجاهل کنند فروغ لایزالی آستان حضرت امام جعفر صادق(ع) را؛ که آسمانیان التجا به بلندای آستانش می آورند و زمینیان، توسّل به نام شریف و آسمانی اش!

امانات بی بدیل الهی را کسانی پاس می دارند که راه به سوی روشنایی گشوده باشند و مشام جانشان با عطر ولایت آشنا باشد، نه کج اندیشان خلیفه های اموی که چون خفاش، دایم از آفتاب گریزانند و افکار وارونه ی آن ها را جز زر و زورپرستان، تقلید نمی کنند!

نسب و نسبت نمی تواند شکل اهل عذاب را تغییر دهد، خواه "اموی" باشد خواه "عباسی"، خواه "ناصبی" باشد، خواه "وهابی"!

مولای مظلوم! امروز هم اهالی عذاب به سفیدی کاخ هاشان می نازند و "غربت بقیع" را به فراموشی سپرده اند!

مولای مظلوم؛ چقدر جان گداز است مظلویت آسمان خاک؛ ای آسمانی ترین، که ترجمان   فقاهت کتاب الله و عترت حضرت رسول (ص)  بودی و اکنون دشمنانت چه حقیرانه درباره ی تو می اندیشند!

این درد، درد ماست که دل به کوی غریبانه هایت دوخته ایم وگرنه باید سر به عرش برافراشت و تو را از سایه سار طوبی طلبید!

با تمام داغی که از غربت تنهایی ات بر سینه دارم، رو به قبله می ایستم و دل به غریبانه های بقیع می سپارم کم کم حال و هوای عاشورایی نگاهم ابری می شود؛ آه از این اندوه بی پایان!

آه از این نگاه خسته ی تاریخ که مظلومیت فرزندان پیامبر (ص) را سالیان سال به نظاره نشسته است!

مولا جان، یا صادق آل محمد(ع)! چگونه مویه نکنم؟! در سوگ مولایی که عظمت نامش، آسمان را به تواضع وا می دارد!

چگونه به این اشک های ناقابل بسنده کنم، که وسعت مصیبت، فراتر از ادراک خاکی ما ناسوتیان است!

مولا جان به روزهایی می اندیشم؛ که مردمان در حق تو کوتاهی کردند!تا جایی که نااهلان حکومت "عباسی" حریم حرمتت را شکستند!

مولا جان! شرمنده! کسانی که آن روز، قدر تو را نفهمیدند و شرمنده؛ امروز، کسانی که از حسادت، توان دیدن این همه شکوه تربتت را ندارند!

 

 

قنوت می گیرم و غرق در عظمت نامت، زمزمه می کنم: "اللهم صل علی جعفر بن محمد الصادق خازن العلم الداعی الیک بالحق النور المبین"

سلام بر تو و عظمت بی پایانت که علوم عالیه ی تشیّع، وامدار عنایات ویژه ی توست!

سلام بر تو و خاندانی که تو را به دامان معرفت پرورده است!

سلام بر تو و خاندانی که مسیر معرفت الهی را از تو آموخته اند!

سلام بر تو و تربتی که یادگار غریبانه های توست!

سلام بر تو، بر زندگی، شهادت و بعثت دوباره ات باد!

مولا جان! قسم به بقیع! قسم به فجر! قسم به اولین سپیده عدالت، که معجزه مهدوی(ع)، به وقوع خواهد پیوست و آستان کبریایی تو برای همیشه؛ در آغوش آرزومندان خواهد بود!

ما را بگیر دست، که از پا فتاده ایم 

آقا! به حق تربت پنهان مادرت(س)!

غربت بقیع:

شعله شعله می گیرد، آتش نیستان را

قطره قطره می ریزد، از نگاه من، جان را

شمع خاطرم، شاید، پر نکرده می میرد

از بلور چشمانش، قطره قطره دامان را

لحظه لحظه می خواند، سمت غربتی، مانا

 آتشی که سوزانده، با خودش گلستان را

آتش من و این دل، گریه های پنهان است

هر شبی که می سایم، بر سپیده مژگان را

ای بقیع زخم آگین، سایه سار طوبی کو؟

کین چنین نمایاندی، با خودت بیابان را

من که مثل خاکستر، شعله در گلو دارم

سرمه ام چرا دادی، خاک بیت الاحزان مرا

ای تمامی غربت، ذوالفقار حیدر کو؟

تا بیافکند از پا، خیمه های عصیان را

گنبدی، گلی، شمعی، جز نگاه گریان نیست

هان، مگر نمی بینی، سوره های قرآن را؟!

تا به کی فرو ماندن در کویر بی باور

یک صد بخوان،با من، آیه آیه باران را

شاید از دل غربت، یک سحر، برون آید

آنکه می دهد تسکین، خاطر پریشان را

***

سید علی اصغر موسوی

سه شنبه 1388/05/13
امام مهدی ...  

تبسم ظهور

 

بشارت باد گام هایت را، بشارت باد حضورت را، ای چلچراغ فروزان فرا راه انسان!

و بشارت باد، خورشید و ماه و ستاره ها را: فراوانی عشق.

بشارت باد آمدنت را، ای تبسم نور ، ای ترنم شور، ای عدالت مستور!

سبکبال خیالم را پرواز می دهم و شمیم یادت  در تمام غزل هایم می پیچد.

قلم و دفتر، زمان و مکان و حتی نفسم، عطر گل می گیرد؛ عطر مدینه و سامرا، عطر مهدی(عج).

امروز، با نام تو آغاز شده است؛ ای زیبا ترین مولودی که مشرق نگاهت، آفتاب را حسرت نشین

 تماشا کرد!

ای صداقت سپیده درنگاه یلدایان و ای نجابت محض درحضور خاکیان!

سوگند به نجابت و صداقت، که چلچراغ عدالت، با دست های روشن تو فراگیر خواهد شد.

خوشا داماتی که آکنده از عطر تو گشت و چهره ای که لبریز از تبسم تو شد!

خوشا دردی؛ که درمانش توباشی                             خوشا راهی؛ که پایانش تو باشی !

خوشا چشمی؛ که رخسار تو بیند                            خوشا ملکی؛ که سلطانش توباشی !

خوشا آن دل؛ که دلدارش تو گردی                           خوشا جانی؛ که جانانش تو باشی !

 

نگرانی ات چیست، خاتون،ای بزرگ بانوی عفیف؟!

 وعده الهی هیچ گاه تغییر نکرده است؛ مگر می شود در ظهور موعود تاخیر کند؟!

دلواپس چه هستیید بانو؟

 آن که می آید، مشکل گشای تمام دلواپسی هاست، دست قادر ازلی است. این تنها تو نیستی که نگرانی!

تنها تو نیستی که دلواپسی؛ نبض کاینات از این انتظار کند شده است!

اندکی به صبح مانده ، بانو، واپسین وعده الهی تاخیر نخواهد کرد.

می آید سپیده ای که با آیینه جمالش، جهان ملکوت پرتو افشان خواهدشد.

می آید آیینه ای که تجلی جمال و جلال و کمال حضرت باری(جل جلاله) است و شب های ظلمت آفرین زمین را، چراغان خواهد کرد.

می آید؛ سروری که قبیله عشق و ایمان را از نیل خطرها، به ساحل آرزوهای متعالی، عبور خواهد داد.

فرمانروایی که نور عدالت از دست های نورانی اش، مثل ید بیضا، خواهد تراوید.

می آید؛ مرد با احتشامی که هزاران سلیمان، بر رکابش زانو خواهد زد.

پیام آوری که پیامش سبز، پرچمش سبز، سلامش سبز و مرامش به سر سبزی تمام سروهای آزاده خواهد بود و قید جهل و بردگی را از پای آدمیان خواهد برداشت.

سلام بر تو ای جلوه جاری در نگاه آسمان که بی اذن نامت، هیچ ستاره ای در مدار خویش قرار نمی گیرد!

سلام بر تو ای آیینه صفات الهی، که زمین از عطر یادت سرشار و آسمان از شکوه نامت متواضع است.

سلام بر تو، مادام که زمین با حضور نورانی ات در دل افلاک، به سر سبزی خویش می بالد و فرشتگان

 به قبله نگاهت، سر سجده می سایند

شب تمام ستاره هایش را صلا داده است؛ کهکشان ها دست در دست هم، در سماعی بشکوه، در آسمان "سامّرا" می چرخند و در انتظار سپیده، ثانیه شماری می کنند تا پرتو از رخ عالم  آرای "علوی" گیرند.

آفتاب فروزانی، که هفت آسمان پرتویی از آیینه ی نگاهش و کاینات مات قامت دلارای اویند.

نامش حق؛ مرامش حق؛ کلامش حق؛ و وجودش نماد حق و حقیقت الهی است و حق را، روزی بالای تمام گلدسته ها، آشکارا، جار خواهد زد و از پرتو عنایاتش؛ تیرگی ها، لباس روشن هدایت خواهند پوشید.

... و اینک می آید، غنچه ای با تبسمی شیرین ، که عطر سلام آسمان به همراه دارد.

 

بگو با من؛ بگو از صبح نوروزی که در راه است؛ مولا جان!

بگو با من، بگو از عطر ناب لحظه هایی که نگاهم بر پرچم سبز تو خیره خواهد ماند.

خوشا نگاهی که جمال کبریایی تو بیند و صدای دلربای تو شنود.

خوشا دلی که به عشق تو گرفتار و به دیدار تو امیدوار است.

 خوشا دلی که از عاشقانه های جهان تو را برگزید؛ و سرشار از قنوت یادت؛ شب و روز سپری کرد.

خوشا دلی که دوای خویش را، در ابتلای عشق تو یافت.

 مولا جان؛ از محاق "غیبت" برون آی، که توان دل ها از دست رفته است.

ای تمام آرزو ؛ مثل آرزوی باران در خشکسالی بدون عدالت !

ای تمام اميد مثل اميد رهايی از تنگناهای نا باورانه ی جهل!

ای تمام  انتظار رسيدن  به خط پايان، به خط پيروزي، به لحظه های آغازين سپيده ؛ سپيده ای که

 رستاخيز عدالت را همراه خواهد داشت!

کجاست بهار آمدنت ، تا جاده های سبز تماشا را به تماشا بنشينم.؟!

تو را قسم به دست های خالی سرشار از قنوت.

تو را قسم به چشم های بارانی لبريز از انتظار.

تو را قسم به مويه های غريبانه ی ندبه .

بيا ، تا طعم تلخ رنج ها، ‌با ديدن تو شيرين شوند .

بيا ، تا از تمام لغت نامه ها ، واژه انتظار را خط بزنيم .

بيا ، تا از دست هايت بهار ، از نگاهت زندگی و از حضورت عدالت بچينیم.

درياب چشم هايی را که از" فلسطين" تا "کشمير"  ، از کنار " دیوار چین" تا "ساحل غزه"

 به خاطر عدالت موعود ، به جاده های انتظار خيره مانده اند!

درياب دست های تاول زده ای را که از"افغانستان" تا "سودان و سومالی" ‌، به خاطر لقمه ای نان

به کام آتش ميروند!

درياب جهانی را که از "شمال" تا "جنوب"؛ از "شرق" تا "غرب" در انتظار عدالت می سوزد

 و مستکبران احساسات مردمانش را به بازی می گيرند!

درياب شانه های خسته ای را که در طول تاريخ ، زخم های بی شمار برداشته اند!

تو همان بهار جاودانه ای

تو همان عدالت ماندگاری

تو همان جانشين لايق خداوندی که "زمين" در انتظار ظهورت ، روز شماری می کند .

 تو را می ستايم تو را که وارث عشق در زمينی و کاينات  بر وجود تابناکت هر سحر گاه سلام می کند.

 

مولا جان!

 زمانه بی تو یعنی کویر، یعنی برهوتی از ظلم و جهالت؛یعنی روزهای بدون امید و شب های بدون آرزو!

این تویی که امید را در دل ها سبز کرده ای و تحمل رنج ها را آسان!

روزی تمام آرزوهایمان را با عدالت آسمانی تو بر آورده خواهیم دید.

روزی که لباس ها یک رنگ، چهره ها یک رو، دست ها باز و تبسم ها درویش نواز خواهد بود.

جهان یک قطب و یک قبله خواهد داشت، نه برای شهرها: شمال و جنوبی تعریف خواهد شد،

 نه برای روستا ها: زرنگی و سادگی؛ تمام سمت ها به درگاه عدالت گستر تو باز خواهد شد.

دانش و آگاهی از نان شب واجب تر و مسلمان بی سواد از تحمل نفس خویش، پشیمان خواهد شد.

چرخه امور جهان به دست با کفایت مردان و زنانی خواهد افتاد؛ که در مکتب ولایت پرورش یافته اند.

آن روز، روز بی پایان اندیشیدن به آسایش است.

 آن روز، روزش سبز و شامش نورانی از حضور آسمانی تو خواهد بود.

آن قدر فرشته به زمین خواهد بارید که عطر صلوات، همه جا را فرا بگیرد.

به امید آن روز و به امید آمدنت.اللهم عجل لولیک الفرج!

 درود خدا وند بر تو باد، در هر حالی که هستی و در هر حالی که خواهی بود.

میلادت بر تمام عدالت مداران زمین، آن هایی که هر صبح آدینه، دل هاشان ابری و نگاه هاشان

بارانی ست؛ مبارک باد!

    به امید روزی که خواهی آمد ....                                                                          

 

                                                                     سیدعلی اصغر موسوی